مهرواژ

پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

اعتراف آخر سال!!
اواخر بهمن يا اوايل اسفند پارسال بود. روي اولين پله به سمت طبقه دوم، يه پاكت بزرگ بود. مي دونستم اين بهترين كاراي ترم اول خانومي ِ كه توي نمايشگاه مدرسه بود و حالا بعد از اتمام نمايشگاه آورده خونه. از روي پله برداشتم و بردمش بالا. هر لحظه منتظر بودم كه صداي خانومي را بشنوم كه دنبال كاراش مي گرده ولي نه اون روز و نه تا آخر هفته خانومي هيچي نگفت. درست يه هفته بعد، خانومي فهميد كه كاراش نيست!! اتاقش را زير و رو كرد، بين وسايلش گشت ولي هيچ اثري ازش پيدا نكرد. طبق معمول انگشت اتهام به سوي من نشانه رفت. وقتي خانومي از مدرسه برگشت، من نبودم. من هم اظهار بي اطلاعي كردم. گفتم من اصلاً وسايلت را نديدم. مدركي هم نداشت كه ثابت كنه كه حتي من اون بسته را ديدم، چه برسه به اينكه شك كنه كه من برشون داشتم. تقصير خودش بود اگه همون روز يا زودتر مي فهميد كه بسته اش نيست بهش مي دادم اما حالا بعد از يه هفته…
مسئله ديگه هم اين بود كه با تمام اطمينان مي گفت كه كاراش را از سر پله برداشته و حالا يادش نمياد كجا گذاشتتشون!! ولي من طرحهاش را از روي پله برداشته بودم…
منتظر يه فرصت بودم كه كاراش را يه جا بذارم تا پيداش كنه. ولي اون همه جا را گشته بود و مطمئناً مي فهميد كه يكي برشون داشته…
مامان گفت بخوابيد، قبل از سال تحويل بيدارتون مي كنم. خوابم نمي اومد. يادته كه تا نيم ساعت قبل از سال تحويل با هم چت مي كرديم! چه زود يه سال گذشت، يه سال پر از اتفاقاي مختلف. خيلي اذيتت كردم. ولي تو مثل هميشه هيچي نگفتي و بخشيدي… حتي در آخرين روزهاي سال هم دست از آزارت برنداشتم… ببخش…
همراه شازده خانوم، بسته ي كاراي خانومي را كادو كردم. وقتي خانومي دنبال كاراش مي گشت، به مامان گفتم كه دست منه ولي مثل اكثر وقتها مامان هيچ دخالتي نكرد! در اولين دقايق سال82 من و شازده خانوم، بسته كادو شده را به عنوان عيدي به خانومي داديم! آروم رفتم پشت مامان سنگر گرفتم كه اگه خواست جيغي بكشه، دمپايي پرت كنه يا دنبالم كنه مامان ازم محافظت كنه تا اول سالي جوون مرگ نشم…
خانومي كه ديد من پناه گرفتم، حاضر نشد بسته را باز كنه. بيچاره ترسيد كه چيز وحشتناكي بهش كادو داده باشيم… حالا دو ساعت قسم و آيه كه باور كن چيزي نيست كه باعث بشه بترسي! حالا هي التماس، كه بازش كن…
آخر هم شازده خانوم مجبور شد خودش كاغذ كادو را باز كنه تا خانومي حاضر به قبول طرحها و كاراش بشه!!
حالا بعد از يك سال هنوز هم خانومي فكر مي كنه من كاراش را براش پيدا كردم و نمي دونه خودم باعث ناپديد شدنش شده بودم…
دنیا
دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢

