مهرواژ

چهارشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٩

..

تست

دنیا
جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳

و بیست و یك سالگی..

در امتداد لحظه هایم ایستاده ام و چشم به جاده ای مبهم دوخته ام.. شاید در واپسین لحظات به سقوط نزدیك می شوم. دستانم به لرزه افتاده است. ترس وجودم را فراگرفته و وجودم ابهام را در بر ..

اشك مهمان چشمانم گشته و اندوه صاحب خانه ی قلبم..

احساس ناخوشایندی لابلای لحظاتم را اشغال كرده و من گیج و سردرگم..

و دنیا دیگر هیاهوی نخست را ندارد..

 

روزها چه زود می گذرند و شاید روزی مثل امروز یادآور روزهای عمری باشند كه در گذر ایام باد آنان را به رقص در میان شاخ و برگها واداشت.. گاهی ایستاد، گاهی سقوط كرد، گاهی اوج گرفت، گاهی شاخ و برگها را به سلطه گرفت و گاهی اسیر آنان گشت..

 

خواستم شروعی دیگر در آغاز فصلی دیگر باشد، اما نه به این سردی و نه اینگونه در تلاطم..

نمی خواهم در اين بازی نابرابر مغلوب ميدان باشم..

 

بهرام نازنین ممنون از قالب زیبایی كه طراحی كردی و پوزش بابت زحمتی كه بر دوشت نهادم..

نوشين جونم تشكر يه عالمه..

 

و دیگر اینجا نخواهم نوشت، تا سلامی دیگر ..

می خواهم روزی زيبا سرشار از شادی و با خاطرات زیبا برایم ثبت كنم، پس شروع را موكول می كنم به واپسین دقایق هجده دی.. شاید روحی دوباره در من بدمد..

 

در امتدادش:

اين نوشته را قبل از اين نوشته بودم. پست آخر شازده خانوم سرشار از انرژی مثبت برام بود. شازده خانوم عزيزم خيلی ازت ممنونم. فوق العاده خوشحالم كردی. مرسی گلم..

از سعید خان حاتمی هم تشكر..

و از تو كه قراره اغفالت كنم و تا صبح نذارم بخوابی!! ممنون...

 

 

بعدنش:

دچار افسردگی شدم!! مثلاً می خواستم اينجا را آپ كنم! Username & Password را وارد می كنم سر از وبلاگ يكی ديگه در ميارم!!

الان خورده حسابی تو ذوقم!!!

 

آخرش:

بالاخره رفتم..

 

دنیا
پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳

در امتداد لحظه هايم

 

 

دنیا
دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

فقط فقط ..

چقدر وحشتناکه وقتی هوار و دویست تا چشم زل زدن بهت، حسابی گند بزنی اساسی به سر تا پات!! آخه من ِ احمق ِ آخر اعتماد به نفس و ادعا!! بعضی وقتها بدجوری گند می زنم که اصلاً نمی دونم چجوری جمش کنم..

آخه کی گفته بود ماشین را روی شیب انگیز ترین !! جا پارک کنن. بعد هم من بخوام برم و ماشین را هم حتماً باید از داخل تعمیرگاه می آوردم بیرون دیگه..

ای خدا بگم چیکارتون کنه.. چند میلیمتر با ماشین جلویی فاصله بود. می دونستم ترمز دستی را بکشم پائین، رفتم تو دل 206 که جلوم بود.. همین هم شد دیگه.. بعد پام را فشار دادم رو پدال گاز، اصلاً هم به اطرافم نگاه نکردم و داشتم دنده عقب می رفتم که گیر کردم به یه چیزی..

گوشه ی سپر جلو ریش ریش!! شده.. همشون هم مثل احمقا نظاره گر خرابکاریهای من بودند.. بابا جونم کجایی؟!

خدا را شکر بابا نبود! می گفت دختر بعد از عمری عرضه یه رانندگی را نداری؟!

کلی خجالت کشیدم! ولی اصلاً هم به روی خودم نیاوردم و با هر بدبختی بود از اون یه وجب جا اومدم بیرون..

اصلاً منو چه به رانندگی! گاهی وقتها حسابی از خودم ناامید می شم.

 

خدا جونم مرسی! غصه ام شده بود اگه امروز مثل شنبه و یکشنبه سیل می بارید.. دلم می شکست حتماً..

خدا جون من که بارون دوست دارم خیلی.. ولی خب، یکی را خیلی بیشتر از همه ی چیزهای دوست داشتنی دوست دارم.. دوست نداشتم سیل بیاد! دوست نداشتم هوا سرد باشه. دوست نداشتم به خاطر من سرما بخوره. حالش مریض شه..

