مهرواژ

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

 
يه لحظه فکری به ذهنم رسيد.سريع از رو تخت پا شدم و به سرعت لباس پوشيدم و از خونه رفتم بيرون.اول يه کادوی زيبا براش گرفتم و يه سر هم به گل فروشی زدم و يک شاخه رز قرمز خريدم.تو راه همش به حرفايی که می خواستم بهش بگم فکر می کردم.می خواستم حرفايی که از ديشب رو دلم سنگينی کرده بود را عنوان کنم.
گفتم سلام!! بغضی که از ديشب تو گلوم چنگ انداخته بود ترکيد.نبايد اشکام مانع حرف زدنم می شد.حرفهام با اشکهام آميخت و با هق هق گريه همراه شد.
سبک شدم.از اینکه حرفهام را زدم و ناراحتیها تمام شده و دیگه ازم ناراحت نیست به آرامش رسیدم.
دنیا
سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

فاصله
چرا حرفامو بهش نزدم؟چرا نگفتم من قصد ناراحت کردنش را نداشتم؟
چرا بينمون فاصله هست.يکی يکی آجرهای اين ديوار را گذاشت و من هيچ تلاشی برای خراب کردن ديوار نکردم.
می تر سم روزی که تصميم به اين کار بگيرم ديگه دير شده باشه و ديوار قطورتر؛محکمتر و بلندتر شده باشه و قدرت خراب کردنش را نداشته باشم!!
دنیا
سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

 
باز هم خرابکاری کردم!!!
تا حالا شده کلی برنامه ريزی کنيد.بخواين يک نفر را خوشحال و غافلگيزش کنيد اما باعث ناراحتیش بشيد؟
دنیا
دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

 
يکی به داد من برسه نمی دونم چرا هيچ کدوم از نوشته هام رو وبلاگ قرار نمی گيره!
دنیا
دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

هرگز نمير مادر...
به ستاره ها نگاه كن
كه شب را شكسته اند
بي تو شب من؛شبي بي ستاره است
آفتاب را ببين
كه غول تاريكي از مقابلش مي گريزد
بي تو؛روز من آفتاب ندارد
چمنزار را بنگر؛با لاله
و جويبار كوچكي كه زمزمه كنان روان است
بي تو؛دنياي من؛از چمن و گل و زمزمه خالي است
بي تو؛من هيچم؛نيستم
اگر مي خواهي من بمانم! اگر مي خواهي من نميرم!
هرگز نمير مادر!هرگز…
دنیا
دوشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٢

مامان جونم روزت مبارک
هنوز براي روز مادر هديه اي نگرفتم.البته يه فكرايي كردم.بايد فردا برم خريد.هديه گرفتن براي مامانا خيلي سخته چون مي دوني كه هيچ كدوم از چيزهاي مادي لايقشون نيست و ذره اي در مقابل درياي بيكران محبتشون هم نمي شه.
از دست خودم خيلي شاكي هستم.الان كه فكر مي كنم ميبينم چقدر كم به مامان و بابا گفتم دوسشون دارم.فكر نمي كنم به اندازه ي تعداد انگشتهاي دست هم شده باشه.چرا بهشون نگفتم خيلي خيلي دوسشون دارم و بدون اونها هيچم؟
مامان گلم؛باباي نازنينم (با اينكه مي دونم اي نوشته ها را نمي خونين) با تمام وجود دوستون دارم.قلب من لبريز از محبت و عشق شماست.بابت تمام كارهايي كه باعث رنجشتون شده ازتون عذر مي خوام.من را ببخشيد.
بيشتر از وسعت تمام درياها؛خشكيها؛كهكشانهاو… دوستون دارم.. دوستون دارم.. دوستون دارم.. دوستون دارم.. دوستون دارم.. دوستون دارم.. دوستون دارم…
مامان مهربون و نازنين و خوشگلم روزت مبارك
دنیا
شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

سلام ای شب معصوم!
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي كه چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو؛ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

سلام اي شب معصوم!
ميان پنجره وديدن
هميشه فاصله ايست.
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
فروغ فرخزاد
دنیا
شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

کی برد
از ديشب تا حالا حالم گرفته شده بود.ديروز داشتم با کامپيوتر کار می کردم يهو صفحه کليد ديگه کار نکرد.هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاده بود.نه انفجاری!نه یه اتفاق غير عادی!نه پیام خطایی!
راههايی که به ذهنم ميرسيد رو امتحان کردم افاقه نکرد.گفتم نکنه کيبرد سوزيده باشه!!
بلاخره امروز زنگ زدم به حلال مشکلات کامپيوتری ام(بيچاره چی از دست من می کشه!)پيشنهاد کرد سيم پشت کيس رو چک کنم شايد شل شده باشه.اگه هم درست نشد شب مياد ببينه چش شده.
الان انقده حالم خوبه.سيمش شل شده بود الان هم کيبرد هيچ مشکلی نداره! هورا!!!
تازه فهميدم کيبرد چه وسيله ی نازنينيه!
دنیا
جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

