مهرواژ

سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

بدون سيستم
سه شنبه بعدازظهر زنگ زد و گفت داره مياد. برعكس هميشه كه ميومد و سيستم را روبراه مي كرد اينبار اومد و كيس را برد.
چهارشنبه بعدازظهر باهاش تماس گرفتم كه بگم هروقت كار نصب تموم شد زنگ بزنه خودم ميرم و نيازي نيست كه زحمت آوردنش را بكشه!
پنج شنبه شب زنگ زد و گفت چرا نيومدي سيستم را ببري؟ پسرعموي عزيزم فراموش كرده بود كه قرار بود ايشون زنگ بزنه و منو مطلع كنه، قرار شد جمعه بعدازظهر كه خانومي را دارم مي برم كلاس برم پيشش. پرسيدم حدود ساعت 3 خونه هستي؟ گفت آره هستم!! فردا منتظرتم!
جمعه قرار شد اول برم دنبال كيس، بعد خانومي را برسونم كلاس و برگردم خونه. آقاي محترم خونه نبود!! زن عمو هم اطلاعي نداشت كه سيستم را بهم بده!
خانومي را رسوندم و تلاشم براي برقراري ارتباط نتيجه داد. خونه يكي از اقوام بود براي نصب سيستم و خوشبختانه كارش تمام شده بود. به قول خودش خدا منو رسوند!! رفتم دنبالش. رسوندمش خونه و سيستم را تحويل گرفتم.
بعد از يك مكالمه تلفني، اعصاب آشفته، ناراحتي دوچندان از اشتباهي كه در قبال يه عزيز انجام داده بودم و كلي خجالت و شرمندگي در قبال بخشش و بزرگواري اون. رفتم سراغ كيس تا سيستم را وصل كنم، بعد از چند روز دوري از كامپيوتر.
زنگ زدم و گفتم: نابغه پس سيمش كو؟ تازه مي پرسه سيم را بهت ندادم؟ فردا كه دارم ميام برات ميارم!
شنبه صبح با زنگ موبايل از خواب بيدار شدم. تو و سحرخيزي؟ تو كه گفتي فردا ساعت 11 به بعد برام زنگ بزن، من خوابم! چطور الان زنگ زدي؟ پرسيد: سيستمت چيزي كم نداشت؟ راضي بودي؟
پسر فراموشكار! با كدوم سيم؟؟؟
بگذريم كه با بابا كار داشت ولي نمي دونم چرا زنگ زد به من! من هم كه بي خبر از همه جا گفتم بابا احتمالاً رفته مغازه ولي بابا جان خونه بود!!
از يكشنبه تا حالا هم طبق معمول ISP بازي درآورده بود و نتونستم كانكت بشم!!