دلتنگم...
زمستون را دوست دارم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي بارون هاي شديد و هواي سردش باعث بشه پامو از خونه بيرون نذارم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه با صداي غرش رعد از خواب بيدار شم…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه هوا توفانيه…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه بارون و باد جلوي ديدم را مي گيره…
بارون هميشه زيباست، حتي وقتي كه با شدت تمام مي باره، هميشه دوست دارم پشت پنجره به تماشاش بشينم و به صداش گوش بدم، حتي وقتي كه باعث شده برنامه هام خراب بشه…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه از شدت سرما نتونم از ماشين پياده شم و برف بازي كنم…
برف را دوست دارم، حتي اگه وسط پائيز بباره، اون هم فقط در ارتفاعات و براي ديدنش مجبور بشي تا ديلمان بري ولي از شدت سرما حتي نتوني از ماشين پياده شي…
برف پائيزي كه مي تونست نويد بخش زمستوني سرد و پر بارون و برف باشه…
زمستون را دوست دارم چون زيبايي خاص خودش را داره، شايد درختها ديگه برگ نداشته باشن، شايد خشك و بي روح به نظر بيان ولي باز زيبا هستند…
زمستون را دوست دارم حتي اگه پياده روي در هواي سرد و زير بارون، مجبورت كنه تا مدتها از رختخواب بيرون نياي…
زمستون را دوست دارم، حتي وقتي كه مثل موش آبكشيده بشم…
زمستون را دوست دارم حتي موقع گلودرد، سرماخوردگي و گوش دردهاي اسفناك…
اما الان دلتنگم…
دلتنگ شكوفه هاي زيبايي كه متولد نشده، يخ زدند…
هر چيزي بايد سر جاي خودش باشه، بهمن ماه اصلاً شبيه يه ماه زمستوني نبود و حال در آخرين هفته اسفند…
هفته اي كه بايد بوي بهار بده، ارمغان آور بهار سرسبز و پر از شكوفه باشه…
سرده! يخه! پر از بارون و هواي ابري، اما خالي از بارون هاي بهاري…
دلتنگم، دلتنگ شكوفه هايي كه پرپر شدند…
دلتنگم، دلتنگ درختي كه در بهار خزان را به همراه خواهد داشت…
دلتنگم، دلتنگ شاخه هاي شكسته، ساقه هاي خم شده…
دلتنگم، دلتنگ برگهايي كه سبز نشده، زرد شدند…
دلتنگم، دلتنگ…
دلتنگم…
دنیا
یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢

يه روز خوب
پنج شنبه اومد، تمام بعدازظهر گرفتار بودم و فرصت نشد باهاش حرف بزنم و يا ببينمش. جمعه صبح هم وضع بهتري نبود، صبحانه نخورده رفتم بيرون و تا ظهر فرصت نكردم بهش زنگ بزنم. گفت فردا مياد پيشم.
دلم براش يه ذره شده بود، يك ماه بود نديده بودمش. طاقت نياوردم و بعد از اينكه خانومي را رسوندم كلاس رفتم پيشش. هيچ چيزي بهتر از اين نيست كه بعد از مدتها بتوني دوستت را ببيني.
با اينكه روز كم ماجرايي نبود ولي هيچ چيز نتونست و نخواهد تونست كه شور و لذت اين ديدار را كم كنه.
شازده كوچولوي قلبم، خوش اومدي! خيلي دوستت دارم و از اينكه هستي خيلي خوشحالم.
دنیا
جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