ابرهای خوشگل حالا هر چقدر دلتون می خواد ببارید. فقط لطفاً برنامه های منو نریزید به هم.. می دونم خیلی خودخواهیه! ولی نمی تونم دروغ بگم که! مثلاً بگم خیلی خوشحال می شم همش بارون بیاد اونم وقتی که..

دلم تنگ می شه خب..

 

امروز رفتم اداره ی پست. خانومه دو ساعت با قر و ناز پاکت تحویل می گرفت. بعد در کمال آرامش قبض صادر می کرد. آخ من حرصم گرفته بود! حالا خوبه دونفر فقط قبل از من بودن.. اگه تعداد بیشتر بود که همه باید تا شب می ایستادن.. حالا خانوم یه قـــــــــــر ..

پاکت را دادم دستش یه نگاهی بهش کرد و گفت برید اونطرف! باید اونجا تحویلش بدی. اون یکی خانومه که داشت تند تند می نوشت و سرش را هم بلند نمی کرد.. بعد که لطفش شامل حالم شد و منو دید. گفت ببرید یه جای دیگه!! قبض ندارم.. صداش هم که در نمی یومد. به زور باید می فهمیدی چی می گه!!

دلم می خواست خفش کنم! این هم از اداره ی پست شهرمان..

رفتم آژانس پستی خانومه تند کارم را راه انداخت. با اینکه از اداره ی پست شلوغ تر بود. خیلی هم خانم خوش اخلاقی بود. بدون قر و ناز و ادا و اطوار!!

تقصیر مامانم شد دیگه. گفتم برم یکی از دفترهای پستی. گفت برو اداره ی پست..

 

صبح اون افتضاح را توی تعمیرگاه بار بیاری! بعدازظهر باز ماشین را برداری بری بیرون.. حالا خوبه از خودم ناامید شده بودم..

این اعتماد به نفس منو کشته!! خدا رحم کنه به من و ماشین به اضافه ی جیب بابا جان که هی خسارت می زنم بهش..

 

اصلاً نمی خوام به یه موجود فضول فکر کنم که بهترین لحظاتم را به گند کشید و سایه اش رو انداخت و رفت.. کاش فقط بره و جای پاش را باقی نذاره..

حداقل نذاشت یه ذره دیرتر ببینیمش! آخه خدا جونم...

اصلاً به درک..

 

فقط تویی..

 

دنیا
دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

عجب آشفته بازاریست دنیا

انگار دارم از آخرین بازمانده های توانم استفاده می کنم.. یه جور فرسایش! می دونی اگه خودت را تجهیز نکنی شاید از پا بیفتی اما به زور هم که شده خودت را سرپا نگه می داری..

سرم داره منفجر می شه. مسکن هم خوردم اما..

 

نگرانم هستن؟ اینها که همیشه نگرانم هستن! فکر می کنم می ترسن دیوونه بشم!! شاید هم به این نتیجه رسیدن روی مرز دیوانگی دارم قدم می زنم.. ولی نمی دونن خیلی وقته این مرز را رد کردم. شاید هم به خودشون امیدواری می دن!

خنده داره! خیلی.. هر کدوم یه برنامه واسم چیدن. یادم نمیاد از من سوال کرده باشن! مامان مخالف بود برم مهد.. بابا برام خندیده بود! شاید هم حق داشتن..

حالا مامان مخالف این شده که کار مهد را ول کنم. فکر کنم می ترسه بمونم خونه و ...

خودش هم می دونه همونطوری که مخالفتش باعث نرفتنم نشد، حالا باعث موندنم نمی شه.. هر روز هم می پرسه دنیا هیچ کلاسی نمی خوای بری؟

بابا برنامه ریزی کرده صبح زود برپا بده و منو با خودش همراه کنه! می گه مثل مرده ها شدی..

 

دنیای بدی شدم؟! تو بگو بودی! همیشه ی همیشه..

گیج و سردرگم..

دیشب حالم بد شد، خیلی بد.. وقتی گفتی فقط خیانت نشه برات عادت..

امروز هم بهت خیانت کردم! امروز هم لای هیچ کتابی را باز نکردم. یعنی اصلاً خونه نبودم..

فقط فرم را پر کردم که مامان فردا پست کنه.

شاید بهتر باشه مثل لیلو* دراز بکشم، صدای موزیک را بلند کنم و بخوام بمیرم! ولی همیشه نمی شه این شانس را داشت که سرپرستی یه موجود فضایی را قبول کرد..

درست وقتیکه هر کاری می کنی برعکس می شه، وقتی که فقط می خوای یک دوست خوب باشی و همه چیز نتیجه ی عکس می ده..

 

بدترین چیز اینه که دیگه حرفهات هیچ کمکی نتونه کنه و همه تکراری و عادی بشه.. وقتی که دیگه گوشش از حرفهات پر باشه و تو دیگه اون قدرت اولیه را نداشته باشی و روز به روز پیش چشمهاش ضعیف تر بشی..

