مهرواژ

پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢

به آسمون نگاه کن!
وقتي قرار شد اين دختر ابروكمون، با چشايي مهربون وبلاگ دار بشه، تو فكر يه نوشته بودم براي تولد وبلاگش! مي خواستم از آشناييمون، از عمق دوستيمون، از مهربونيهاش، از هنرهاي بي شمارش و… بنويسم. مي خواستم از شباهتامون، از فكراي مشترك، عقايد مشترك بنويسم.
از اينكه چقدر خوبه وقتي يكي هست كه باهاش احساس نزديكي كني و نياز نباشه كه همه حرفها را قالب كلمات عنوان كني. كسي كه دركت مي كنه و وجودش سرشار از شادي و مهربونيه!
وقتي پشت تلفن «حرف اولش» را خوند، اصلاً انتظار نداشتم كه در اولين نوشته اش اينهمه از من بنويسه!! ياد قصه ستاره كوچولو افتادم. قصه اي كه يه بار وقتي خونه شازده كوچولو بودم يكباره برام تعريف كرد. قصه اي كه دوسش داشتم و باهاش وارد يه دنياي ديگه مي شدم…
ازش خواستم داستان ستاره كوچولو را بنويسه تا در وبلاگ بزارم و در ادامه اش حرفهايي را كه مي خواستم بگم را بيارم، اما بعد پشيمون شدم… اين قصه انقدر برام زيبا و دوست داشتني بود كه نخواستم با حرفهاي من از اون حس و فضا خارج بشه، پس تصميم گرفتم در نوشته بعدي حرفهام را بگم! دليل شباهت «حرف اول» با نوشته قبلي وبلاگ من هم اين بود كه هردو توسط شازده كوچولو نوشته شده! فقط من يك جمله(لينك) را در انتهاش اضافه كردم.
از خيلي وقت پيش شازده كوچولوي عاشق را مي شناسم، يك هنرمند واقعي و استاد من، يك دوست فوق العاده و يك خواهر عزيز و دوست داشتني براي من بوده و هست!
تولد وبلاگ شازده كوچولو با رفتنش هم زمان شد! شازده كوچولو اين روزها درگير دانشگاه است و از اين ترم رسماً دانشجو مي شه. از طرف شازده كوچولو از همه ي شما دوستاي عزيز و مهربون تشكر مي كنم كه پيشش رفتين. شازده كوچولو از اينكه مي تونه دوستاي خوبي مثل شما داشته باشه خيلي خوشحاله و در اولين فرصت پيش همتون مياد!
شازده كوچولوي مهربونم من نه شعر مي تونم برات بگم و نه به زيبايي تو بنويسم. ولي با تمام وجود قلبم را تقديم تو بهترين مي كنم!
ناراحت نباش! پري كوچولوي تو، هم دلش خيلي براي شازده كوچولو تنگ مي شه! درسته كه نمي تونيم زمان زيادي پيش هم باشيم ولي هيچ مسافتي نمي تونه بين من و تو فاصله بندازه! من و تو هميشه در كنار هم خواهيم بود.
شبها به آسمون نگاه كن! حتماً ستاره كوچولو را خواهي ديد كه زيباتر و درخشان تر از هميشه لبخند مي زنه!! ستاره كوچولويي كه ديگه نيمه اش را گم نخواهد كرد…
دنیا
دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

شازده کوچولوی عاشق
ميگن هر آدمي تو آسمون دلش يه ستاره اي داره كه سرنوشتشو براش تعيين ميكنه!
يه عالمه سال پيش توي يه گوشه از آسمون يه ستاره كوچولوي چشمكزن مهربون بود كه همه دوستش داشتن! ستاره كوچولوي مهربون توي آسمون پاك خدا مي چرخيد و مي چرخيد تا اينكه يه روز نوبت اون برسه كه ستاره قلب يه آدم مهربون بشه. روزها پشت هم مي گذشتند تا اينكه نوبت به ستاره كوچولو رسيد كه ستاره قلب يه دختر كوچولوي مهربون بشه.همه چيز به خوبي پيش ميرفت تا اينكه...