دوستاي مهربون و عزيزم در كمال شرمندگي پوزش منو بپذيريت كه نتونستم تو اين مدت پيشتون بيام!
ميناي مهربونم اميدوارم امتحانت را خوب داده باشي و بقيه امتحانات را با موفقيت بگذروني.
عسل عسلم مرسي، ايشـــــــــــــاالله!! اين اكانتي كه دارم استفاده مي كنم بقيه كادوي تولدم از طرف شازده خانومه! به خانومي گفتم تو و شازده خانوم هميشه شريك بوديد و كادوهاتون يكسان، پس بقيشو بده! فكر ميكرد دارم باهاش شوخي مي كنم و گفت شما دوتا تصميم گرفتيد جيب منو خالي كنيد! هيچ حرفي هم باعث نشد كه به باور برسه تا نوشته وبلاگ را خوند و باوركرد كه راست مي گم و شوخي در كار نيست! ولي اثري نداشت و كادوي جديدي نصيبم نشد!
بهرام كجاي كاري؟ تازه مي پرسي نيما اينجا چكار مي كنه؟ خوبه لينك وبلاگش هم اين كنار هست! من همه پيامها را مي بينم، با دقت مي خونم و كلمه به كلمه اش را به خاطر مي سپارم و روش فكر مي كنم. اين پيامها خيلي برام باارزشه. مرسي از لطفت، تشكر از اينكه مياي. خيلي ممنون از همراهيت.
نيما ممنون از راه حلت. چرا از اين روش براي فرستادن كادو استفاده نمي كني؟
فراي دوست داشتني من تو ناشناخته نيستي و يكي از دوستاي عزيزم هستي. آره! انگار قراره هر ده سال يه اتفاق بزرگ توي زندگي بيفته! شايد هم يه حس جديد!!
ببخشيد كه نتونستم تو اين مدت نوشته هات را بخونم ولي همه را امروز خوندم!
دوست جون نمي دونم… شايد!! ولي در آغاز بيست و يك سالگي انگار بايد بزرگ تر از قبل باشم. عميق تر فكر كنم و تمام تلاشم را كنم تا اشتباهي مرتكب نشم.
سميرا جون مرسي، خوبم!
دوست جونهاي ديگه هم خيلي مرسي. تشكر فراوان از اومدنتون.
در آخر هم اضافه كنم كه دنيا به دليل مشكلات درسي خيلي كمتر از قبل مياد، تمام تلاشم را مي كنم كه وبلاگم رو به تعطيلي نره حتي اگه دير آپديت بشه. من وبلاگاي همه شما دوستهاي عزيزم را مي خونم ولي اگه با تأخير كامنت گذاشتم و يا نتونستم كامنت بذارم ببخشيد! ايشالله بعد از كنكور از خجالتتون در ميام….
نكنه دنيا را فراموش كنيد!!!
دنیا
سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢

از پارسال تا امسال
گفت دنيا جونم بيست ساله شد… از پارسال تا حالا چقدر فرق كردي؟ با خنده گفتم: قدم كه… بلند تر نشده و فرقي نكرده اما 2 كيلو كم شدم
گفت: همين جوري كه پيش بره كه چيزي از دنيا باقي نمي مونه…!!
گفتم موهاي دنيا هم خيلي بلند شده، پارسال اين موقع موهاش كوتاه بود…
يادم افتاد يه نخ موي سفيد هم لاي موهام جاخوش كرده… از وقتي كشفش كردم فهميدم كه چقدر رنگ موهام را دوست دارم…
دنيا دوستاي جديد پيدا كرده… پارسال فيروزه جونم اينجا نبود…
پارسال مثل سالهاي قبل شيمن پيشم بود اما امسال نيست و جاش خيلي خاليه… ظهر زنگ زد و تولدم را تبريك گفت، شايد تا تابستون نتونم ببينمش…
امسال ديگه كلاس ترسيم فني وجود نداره تا پر از هياهو و شيطنت باشه! بيچاره معلمه چي كشيد از دست من… شكوفه و شبنم كه تا بعد از امتحانا از تهران نمي يان. بعد از ظهر شكوفه زنگ زد، ديروز هم شادي عذرخواهي كرد كه نمي تونه بياد…
فيروزه فكر كرد شناسنامه ي دنيا را اشتباه گرفتن …
خانوم كوچولو گفت مثل ني ني كوچولوها… شازده خانوم با تعجب پرسيد مثــل ني ني كوچولوها؟؟؟ مگه خودش چيه؟!!!
خيلي بيشتر از قبل مي نويسم… خيلي وقته نوشته هام را پاره نكردم(البته يكي از دلايلش اينه كه كمتر روي كاغذ مي نويسم) … پارسال اين موقع اگه عمراً حاضر مي شدم فارسي تايپ كنم و هيچ چيز به اين اندازه برام زجرآور نبود اما حالا كار هميشگيم شده(از دستاوردهاي داشتن وبلاگ!)…
بالاخره گواهينامه گرفتم…
مثل هر سال يه دسته گل با رزهاي قرمز و يه شاخه مريم…
هنوز پشت كنكور…
هنوز كلاس نقاشي مي رم اما بي نظم تر از قبل…
يك سال گذشت و دف توي كمدم موندگار شده، كي قراره درش بيارم؟؟…
گفت دنياي موش موشي بيست ساله! يادت نره آرزو كني… گفت گفتم آرزو كن نه اينكه اينهمه فكر كني!… اما من داشتم به آرزوهام فكر مي كردم…
حالا كه دارم به يك سال گذشته فكر مي كنم، نمي دونم… شايد يه اتلاف وقت بزرگ، بدون نتايج بزرگ… نكنه يه سال درجا زدم؟؟