زن ايراني‹1›
در ايران باستان زنان در كسوت پادشاه، فرمانده ناوگان كشتيراني، ابريشم باف و نقره كاران تخت جمشيد حقوق برابر، با مردان داشتند، دختران از مهدكودك هاي رايگان استفاده مي كردند و زنان داراي حق برابر ارث و طلاق و پيروي از خرد در گزينش همسر بودند آنها حتي با مردان در بازي چوگان رقابت مي كردند.
تمدن ايران داراي يكي از متفاوت ترين ديدگاهها نسبت به زن بود. اساطير ايراني زميني اند و زن به معناي آفرينندگي همواره همپايه مرد و نه در درجه اي متفاوت آمده است.
گيتي پورفاضل محقق و حقوقدان در مورد اين پيشينه مي گويد: زن همواره در متون باستاني ايران به عنوان يك انسان كامل مطرح بوده وقتي زرتشت از زن و مرد صحبت مي كند، فروهرهاي زنهاي بزرگ و پارسا را مي ستايد و هيچگونه كم انديشي در گاتها ديده نمي شود.
در قوانين خانواده آن زمان تشخيص طلاق به عهده دادگاه بوده است و مرد نمي توانسته به راحتي زن را طلاق دهد و دادگاه حتي در زماني كه بيم آن مي رفته كه زن در خانه شوهر دچار مشكل رواني شود، مسكن او را جدا مي كرده. پس از اين زن در حقوق مالي مي توانسته است جهيزيه خود را پس بگيرد.
پورفاضل پژوهشگر در اين مورد مي گويد: مادر اين حق را داشته كه فرزندان را تا زمان رشد يعني ۱5 سالگي نزد خود نگهدارد در مورد قوانين ارث، دختر و پسر يكسان ارث مي برده اند مگر آن كه زن شوهر كرده و جهيزيه برده باشد. كه در آن زمان ارث زن نصف مي شده ولي زن يك ششم از كل ماترك مرد ارث مي برده كه حتي گاه بيش از سهم پسر بوده. از سويي زن بعد از فوت شوهر سالار خانواده است تا زماني كه فرزندانش به بلوغ برسند و هركدام ارث خود را ببرند.
در كتاب ماتيكان هزاردستان(نظامنامه حقوقي) آمده است علاوه بر زنان حقوقدان و كارگر زناني هم در سطوح بالاي اجتماعي وجود داشته اند. زن و شوهر هر دو با هم زندگي را اداره مي كردند و چون زن ايراني مستقل بوده، دشواريهاي زنان ساير ملل را نداشتند.
زنان حتي به پادشاهي مي رسيدند، آرتميس فرمانده كل قوا بوده كه در جنگ بين ايران و يونان فرمانده ناوگان كشتيراني بوده است.
پورفاضل ادامه مي دهد: بچه ها پس از 5 سالگي تحت تعليمات ورزشي و دانشي قرار مي گرفتند. در مدرسه درس مي خواندند و دختر و پسر در تيراندازي و سواركاري تفاوتي نداشتند. گردآفريد كه با سهراب وارد جنگ شد، نمونه زنان جنگاور است. مدرسه همه جا بوده اما دانشگاه جندي شاپور جنبه بين المللي داشته كه از تمام كشورها براي تحصيل مي آمدند. در آن زمان 3 دژنوشت(كتابخانه) بزرگ وجود داشته كه در 12 هزار پوست گاو نوشته شده بوده. اسكندر يكي را به يونان منتقل و بقيه را نابود مي كند. در هيچيك از آثار به جا مانده زن تحقير نشده.
در همين مورد توران شهرياري پژوهنده مي گويد: در متون به جا مانده آمده اگر پسران متعددي داشتي و توانايي اينكه همه را به مدرسه بفرستي نداشتي، اول دخترت را به مدرسه بفرست چون پسر با نيروي بازو مي تواند كار كند و مزد بگيرد ولي دختر آن نيروي بازوي پسر را ندارد و بهتر است از طريق دانش و دانش آموزي اين كار را كند.
ادامه دارد…
گوشه هايي از «شوكت هزاران ساله زن ايراني»، نوشته مهري حقاني

ctrl+f5 كه خيلي وقته جواب نمي ده!! به اين نتيجه رسيده بودم كه از طريق كامنتها راحت مي تونم آخرين نوشته وبلاگها را ببينم كه متأسفانه جديداً اين هم جواب نمي ده.
دوستاي مهربون اگه آپ كرديد و من كامنت نذاشتم و يا دير گذاشتم، دليل اصليش همين مشكل من با پرشين بلاگ هست. وگرنه من هر زمان كه باشم به وبلاگ ها سر مي زنم!!

*توضيح: با عرض پوزش، نوشته بالا اشتباه تايپي داشت كه امروز تصيحش كردم. نوشته بودم«زمان رشد يعني 25 سالگي» كه صحيحش«زمان رشد يعني 15 سالگي » هست.
دنیا
یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢

از ماست كه بر ماست!!
تيتر«اعزام زائران به عراق ممنوع شد» خبر خوشايندي بود. با اينكه رسيدن به اين ممنوعيت هزينه گزافي را به دنبال داشت اما حداقل فهميدن كه باز گذاشتن مرزها و حمله ور شدن به كشوري كه امنيت درش وجود نداره و انبوه بيماريهاي ناشناخته در كمين ِ كاري بسيار اشتباست.
اما آنچه ديروز منو به خنده وا داشت خط پائين اين تيتر بود. «آيت الله سيستاني ورود غير قانوني به عراق را حرام اعلام كرد». شنيده بودم در صدر اسلام پيغمبر گرامي هرچيزي كه تو مخ عربهاي عصر جاهليت نمي رفت را حرام اعلام مي كرد چون هيچ دليل و منطقي را نمي تونست بهشون بقبولونه.
در قرن بيست و يكم به كجا رسيديم؟!
حالا هي به اين مردم بگو در عراق امنيت نيست، اعلام كن ويروس عامل بيماري تنفسي كه اكثر زائران به آن مبتلا شده اند، در اينجا ناشناخته بوده و در دست آزمايش و بررسي است! حتي ويروسي بودن اين بيماري براي ما مشخص نيست و لذا درمان خاصي براي آن پيشنهاد نمي شه!! در خبرها بگو وضعيت بهداشتي معيشتي اصلاً مناسب نيست و…
اما باز گروه گروه به سوي انواع و اقسام خطرهاي ناشناخته حمله ور مي شن. چند روز پيش مامان با يكي از دوستاش كه در خرمشهر زندگي مي كنه صحبت مي كرد. مي گفت ايم مدت مرزها كاملاً باز بود و اصلاً نياز به پاسپورت و اين چيزها براي رفتن نبوده. خيلي ها با پاي پياده رفتن. قبل از تاسوعا و عاشورا خرمشهر خيلي شلوغ بوده و از همه جا اومده بودن تا به عراق برن. مي گفت هر كي اينجا نذري داشته، رفته كربلا. هيچ دسته و هيئتي توي شهر باقي نمونه و همه عازم كربلا شده بودن.
وقتي اعلام مي كنن در اين روزها روزانه 20هزار نفر اعزام شدن…
يه كشور در اوج بحران … تازه از زير سلطه يك ديكتاتور بيرون اومده … با فقر و فلاكت و عدم امكانات و وضعيت سخت دست و پنجه نرم مي كنه … افراد بيگانه كشورش را در اختيار داره … يهو يه ميليون شيعه ميريزن توي شهرش… از مذهبي كه اكثريت باهاش مخالفند … در كشوري كه هيچ تاسوعا و عاشورايي را به حساب نياورده!… شما باشي احساس خطر نمي كنيد؟! سعي نمي كنيد واكنش نشون بديد؟ از خاكتون دفاع كنيد؟!
يكباره يه مشت غريبه بريزن توي خونتون و عرصه را براتون تنگ كنن چكار مي كنيد؟! به هر كاري براي حفظ خونتون دست مي زنيد تا مبادا به اشغال كس ديگه اي در نياد تا مبادا باز هوس نكنن بريزن و جاتو بگيرن، تا مبادا آسيبي به تو و خونت وارد نكنن… حالا اگه صاحبخونه داري عقايد تند و دو آتيشه باشه و ريختن خون شيعه را حلال بدونه…
تو حاضري به قتلگاه بري؟!
دنیا
پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢

بازگشت دنيا!!
بالاخره توي آشفته بازار خطوط تلفن، خط ما هم درست شد!
خوشبختانه توي اين مدت بيماري گريبانم را نگرفته بود. با اينكه خانومي و خانوم كوچولو نوبتي سرما مي خورن. اين خوب مي شه، اون يكي شروع مي شه! اون خوب مي شه، اين يكي دوباره سرماخوردگيش شروع مي شه! خوشبختانه بيماري دو خواهر گرامي به من سرايت نكرده! البته خانوم كوچولو تازه آنتي بيوتيكش تمام شده و فعلاً سالمه. اميدوارم ديگه مريض نشه.
بيشتر از يك ماه از نبودنم مي گذره، كلي وبلاگ هست كه بايد بخونم. نمي دونم از كجا بايد شروع كرد، ولي همه را خواهم خوند و پيش همه ميام. فعلاً هيجاني ام.
ممنون و ممنون از اينكه فراموشم نكرديد. پوزش و پوزش و عذرخواهي بابت اينكه بي خبر رفتم و باعث نگرانيتون شدم. دوستي فكر كرد كه قصد شيطنت دارم ولي فراموش كرد كه هيچ وقت نمي ذارم شيطنت و بازيگوشيهام جنبه اذيت و آزار پيدا كنه و باعث نگراني كسي بشه! درسته علاقه به شوكـه كردن بشريت دارم. مثل تصميمي كه چند هفته پيش اجرا كردم و هنوز تبعاتش ادامه داره و قيافه هاي هاج و واج و متعجب كم نمي بينم. شايد شرحش را نوشتم. البته غير از مامان بزرگم كه هربار منو مي بينه انگار داغ دلش تازه مي شه!! واكنش بقيه بد نبود!
شازده كوچولوي عاشق هم لطف كرد و وبلاگش را ديروز آپديت كرده. دلم براش خيلي تنگ شده. دقيقاً از 20 بهمن تا حالا نديدمش! البته اگه تعطيلات آخر هفته نمي رفتيم سفر، بيشتر مي تونستم پيشش باشم. دانشجوي نمونه ديروز از سر كلاس جيم شده بود و بهم زنگ زد!! چند روز ديگه مياد و مي تونم يه دل سير ببينمش. شازده كوچولوي مهربونم زودتر بيا ديگه، دلم منفجر شد!
مينا جون عزيزم هم توي مدتي كه نبودم، برگشته. خيلي خوشحالم كه باز مي تونم نوشته هات را بخونم.
رندان هم برگشت. نوشته هاش را دوست مي دارم خيلي!
مسافرتنها هم كه رفته خونه جديد. بهرام جان خونه نو مبارك. در اولين فرصت آدرس اين كنار را هم درست مي كنم. بايد لينك ايران آريايي را هم اضافه كنم!
بايد يه نظري به نوشته هايي كه اين مدت نوشتم، بندازم. البته چيز زيادي ننوشتم. ولي كم كم مي ذارمشون اينجا!!
راستي تا يادم نرفته بگم، خانمها و آقايون عزيز من هنوز حافظه ام دچار اشكال نشده كه فرق يك هفته با يك ماه را ندونم. دوست جوناي مهربون، من نوشتم بعد از يك هفته يعني برابر با 16 بهمن، مي خواستم بيام و وبلاگ را آپ كنم و اون چند خط را هم نوشتم اما تلفنمون قطع شد و به همين دليل ديگه نتونستم بيام.
براتون آرزوي بهترينها دارم.
راستي…
ديديد برگشـــــــــتم!!

دنیا
شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

من آمده ام
بعد از يه هفته آپديت نكردن و دوري از اينترنت، تصميم گرفتم نوشته جديدي در وبلاگ بزارم و نوشتم:
اومدم…
بدون هيچ توضيحي بابت نبودنم
بدون هيچ حرفي بابت تأخيرها
هيچ مپرس…
حرفي براي گفتن نيست!

نصف تلفنهاي شهر قطع بود و فكر نمي كردم تا وصل شدن اونها خط هاي ديگه را هم قطع كنن! اما درست زمانيكه تصميم گرفتم آپديت كنم خط ما قطع شد. اكثر تلفنها ظرف دو، سه روز وصل شد ولي خط ما جزء اونها نبود. بعد از بازشدن چندتا كافي نت تصميم گرفتم بيام و بگم معلوم نيست كي برگردم اما اونروز سرعت خيلي پائين بود و از خير اعلان موجوديت گذشتم به اميد اينكه به زودي تلفنمون وصل مي شه. شازده كوچولو هم نبود و يكي، دوباري هم كه كانكت شده بود نتونسته بود وبلاگ من و پرشن بلاگ را باز كنه! بنابراين ايشون هم نتونست آپديت كنه!
تأخير من به علت پيشرفت سرشار تكنولوژي مخابرات و خرابكاريهاي پيمانكاري بود كه وظيفه درست كردن خطوط را برعهده داشت. فقط شانس آورديم كه خط ما را اشتباهاً جاي ديگه وصل نكردن چون كم نبودن تلفنهايي كه اشتباه وصل شدن و سر از جاي ديگه در آوردن! اونوقت بايد تلاش مي كرديم قطعش كنن، بعد تلاش مضاعفي مي كرديم تا سرجاش وصل كنن!!
متأسفانه توي اين آشفته بازار خط ما هنوز وصل نشده!!!!
خيلي ببخشيد! من اصلاً قصد نگران كردن شما را نداشتم و نمي خواستم بي خبر برم! دنيا را نه خواب برده بود، نه آب! هروقت تلفنمون وصل شد، پيش همتون ميام.
دنيا دلش براتون خيلي خيلي تنگ شده! لطفاً منو بابت تأخير و عدم اطلاع رساني ببخشيد.
تا بازگشتي دوباره…
برمي گردم…
حتمـــــــاً!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