هيچكس نفهميد چي شد. فقط يه صداي بلند و بعدش همه جا تاريك شد…
ستاره كوچولوي قصه ما وقتي چشماشو باز كرد ديد اي واي نصف شده! ستاره كوچولو هر چي گشت وگشت نتونست نيمه گمشدشو پيدا كنه.ستاره كوچولو خيلي ناراحت بود. اما مجبور بود كه بره توي قلب يه دختر كوچولو. خلاصه ستاره كوچولوي نصفه گريون رفت توي دل دختر كوچولو تا ستاره قلب اون باشه.به اين اميد كه يه روز نيمه گمشدشو پيدا كنه...
زمان مي گذشت و مي گذشت تا اينكه يه روز از روزاي خدا توي زمين توي يه شهر كوچولو دو جفت چشم براق يه دفعه نگاهشون افتاد به هم…
يه جفت چشم سياه و يه جفت چشم سبز كه تو هر كدومشون يه ستاره نشسته بود!
از اون روز به بعد ستاره كوچولو ديگه غصه اي نداشت چون نيمه گمشدشو پيدا كرده بود.
شازده كوچولوي عاشق را تنها نذاريد!!
دنیا
پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

وصيت نامه
سلام به همه خويشان و دوستان و ياران
شايد اين آخرين سلام باشه… الان در لحظاتي بحراني و حساس هستم! شازده خانوم يه ريز داره غر مي زنه و جيغ مي كشه و يه كاتِر گذاشته رو گردنم و با بدبختي تونستم فقط چند لحظه فرصت ازش بخوام تا وصيت نامه ام را تنظيم كنم.
يادش افتاد كه امروز يكي از بچه هاي سال سومي ازش پرسيده دنيا خواهرته؟ و بعد پرسيده كه خواهرت براي مجله محك نامه اي با چنين موضوعي فرستاده! شازده خانوم هم با تعجب انكار كرده!
الان هم اومد يقه منو گرفت كه تو چنين نامه اي براي مجله نوشته بودي و به من نگفتي؟ من هم گفتم آره ولي اين مال بيشتر از يه سال پيشه. اين بشريت چه حافظه اي داره، من از آبان پارسال تا حالا بيشتر از شش، هفت تا نامه براي مجله فرستادم حالا روشنك در مورد يه سال پيش كه استثناءً شازده خانوم ازش مطلع نبوده پرسيده. آخه روشنك، فضولي؟ به تو چه ربطي داره كه من نامه مي نويسم يا چي مي نويسم. مثلاً مطمئن بشي كه من بودم چي به تو مي رسه غير از اينكه باعث شدي من جوون مرگ بشم!! تو زندگي منو به مخاطره انداختي. شازده خانوم مي گه مسئولش خودت(دنيا) بودي و هستي و به همين دليله كه من دارم تو را مي كُشم!!! چرا به من نگفتي كه نامه نوشتي؟! عصبانيه كه چرا عالم و آدم (محك اينهمه خواننده داره؟؟!) بايد بفهمن و نوشته منو(شانس آوردم دو، سه خط بيشتر ازش چاپ نشده بود) بخونن ولي ايشون اطلاع نداشته باشه!
شازده خانوم يه ريز داره ميگه مي كُشمت! مي كُشمت!!! اول كه با قيچي به سمتم حمله كرد ولي ميانه راه پشيمون شد و حالا كاتِر گرفته دستش و هي مي گه زودتر نوشته ات را تمام كن تا كار را تمام كنم! ديگه تحمل نداره و كمر به قتل من بسته!!
مسأله خيلي جديه! هر بدي خوبي از من ديديد حلالم كنيد. يادتون نره برام فاتحه ختم كنيد و طلب آمرزش روحم هم فراموش نشه. با تشكر از همه دوستاي مهربونم كه تمام اين مدت همراهيم كردن و با پيامهاشون بهم انرژي دادن و سبب خوشحاليم شدن. خيلي دوستون دارم. دنيا را فراموش نكنيد! دنيايي كه به خاطر يك نامه ناقابل جونش را از دست داد.
ازت نمي گذرم كه با چاپ نامه، منو جوون مرگ كردي. من بيچاره كلي اميد و آرزو داشتم! تازه بيست سالم تموم شده!
عذرخواهي فايده نداره، شازده خانوم خيلي عصباني تر از اونچيزيه كه بشه تصور كرد! قبل از اينكه منو با كاتر بكشه داره با داد و فريادها و جيغهاش ميكُشه، البته دستم را هم داره در مياره. يه باره بكش! حالا چرا زجركش مي كني؟!