18 دي يه روز عالي در كنار خانواده و چندتا از دوستاي عزيزم كه لطف كرده بودن، اومدن و دنيا را فراموش نكردن گذشت. شازده خانوم مهربون اون روز خيلي كمكم كرد تا به كارام برسم! ازش خيلي ممنونم. ديروز اومده پيشم مي گه من يه حدود قيمتي را براي كادويي كه قرار بود برات بگيرم درنظر داشتم اما هديه اي كه من و خانومي برات گرفتيم، سهم من كمتر از اون چيزي شد كه مي خواستم! مي خواستم يه چيز ديگه برات بخرم، نشد ولي بقيه اش را ميدم بهت!!! اين هم از عجايب روزگار!!!
دوستاي مهربون و عزيزم مرسي از تمام تبريكات و پيامهاي زيبايي كه برام گذاشتيد، خيلي خوشحالم كرديد. خيلي خوشحالم كه اين وبلاگ باعث شد تا با شما آشنا بشم و در كنار شما دوستاي عزيزم باشم. وبلاگي كه پارسال وجود نداشت!
عسلي خواهرمي ديگه! مگه شك داشتي؟!
نيما كه فقط گفت كيكت را بيار اما نگفت چه جوري! Mans معذرت! آخه دنيا عادت كرده به مهموناي بدون دعوت! تولد دنيا چون خيلي وقته موقع امتحانات هست(قبلاً امتحاناي خودش، حالا هم خواهراش! و تا چند سال آينده هم دوستان دانشجو يا امتحانشون در شرف شروعه و يا شروع شده و مشغول درس خوندن هستن)، مهمون با دعوت نداره و دوستاي گلم هرسال لطف مي كنن يا ميان پيشم و يا بهم زنگ مي زنن.
مينا جونم مرسي، اين چند روز نتونستم كانكت بشم! خواستم برات كامت بذارم نشد!!!
فراي عزيزم دنيا كه نمي خواست تأخير داشته باشه، نتونستم زودتر از اين آپ كنم!
دنیا
پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