 

خيلی خوبی.. مرسی يه عالمه...

 

 

شازده خانوم هم بالاخره مجبور شد خونه اش را عوض کنه. پرشین بلاگ خیلی بد شده! اعصابم را خورد می کنه. دیگه دوسش ندارم.. باید کم کم جور و پلاسم را جمع کنم و برم.. با اینکه دل کندن از اینجا سخته!

تلاش بی ثمری بود کامنت گذاشتن! برای هیچ کدوم از وبلاگهای پرشین نتونستم کامنت بذارم..

 

 

* Lilo & Stitch

 

دنیا
جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

ای ‌تو چشمانت سبز

قرار بود يه مطلب برا مهرواژ بنويسم .
هميشه نوشتن تو دفتر يه نفر ديگه حتی اگه اون يه نفر دنيا باشه يه جورايی برام سخت و هراس‌آوربوده ...خيلی خواستم زيرش بزنم نه اين‌که بترسم يا بخوام ازش فرار کنم چون که خيلی از مشتريهای دائمی اينجا مثل عسل‌ بعضی وقتها يه سری به‌من می‌زنن يا خيلی‌هاشون مثل سميرا که طبق دسته‌‌بندی شازده‌کوچولو تو گروه ما قرار می‌گيره هيچ وقت اون‌طرفا آفتابی نمی‌شن يا حتی اونايی که برات کامنت می‌زارن اعم از اين‌که نوشته‌هاشون با افکار و عقايد من سازگار باشه يا نباشه ...
اما مثل اين‌که چاره‌ای نيست پس اين چند خط از حميد مصدق رو بزار به حساب همون نوشته‌ای که قولش رو ازم گرفتی تا يه فرصت ديگه که تو وبلاگ جديدت بنويسم اين هم آدرس موقت وبلاگ جديدت (ديدی من اصلا آدم فروشی بلد نيستم)

در ميان من وتو فاصله‌هاست
گاه می‌انديشم
-می‌توانی تو به لبخندی اين فاصله‌را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دست‌های تو توانايی آن را دارد
-که مرا زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می‌بخشد
شور عشق‌ومستی
وتو چون شعری‌زيبا
سطر برجسته‌ای از زندگی‌من هستی

 

در امتدادش:

اصلاً هم قرار نیست من برم اینجا!! آخه این آدرس مال من نیست. فقط برای این بود که قالب را بتونم ببینم. اکانت نداشتم زودتر بیام توضیح بدم. الان هم با اکانت قرضی اومدم..

 

دنیا
پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳

پایان بدون آغاز

همیشه شنبه شروع نیست.. همونطوری که روز می تونه با طلوع آغاز نشه و شب با غروب به پایان برسه..

و روزهایی که از اولین ثانیه ها آغاز شد و شبهایی که هیچ وقت شروع نگشت..

همیشه شروع در آغاز نیست و مقصد پایان راه..

و راههای بی پایانی که در نیمه به اتمام رسیدند و محو شدند..

 

تا آخر این ماه کارم تمام می شه و تمدید نمی کنم. باید از نو شروع کنم و چقدر سخته.. وقتی که چند ماه با یک امید واهی...

و گاهی انقدر مطمئن شدم که غفلت را در بر گرفتم.. چه راحت انتظارها و امیدها را ناامید کردم.

 

دنیا
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳

زن صبور

 

خواستم یک جمله ام را درست کنم، نوشته ام پرید!! پرشین بلاگ خوردش!!!

یه قسمت از پست جدید یکی از نوشته های مهتاب بود.. اگه حوصله ام اومد دوباره می نویسم..

 

 

 

بعدنش:

يکی می تونه راهنمايي کنه؟! وبلاگ شازده کوچولو به هيچ عنوان پابليش نمی شه! و هيچ کدوم از نوشته های جديدش هم قابل مشاهده نيست..

هر نوشته هم ۳ بار فرستاده می شه ولی يکيش هم ديده نمی شه..

اين توضيح را اضافه کنم که مشکل آی اس پی نيست! چون شازده خانم نه از سمنان می تونه پابليش کنه و نه من از اينجا! با رفرش هم مشکلی حل نمی شه! نوشته های دوشنبه و امروز را نمی شه ديد.

و مشکل فقط مال امروز نيست.. چند روزی هست که اينجوريه!

 

 

دنیا
شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳

لحظه هایم

سه

اتاقم تاریک است. دستم را روی دیوار می کشم..

 نور چشمم را می زند. روی تختم دراز می کشم. جای جعبه ی دستمال کاغذی روی قفسه ی کنار تختم خالی ست.. هنوز سرما از وجودم رخت نبسته. شاید زمانی خسته شد و رفت.. روی صندلی کنار کامپیوتر جعبه ی دستمال کاغذی را پیدا می کنم..