كتاب شاملو نونوش پيش منه، لطفاً بهش بديد. CD و نوار شازده كوچولو هم مال نونوشه، لطفاً فراموش نشه. 3 تا كتاب فيروزه هم اينجاست. فردا مي خواستم برم پيش فيروزه جون … از جانب من ازش خداحافظي كنيد. فيروزه جون چرا امروز نهار نموندي؟؟ خرسم هم مال خودت باشه! به ساحره جون هم سلام برسون، كاري نكردم كه منو شرمنده كرديد. تشكر و هديه لازم نبود.
عسلي نيستي كه ببيني دنيات را دارن مي كُشن. يه وقت امتحانات را خراب نكني. عزيزم تو فقط به فكر درست باش. گربه ام هم مال سعيد باشه! ببخشيد كه نمي تونم بيست تا آبنبات را برات بخرم! ديگه عمري باقي نمونده! شايد تونستم از اون دنيا برات پُست كنم. حالا برم، ببينم اوضاع چطوريه! اداره پستش قابل اعتماد هست يانه!!
11 بهمن هم تولد سامرا را از جانب من تبريك بگيد. سامرا جون ببخشيد كه شخصاً نمي تونم تولدت را تبريك بگم. من هميشه به يادت هستم. به سمانه هم سلام برسون.
از سپيده هم بابت اينكه نمي تونم تو عروسيش شركت كنم عذرخواهي كنيد. سپيده جون مي دونم هنوز بابت اينكه تو جشن نامزديت نبودم دلخوري و هيچ عذر و بهانه اي را براي نبودن در عروسيت قبول نمي كني ولي لطفاً ببخش و درك كن! ايشاالله خوشبخت بشي عزيزم.
شازده خانوم كتابهام و هركدوم از وسايلم كه دوست داري براي تو باشه با اينكه مي دونم بعضي از كتابهاي درسي را خودت داري ولي بقيش بدردت مي خوره و براي كنكور لازم مي شه. كتاب فروغ را كه خيلي دوسش دارم هم براي تو!
خانومي اون خرس پشمالو كه دوسش داري مال تو باشه! كتاب شازده كوچولو و ربكا هم براي تو!
خانوم كوچولو اين ني ني ناز با لپاي قلمبه اش كه تولدم بهم دادي پيش تو باشه. روان نويسا و مدادام هم مال تو، بقيه عروسكام هم مال تو باشه! مواظبشون باش.
يكي از تابلوهام را هم بديد به نرجس. دچار وجدادن درد شدم كه نقاشيم را بهش ندادم! كيوان و مريم هم ببخشيد نقاشي كه قول داده بودم براتون نكشيدم. هر كدوم از تابلوهام را كه دوست داشتيد برداريد كه شرمنده نباشم.
فقط در آخر هم وصيت مي كنم، يعني از شازده خانوم خواهش مي كنم كه تيغ كاترش تيز باشه تا بيشتر از اين زجر و عذاب نكشم!!
ميگه كم آوردم! خيط شدم! در مورد تو نبايد اينطور ميشد! خيلي ناراحته و حرفها و عذرخواهي من تأثيري نداره! … تو بگو چكار كنم تا منو ببخشي؟ هر چي تو بگي! … ميگه قرار بود كه من تورو بكشم اما تو منو كشتي!! … ميگه روحم خش دار شده. روابطمون خط، خطي شده! … بيشتر از يك سال از اون نامه بي اهميت مي گذره ولي شازده خانوم براش گرون تموم شده كه از جانب روشنك مطلع شد. ميگه اصلاً انتظارش را نداشتم، اون هم از طرف كسي كه فكر نمي كردم عرضه داشته باشه به من شوك بده.
من نمي تونم ناراحتي تو را ببينم. اينجا هستي و من نمي تونم هيچ كاري انجام بدم و يا حرفي بزنم كه باعث آروم شدنت بشه و غصه نخوري. ديناي من، عشقم، زندگي ام، بهترينم هيچ عمدي در كار نبوده. منو به خاطر اين فراموشكاري ببخش…. دينا جونم، فدات شم خواهري. گلكم، خواهر كوچولوي عزيزتر از جونم ببخش…. ديناي مهربونم معذرت…. دينايي، معذرت…. دينا، معذرت…. معذرت… معذرت…. معذرت…
خواهر گلم رسماً ازت عذرخواهي مي كنم و طلب بخشش دارم. ببخشيد، ببخشيد، ببخشيد! غلط كردم. ديگه تكرار نمي شه. واقعاً شرمنده و متأسفم. لطفاً ببخش…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