تولدش مبارک!
يكي بود يكي نبود
يه روز سرد زمستون، يه همچين روزي، بيست سال پيش، يه ني ني كوچولويي پاشو تو دنيا گذاشت تا طعم زندگي را با همه خوبيها و بديهاش بچشه! اين ني ني كوچولوي ما شد دنياي مامانش و باباش و خونه را از سر و صدا و جيغ و داد و فرياد پر كرد!
امروز حوالي ظهر يه ني ني ناز! بيست سالش تموم مي شه و پاشو مي زاره در بيست و يك سالگي! براش دعا كنيد كه توي سال جديد ني ني بهتر و خوبي باشه! كمتر اشتباه كنه. بتونه فرد مفيدي باشه و لبخند را به لبها و شادي را به قلبها هديه كنه!
از خواب كه بيدار شدم چشمم به كاغذي كه به تختم چسبيده بود افتاد. ديشب زودتر از هميشه خوابيدم. خانمي گفت ساعت 12 بيدارت مي كنم تا در اولين دقايق 18 دي تولدت را تبريك بگم!
ديشب اونقدر خنديده بودم كه موقع خواب هم نمي تونستم جلوي خنده ام را بگيرم. شازده خانم مثل هميشه اومد به اتاقم تا وقايع اتفاقيه اون روز را برام تعريف كنه. بعدازظهر رفته بود كلاس زبان! وسط حرفاش يه چيزي گفت كه يادش افتاد نبايد مي گفت! گفتم خب؟ بقيه اش؟ گفت: فردا مي گم. نمي تونم الان بگم! شازده خانم جونم نمي تونه در مقابل دنيا حرفي را نگه داره و نتيجه اش اين شد كه ماجرايي كه اتفاق افتاده بود را بدون ذكر مكان و شخصي كه اونجا بوده را بگه. حدس زدن كاري نداشت. گفتم من كه نفهميدم كه تو و مامان رفته بوديد از فلان مغازه براي دنيا عروسك بخريد!!! شازده خانم كه داشت از خنده غش مي كرد قيافه ناراحتي به خودش گرفت و گفت امشب من از عذاب وجدان خوابم نمي بره! خانمي و خانم كوچولو بفهمن سر از تنم جدا مي كنن. تو منو مجبور به خيانت كردي!
روي اين كاغذ A4 كه به تختم چسبيده بود در قسمت بالا بزرگ نوشته بود:
دنيــــــــــــا
تولـــــــــــدت مبــــــــارك
زيرش تصوير يه كيك با يك شمع و زيرش نوشته بود Happy Birthday. تلفيق اين دو تصوير هم دست هنر خانمي بود! بعد هم نوشته بود:
الان ساعت 12 شب ِ
دلم به حالت سوخت صدات نكردم ولي(همراه با جیغ)
تولدت مبارک
مينا خانم گل گلاب
ساعات اوليه
18 دي بدترين روز دنيا
خانمي گلم يه اشتباه صد در صد داشت و با اينكه مي دونم به شوخي نوشته ولي 18 دي در كنار خواهراي عزيزتر از جونم و مامان گل و باباي عزيزم و دوستاي مهربونم هميشه براي دنيا بهترين روزه!
سعيد جان مرسي كه تولدم را به ياد داشتي و ممنون از ميلهاي زيبايي كه برام فرستادي!
الان که میل باکسم را چک کردم یکی از بهترین هدیه های تولدم را گرفتم. حميد جان مرسی از ميلی که فرستادی و بيشتر از اون تشکر بابت اينکه روز تولدم را بياد داشتي. اميدوارم امتحانات را با موفقيت بگذرونی.
دنیا
دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