دراز می کشم. عروسکم را بغل می کنم و به سقف چشم می دوزم. چقدر سفید ست. یه زمانی در فکر رنگ کردنش بودم. دلم یک آبستره ی بزرگ می خواست.. پر از رنگهای شاد و زیبا تا اتاق کوچکم انقدر سفید نباشد..

مهم نیست.. اصلاً ناراحتی ندارد بابت حرفی که می خواستی بگویی و نگفتی.. پس چرا دلخور شدم؟!

شاید فوتبال نگاه می کنی.. شاید هم هنوز خوابی.. شاید هم خونه نيستی..

کاش می دانستی بی خبری چقدر آزارم می دهد.. وقتی که یک درصد هم احتمال دهم که ناراحتی از دستم.. و هر چه فکر می کنم نمی دانم چه شد..

همیشه همینطور ست.. به همین سادگی شروع می شود و شاید هم به سادگی تمام نشود..

این هفته یک هفته ی خیلی خوب برای هردویمان خواهد بود.. مگه نه؟!

 

دو

چشمانم را می بندم.. به افکارم نظم نمی دهم.. آشفته اند.. آشفته تر از اتاقم.. امروز مامان گفت تو که درس نمی خونی کتابهات را جمع کن تا اتاقت کمی از شلوغی در بیاد..

از خیر نقاشی کردن دیوارهای اتاق گذشته بودم.. به این فکر کردم که چجوری اینهمه وسیله که پخش و پلا هستن را بیارم بیرون و بعد بریزم تو اتاق! شاید هم سبب ساز اتاقی مرتب برای مدتی هرچند کوتاه می شد..

با اینکه مقداری از وسایلم روی قفسه هایی که با رفتن مینا خالی شد جای گرفت ولی دنیا هنوز همان دنیای آشفته است..

دستانم سرد است.. وجودم را به لرزه در می آورد.. دستانم یخ زده است.. دیر زمانی است یخ زده و تنها شاید تو از مرگ نجاتش می دهی..

دستی پتو را رویم می کشد. چراغ را خاموش می کند و مرا با تاریکی مطلق تنها می گذارد..

صدای بستن در، در امتداد قدمهایش که دور می شود می آید..

و من چشمانم را باز نمی کنم..

سرم را میان بالش فرو می برم و در تاریکی..

 

یک

 

 

 

 

دو

 

 

 

 

سه

امروز یکشنبه برابر با 29 آذر، ساعت 12 و 17 دقیقه و 30 ثانیه! اولین خبر خوش این هفته را شنیدم..

بعد از امیدها و ناامیدی ها.. بالاخره درست شد.. و من هدیه ی تولد 21 سالگیم را 19 روز زودتر گرفتم!!

یه خبر فوق العاده که به تنهایی می تونه یک هفته ی عالی را بسازه و یک هدیه ی فراموش نشدنی باشه ..

خیلی خوشحالم... خیلی..

و من غرق در شادی ام..

 

 

"یک" را فراموش نکرده ام. شاید شروعی نیافته ام... و در انتظار آنم..

"دو" هم در انتظار اوست.. در انتظار او که بیاید..

 

دنیا
پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳

زمستان در راه است

منا .. منا! پاشو..

سرش را کمی بلند کرد و تکون داد یعنی چیه؟!

به خاطر بارش برف فردا * همه جا تعطیله !!

- باشه! و چشمهاش را بست..

 

منا .. منا

- هووووووم؟

پاشو ! باد داره می زنه به شیشه.. پنجره را باز کن بیاد تو.. خیلی وقته اون بیرون منتظر مونده و داره می کوبه به شیشه.. پاشو!

- تو دیوونه ای !! تازه اینجا گرم شده..

 

منا .. منا

- هاااااان؟

همه جا را مه گرفته..

بدون اینکه چشمهاش را باز کنه فقط آروم سرش را تکون داد، یعنی باشه فهمیدم!!

 

منا .. منا .. منــــــــــا

نه سرش را تکون داد، نه صدایی و نه چشمهاش را باز کرد..

می خواستم بگم دیگه برف نمی باره..

 

منا .. منا

 

 

* برف که نموند و زود جاش را به بارون داد.. شاید هم بارون لحظه ای جاش را به برف قرض داده بود.. به هر حال فردا جمعه است و چه برف باشه و چه نباشه تعطیله.. و خواهرم خواب آلوده تر از این بود که روزهای هفته را بیاد داشته باشه..

 

هوا بسیار یخ است.. صدای پای زمستون را می شنوی؟ داره نزدیک و نزدیکتر می شه..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