زندگي زيباست!
همه از غم و بي مبالاتي ها مي گن، همه جا ابراز تأسف و تأثر ِ. همه از اين واقعه ناراحتن و شوكه شدن اما بدتر از اون سؤاستفاده هايي كه مي شه و اين بيشتر احساس را جريحه دار مي كنه!
كاوه درست مي گه الان ديگه بايد كم كم به مردم روحيه زندگي داد. غصه نخوريد! حرص نخوريد! از برنامه هاي سيماي لاريجاني، از سؤالات احمقانه گزارشگرا! از اين سؤاستفاده ها و تبليغات ضد بشري! از پولهايي كه داره به جيب حضرات مي ره! از كمكهايي كه كاش فقط كمي از اون را به مردم نيازمند مي دادن! هي مي گن پول بديد، كمك كنيد! پس اينهمه پول چي شد؟ با اينهمه كمكي كه از سوي ايرانيان داخل و خارج كشور سرازير شد، كمكهاي زيادي كه از سوي كشورهاي خارجي داده شد، مگه نمي شه بم را ساخت؟ ساخت يك شهر 100 هزار نفري كه بيش از نيمي از جمعيتش را از دست داده با تمام امكانات و سطح ايمني بالا چقدر هزينه داره كه اين پول كفافش را نمي ده و بانك مسكن لطفش را شامل حال زلزله زدگان كرده و براي ساخت خونه وام!! مي ده!
چند وقت پيش در روزنامه ايران نوشته شده بود: يك مقام مسئول در كميته امداد گفت كه درآمد صندوق هاي صدقات در حال حاضر روزي 100 ميليون تومان است كه در سال بالغ بر 40 ميليارد تومان مي شود!!!
حالا داشته باشيد انواع و اقسام گداييها با عناوين مختلف در سال با عنوانهايي نظير جشن نيكوكاري، جشن عاطفه ها و … (نتيجه گيري و تفسير و مطابقت دادن با وضع موجود پاي خودتان!)
تأسف نخوريد وقتي كه هر چي مي شه مي چسبونن به اسلام و امام زمان! چون كاري از دستتون بر نمي ياد! آخه اين هم شد سؤال كه گزارشگره مي پرسه چرا كمك مي كني و احمقانه تر از اون جوابيه كه داده مي شه: آخه ما مسلمونيم! … هموطناي مسلمون ما! … كشور اسلامي ما! …
نمي دونم اين كفار از خدا بي خبر غير مسلمون چرا دارن به ما كمك مي كنن! يعني اگه زلزله زده ها مسلمون نبودن كمك نمي كردي؟!
اگه خونديد يا شنيديد كه حجاب زنان خبرنگار داخلي و خارجي و زنان گروههاي امدادرساني خارجي تبديل به يك مسأله در بم شده و با تذكرهاي مكرر روحانيون و نيروهاي بسيج و سپاه براي رعايت حجاب خود مواجه شده اند! بخنديد يا بهش فكر نكنيد و به فرهنگ و تمدن و كجا ايستاديم و عهد و دوره كاري نداشته باشيد كه اينجا جمهوري! اسلامي! ايران و يك حكومت با شعار مردم سالاري! و دموكراسي! حاكمه!
آخه اين سؤاله كه از بچه غمگين مريض مي پرسيد مامانت كو؟ و اون بچه هم با گريه بگه نمي دونم و بعد در كمال دلسوزي! بهش بگي عزيزم گريه نكن! خيلي ناراحتي چرا گريه اش انداختي؟ يعني چي از بچه مي پرسي از كجا فهميدي زلزله اومده؟! خونتون چي شد؟ و يا اون شب چه اتفاقي افتاد؟ اگه نمي خواين مرهم روحشون باشيد و كمكشون كنيد كه با اين مصيبت كنار بيان پس لطفاً نمك رو زخمشون نپاشين و اشك و آه ملت را هم در نياريد.
وقتي اينهمه جنايت را مي بيني مگه مي شه به حال خودمون، به حال زلزله زدگان، به حال ايران گريه نكرد و اشك نريخت؟ مگه مي شه تأسف نخورد؟ خوشا به حال كسايي كه رفتن و اينهمه ظلم و فلاكت و وجاهت و قباحت را نديدن! باز به اين نتيجه مي رسي كه چقدر بدبخت هستيم!

نمي خوام چشمهام را به روي واقعيت ببندم، حقيقت هميشه هست و اينبار تلخ تر از هميشه اما دليل نمي شه كه زندگي را سياه ببينيم. به قولميناهه با ناراحتي ما كه چيزي تغيير نمي كنه!
ما عصباني مي شيم، حرص مي خوريم، بغض مي كنيم، اشك مي ريزيم اما حضرات ككشون هم نمي گزه و دارن براي خودشون زندگي مي كنن!
نمي خوام از غم و غصه بنويسم، مي خوام از شاديها و زيبايي هاي زندگي حكايت كنم! من وارث زيبايي و خوبي خواهم بود و اميد زندگي خواهم بخشيد!
مي خوام ناراحتيها و زشتيها را بيرون كنم و روزهاي خوبي را براي خودم و بقيه بسازم. مي خوام دنيا يادآور شادي و نشاط باشه! من زندگي را مغلوب خواهم كرد و بديها را دور مي ريزم. من ارمغان آور شادي خواهم بود و دستانتان را به مهر مي فشارم!
ناراحتيها و شِكوه ها براي من و شاديهــــاي دنيا براي شما.


يك سالگي وبلاگ دوست قديمي مهربون مبارك.(ببخشيد بابت تأخير)
افسانه عزيز چند روزي هست كه به جمع وبلاگ نويسان پيوسته. تولد وبلاگش را تبريك مي گم.
دنیا
شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢

 
صداي گريه ميومد، يه تعداد محدود كنار يه قبر كه معلوم بود مدت زيادي نيست كه به خاك سپرده شده بودند و زنها ناله و شيون مي كردن. قدم هام كند شد، آروم به راهم ادامه دادم. خلوت بود و جز صداي گريه اي كه كم كم در باد گم مي شد صدايي نبود. شايد هم بود و من نمي شنيدم! تا رسيدم، مامان فاتحه خونده بود و به سمت مزار عمو مي رفت. كنارش زانو زدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود.
سلام بابابزرگ … ببخشيد كه دير ميام پيشت. مي دوني كه من هيچ وقت فراموشت نمي كنم. هميشه در قلب و فكرم هستي. بابايي نمي دوني چقدر حرف براي گفتن دارم. كاش بودي … كاش مي تونستم كنارت بشينم و باهات حرف بزنم. به چشمهاي آبي و مهربونت نگاه كنم و خودم را توش ببينم …
ـ دنيا زودتر بريم. من سردمه!
دلم مي خواست بمونم، اما مامان سردش بود. قرار نبود بيايم. خانومي را رسونديم كلاس و رفتيم بيمارستان عيادت سينا. سيناي كوچولو تب كرده بود و بستريش كرده بودن. توي ماشين كه نشستم دلم گرفت، يه احساس! بايد ميومدم اينجا! دلم تنگ شده بود…
با اينكه هميشه تاريخ وفات را روي اين سنگ كه چند وقتيه عوض شده و يه سنگ يشمي به جاي سنگ طوسي رنگ قديمي اومده، ديدم و براي هميشه درونم حك شده ولي بهش كه مي رسم يه مكث، موندن و غصه برام داره. 17/10/1364
17 دي روزي كه هيچ وقت فراموش نمي كنم! امروز جمعه بود و تا چهارشنبه زماني نمونده! چه سريع 18 سال گذشت. 18 تا زمستون اومده و رفته بود و بابايي اين زير به يه خواب ابدي رفته بود. پدربزرگي كه حرفها و خاطرات ديگران شخصيتش را برام نقش زده بود. عكس و گفته هاي ديگران تمام دانسته ها از پدربزرگيه كه نزديك 2 سالگي منو با غم از دست دادنش تنها گذاشت و رفت. بابايي كه نمي دونست با رفتنش دنيا غصه مي خوره، گريه مي كنه، مريض مي شه و طاقت دوريشو نداره. مامان بزرگ مي گفت دنيا را خيلي دوست داشت … بابا مي گفت هر روز قبل از اينكه بره خونه اول ميومد دنيا را مي ديد و بعد مي رفت … مامان مي گفت همه داشتن خودشون را براي جشن آماده مي كردن … مهمونا دعوت شده بودن … همه چيز براي يه جشن تدارك ديده شده بود … ولي يه روز قبلش بابايي رفت و دنيا را تنها گذاشت … دنيايي كه رفتنش را باور نكرد و هر روز به انتظار برگشتنش بود، دنيايي كه ديگه غذا نمي خورد، بازي نمي كرد، توي تب مي سوخت و دكترها درماني براي دردش نداشتن …
ـ دنيا … بريم…
اشكهايي كه بي اختيار روي گونه هام لغزيده بود را پاك كردم. دلم مي خواست پيشت بمونم اما … بايد برم. دوستت دارم … خيلي دوستت دارم!
دنیا
چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

دلم خيلي گرفته!
آمار كشته شده ها هر روز، هر ساعت و هر دقيقه اضافه مي شه! هنوز هستن كسايي كه زير خروارها خاك محبوسن. بم به يك گورستان وسيع تبديل شده! هنوز همه چيز درهم و بي نظمه! هيچ چيز روال عادي نداره. خرابي بيداد مي كنه. كي قراره آباد بشه؟
دلم پر درده، پر گريه، پر غم… نمي خوام ديگه چيزي ببينم، نمي خوام اشكهام را پنهان كنم، نمي خوام بغضم را فرو بدم. حالم از هرچي بي عدالتي بهم مي خوره و خرابه! اعصابم خورده و نمي تونه تحمل كنه! نمي تونم چيزي بگم! بدترين چيز اينه كه كاري از دستت بر نياد…

*** *** ***
غريبه عزيز مرسي از اومدنت اما متوجه منظورت نشدم! من به كسي بي احترامي كردم؟؟
آدمها با هر عقيده و منش و رفتاري براي من قابل احترام هستن حتي اگه از نظر من فرد شايسته و درستي هم نباشن هيچ وقت به خودم اجازه بي احترامي به كسي را نمي دم. اگه باز لطف كردي و اينجا اومدي، حتماً جوابم را بده چون برام مهمه كه بدونم منظورت از كامنتي كه گذاشتي چي بود تا اگه اشتباهي مرتكب شدم در صدد رفع اون بر بيام.
دنیا
شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢

يه تکرار غم...
تاريخ در خاك افتاد … شهر به سوگ نشست … آسمان تيره شد … اشك مهمان چشمها شد … اندوه سايه افكند … ارگ سر خم كرد و از شرم فرو افتاد …
غصه ات ميگيره وقتي مي بيني در كشوري زندگي مي كني كه بيمارستاني براثر زلزله تخريب مي شه، خونه ها ويران مي شه، شهر فرو مي ريزه! در كشوري كه سطح ايمني انقدر پايينه كه به راحتي همه چيز درهم مي شكنه. زمين هزاران نفر را در خود مي بلعه و به قعر گور روان مي كنه …
اگه هوا خيلي سرد بشه…
بچه هاي بي پناه، در سوگ پدر و مادر … مادرهاي گريان … پدران با كمرهاي خميده!
آسمان اشكهايت را فرو ده و نبار! … سرما در گوشه خانه خود را محبوس كن! … ابرهاي تيره،خورشيد را از چنگال خود رها كنيد تا محبتش را نثار كودكان گريان كند!
دنیا
پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

آلبوم دنيا، دنيايي خاطره
آلبوم عكس قديمي كه اولين آلبوم دنيا محسوب مي شد را ورق مي زدم. عكسهايي كه بدون ترتيب خاصي چيده شده بود و زمان در نحوه قرار گرفتنشون نقشي نداشت! مامان مي گفت تا غرغر مي كردم، آلبوم را مي دادن دستم و ديگه با كسي كاري نداشتم. عكسها را در مي آوردم و دوباره در آلبوم قرار مي دادم. عكسهايي كه در پس هركدومشون خاطره و ماجرايي نهفته بود.
روي نوك پا ايستاده بود و به سختي دستش را دور ساقه بابا آدم كه خيلي بزرگتر و بلندتر از خودش بود حلقه زده بود. هميشه وقتي به اين عكس مي رسيدم ياد حرفهاي مامان مي افتادم: هنوز نمي تونستي درست حرف بزني. بابا چند تا از برگهاي باباآدم را كه زرد شده بود ازش جدا كرده بود و روي خاكش تو گلدون قرار داده بود. با گريه اومدي پيشم.همين جور آب از دهنت مي ريخت و سوزناك گريه مي كردي. هرچي پرسيدم چي خوردي، جواب نمي دادي! فقط گريه مي كردي. تو اين فكر بودم كه چي خوردي كه داري مي سوزي، ياد برگ بابا آدم افتادم. آروم زبونم را به ساقه بريده شده اش زدم و ديدم چه مي سوزونه! اون روز كلي زبون و دهن دنيا را شستن و چيزهاي خوشمزه دادن بخوره تا آروم بگيره. ولي باباش فردا تمام گلدونهاي باباآدم را از خونه بيرون كرد و اجازه نداد ديگه هيچ باباآدمي پاش را تو خونه بزاره!!!

نتيجه اخلاقي اينكه: هيچ وقت هوس خوردن برگهاي باباآدم را نكنيد!!
دنیا
دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد…
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهاربار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك، خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

فروغ
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