يک تجربه
يه جورايی هستم.نمی دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟بخندم يا گريه کنم؟
نمی خواستم باهاش حرف بزنم.حداقل تا قبل از گرفتن جواب ای ميل.اما ديگه نتونستم تحمل کنم از ديروز يه چرای بزرگ توی سرم وول می خورد.يادم افتاد کرم بلاستر بی نصيب نگذاشتتش ونمی تونه ميلمو بخونه.
زنگ زدم .گفتم:چرا؟بغض گلومو گرفته بود.صدام می لرزید.دلم می خواست گريه کنم.گفت:برات مهمه؟ گفتم:من با موضوعش کاری ندارم.اصلشه که داغونم کرده.نمی تونم دليلشو درک کنم.احساس بدی دارم.يه آدمه احمق که به راحتی فريبش دادن.من بهت اعتماد داشتم باورت کردم.حالا به همه چيز شک کردم.می گم نکنه همه چيز دروغ بود.بيشتر از دسته خودم ناراحتم.بايد نگاهمو عوض کنم.نبايد به اين راحتی اعتماد کنم...
می خواستم جواب چرامو بگيرم.مصر بودم
حرفامو گوش کرد و گفت: حالا فهميدی اشتباه کردی؟نبايد به همه اعتماد کنی؟گفتم :آره؛با تمام وجود درک کردم.يادته هميشه ميگفتی مشکل اينجاست که از هيچ کدوم از دوستام تا حالا ضربه نخوردم.حالا بايد ازت تشکر کنم چون از طرف کسی که خیلی دوسش داشتم به احساسم ضربه خورده و با تمام وجود دارم درک می کنم...
گفت :ازت معذرت می خوام و بهت حق می دم از دستم ناراحت باشی و ديگه نخوای با من حرف بزنی.شايد چيزی که الان می گم بيشتر ناراحتت کنه؛ می گم. حتی اگه ديگه به من زنگ نزنی ولی من به هدفم رسیدم می خواستم خودت متوجه بشی حالا که فهمیدی باید بگم...
نمی دونستم چی باید بگم مثل دیروز شوکه شدم.دروغی وجود نداشت. در واقع واقعیتی که فکر می کردم دیروز متوجه اش شده ام حقیقت نداشت.دیروز این حرفو زد تا من به نتایج امروز برسم...
چی بايد می گفتم؟خوشحال بودم که زنگ زدم و باهاش حرف زدم.گفت هنوزم برات مثل سابق هستم؟گفتم: بايد فکر کنم. گفت خيلی حرف برای گفتن دارم.گفتم:می خوام تمام حرفاتو بشنوم.
دنیا
جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

شادی نسل سوخته
بسياری از مردم ايران در طول سال؛حضور گسترده تری درمراسم عزاداری دارند تا در جشنهای ملی و مذهبی.در بخشی از يک گزارش آمده:شرکت نکردن مردم در جشنها نشانه شاد نبودن آنهاست.
در پاسخ به اين ادعاگروهی معتقدند کاستی گرفتن تمايل مردم به برپايی جشنها به دليل روشن نبودن ميزان تحمل دستگاههای حکومتی در برابر شادی جمعی وفردی وتعدد دستگاههای نظارت کننده بر زندگی مردم وتعارض ديدگاههای آنها در شيوه شادی کردن مردم است.
شايد گزارشها وپيامهای اين چنينی را نتوان شاهد خوبی بر رواج افسردگی واندوه درجامعه قلمداد کرد اماباديدن جو موجود در جامعه؛شرايط و روحيات دوستان وآشنايان و... شنیدن گلایه های مردم کوچه و بازار در اتوبوس و تاکسی و... گوش سپردن به قصه های گذشته از زبان شیرین پدربزرگها و مادربزرگها بتوان به خوبی درک کرد و فهمید اکثر مردم از این روند خسته شده اند و معتقدند روزهای جشن با روزهای عادی و گاهی عزا تفاوت چندانی ندارد.البته این مساءله در جشنهای مذهبی بیشتر مشهود است اما مراسم ملی نیز دست کمی از آنها ندارد.
در بررسی تداخل غم و شادی و پیشرفت افسردگی استاد حسین باهر می گوید:وجود نابه سامانی اندیشه در جامعه غم و شادی را در جای جای زندگی مردم به هم آمیخته است.نبود هماهنگی زمان(عصر حاضر)و مکان(جامعه ایران)نه تنها جامعه را با زیبایی ها و بالندگی های جهانی همسو نکرده؛بلکه گاهی بر عکس عمل کرده است.در ذهنیت معلول و محدود مروجین اندوه در جامعه؛شادمانی خلاف شرع است و سیاه پوشی؛ماتم؛گریه و اخمو بودن پسندیده تر است.
انسان برای شادمانی آفريده شده.
انسان با تمام صورت ميخندد ولی با دو چشم گريه می کند.پس نبايد مردم را وادار کرد به گذشته و مصائب آن بينديشند؛در عين حالی که از قهرمانان هر دوره بايد به طور شايسته تقدير کرد.
گزيده ای از گزارش مرده پرستی به قلم ليلا لطفی
دنیا
جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢

برف
در اولين سال زندگی در نيويورک آپارتمان کوچکی اجاره کرديم که مدرسه ی کاتوليک ها نزديک آن بود.در اينجا راهبه ها درس می دادند؛زنان تنومندی در جامه بلند وسياه روحانی وکلاه بی لبه ايکه آنها را در نگاه اول مشخص می کرد.خيلی دوسشان داشتم؛علی الخصوص مادر روحانی خودم؛معلم کلاس چهارم؛خواهر زوو را.
اسم من؛دوست داشتنی است؛خودش می گفت وبه همه کلاس يادمي دادکه چطور آن را تلفظ کنند.يو ـ لان ـ دا.
به عنوان تنها مهاجردر کلاس؛در رديف اول؛روی يک صندلی مخصوص ونزديک پنجره به من جا داده بودند؛جدا ازسايربچه ها؛بنابراين خواهر زوو مي توانست بدون اينکه مزاحم ديگران باشد؛به من درس بدهد.به آرامی خيلی واضح لغت های تازه را می گفت تا من تکرار کنم:خشک شويی؛برشتوک؛مترو؛برف.
خيلی زودآنقدر انگليسی ياد گرفتم که بفهمم اين روزها هول و ولای مرگی دسته جمعی درهواموج می زند. خواهر زوو برای بچه های کلاس که با چشم های باز به حرفهای اوگوش می دادند؛توضيح می داد که در کوبا چه اتفاقی افتاد.موشک های روسی نصب شده بودند و شهر نيويورک را نشانه گرفته بودند.رئيس جمهورکندی هم بانگرانی باتصوير تلويزيون به خانه ما می آمد.می گفت که درهرصورت مجبوريم برای مقابله با کمونيست ها بجنگيم.در مدرسه آموزش خطرهوايی داشتيم؛با صدای زنگی منحوس به سرسرا می آمديم وروی کف آن می افتاديم. سرمان را با کت می پوشانديم.وانمود می کرديم همه موهايمان ريخته است.استخوان دست هايمان دارد نرم مي شود.
در خانه من ومامی وخواهرانم برای صلح جهان دعا می کرديم.لغت های تازه ای شنیدم:بمب اتمی؛اثرات راديواکتيو؛پناهگاه.
خواهر زوو شرح دادکه چطورممکن است روزی این اتفاق بیفتد.تصویری ازیک قارچ روی تخته سیاه کشیدوبا گچ نقطه هایی درهم وبرهم روی آن نقش کرد برای اینکه بگوید این ابرغبارگون چگونه باعث نابودی ما خواهدشد.
فصل هوای سردفرا می رسید؛رسیدند:نوامبر؛دسامبر.
وقتی صبح ها از خواب بیدار می شدیم هوا هنوز تاریک بود.وقتی هم در مدرسه نفس بیرون می فرستادم بخار می شد.
صبح یک روز که پشت نیمکت نشسته ودر رویای بیرون از پنجره بودم نقطه هایی درهوا دیدم شبیه همان هایی که خواهر زوو کشیده بود.اول کم بودند بعد زیاد شدند؛خیلی زیاد.فریاد کشیدم:بمب!بمب!
خواهر زوو چرخید وآمد.دامن سیاه وبلندش با آن شتاب که به سوی من می آمد پف کرده بود.چندتااز دخترهاشروع کردندبه گریه کردن ولی بعدخواهر زوو که رنگ چهره اش برگشته بود گفت:یولاندای عزیز اینابرف هستن.خندید
برف.من تکرار کردم برف وبا احتیاط از پنجره به بيرون نگاه کردم.همه ی عمرم درباره بلورهای سفيدی که زمستان ها از آسمان آمريکايی ها فرو می ريزند چيزهايی شنيده بودم.از پشت نيمکت؛براده های قشنگی را ديدم که روی پياده رو وخودروهای پارک شده نشسته بودند.
هردانه با دانه ديگر فرق داشت.خواهر زوو گفته بود:مثل انسان؛بدون جانشين وخيلی قشنگ.
جوليا آلوارز
ترجمه:حمید یزدان پناه
دنیا
پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

اشتباه
غافلگير شدم.فرصتی نبود تا در موردش صحبت کنيم.گوشی تلفن رو گذاشتم و به حرفش فکر کردم.اگه از اول آشنايی می گفت اصلا مهم نبود.الان هم که فکر می کنم می بينم چيزی نبود که بخواد دروغ بگه.چون در روابط ما تاءثيری نداشت.اما حالا...
حس حماقت؛ابلهی وهرچی اسمشو بشه گذاشت! احساس می کنم رودست خوردم.شايد تا حالا دروغهای ديگه ای هم گفته باشه!چرا انقدر زود به آدما اعتماد می کنم؟می دونم اين دنيا پر از سياهی و سفيديه اماباید با سیاهیها مقابله کرد نه اینکه چشم به روشون بست.اما مثل اینکه من بستم چشمهامو بستم و نخواستم به آدمها بی اعتماد باشم.می دونستم اشتباهه اما...
به احساسم ضربه زد ولی فهمیدم خیلی خوش باورم.دلیلی نداره که چون من با همه روراستم وچیزی رو مخفی نمی کنم همه مثل من باشن وبه من دروغ نگن.
الان زیاد ازش ناراحت نیستم.از خودم ناراحتم.چه راحت بهش اعتماد کردم وباورش کردم.باید توی رفتارم تجدید نظر کنم.اشتباه کردم...
دنیا
چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

 
حتی فکرشو هم نمی کردم که ناراحت بشه.اصلا حرف من اهميتی نداشت.ازقيافه ی در هم رفته اش وحسادتی که نمی تونستم درک کنم خنده ام گرفته بود.وقتی داشتم با عسل بر می گشتم و تو راه براش تعريف می کردم هم نمی تو نستم جلوی خنده ام رو بگيرم.شايد خنده معنی نداشت همون طور که ناراحتی؛سردرد وحسادت اون هم به نظر من بی معنی بود.
امروز از صبح تا حدود ۴ بعد از ظهر پای کامپيوتر بودم(البته بجز موقع نهار)وقتی کامپيوتر رو خاموش کردم احساس خستگی شديدی داشتم اصلا حال نداشتم برم کلاس.ولی بعد از ۱۰ دقيقه دراز کشيدن منصرف شدم و آماده شدم و رفتم.ولی جالب اينجا بود که ۲ ساعتی که کلاس بودم اصلا از خستگی و خواب آلودگی خبری نبود تازه ساعت ۷ که عسل اومد دنبالم انگار پر انرژی بودم و تازه دلم می خواست پياده روی کنم.که البته ۱ساعتی پياده روی کرديم و از هر دری حرف زديم تا رسيديم به خونه ی عسل اينا(انگار قرار بود عسل منو تا خونه همراهی کنه!)بعد هم باتاکسی بر گشتم خونه.البته اگه يکی باهام بود دوست داشتم پياده روی کنم.
امروز روز خوبی بود با اينکه اتفاق فوق العاده ای نيفتاد ولی احساس خوبی داشتم ومهم اين بود که چيزی اين احساس رو از بين نبرد.
دنیا
چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

سرگردان
يه جوری شدم.ديگه شوروشوق سابق رو ندارم.انگار طبق يک وظيفه و يا هر چی که می شه اسمشو گذاشت ميرم.نمی خوام بزارمش کنار.شايد اين يه احساس زودگذر باشه.پس نمی خوام کاری کنم که پشيمون بشم.می دونم بيشترش به خاطر ۴ماهي هست که نرفتم کلاس وقلم به دست نگرفتم.هيچ چيزی هم به دست نياوردم جز چيزهايی که از دست دادم.ديگه کلاس نقاشی باعث آرامش وشاديم نمی شه.ديگه حوصله ندارم.می رم کلاس که با اين احساس مقابله کنم حتی با اينکه ديگه مثل سابق کار نمی کنم.قبلا از هر فرصتی برای نقاشی استفاده می کردم اما حالا ...
نمی دونم چکار بايد کنم.بيشتر وقتمو الکی می گذرونم.روزهامیان و میرن و من هیچ کار مثبتی انجام نمی دم.دچار وجدان درد شدم از این همه بیکاری.فقط برای ۴ ساعت در هفته برنامه دارم که اون هم همیشه درست پیش نمیره.الان که ۲ جلسه است کلاس نرفتم.
کم کم خودمم باورم شده که عوض شدم.هر دفه بعد از کنکور باهاش حرف زدم گفت آدم سابق نیستی.خسته شدم از بس گفت عوض شدی.شاید حق با اون باشه.انگار دیگه چیزی از ته دل خوشحالم نمی کنه.شادی و خوشحالی برام زود گذره و به سرعت از بین می ره.یه جورایی سردرگم هستم. اینکه باید از نو شروع کنم آزارم می ده بااینکه انتخاب خودم بوده ولی شاید چاره ی دیگه ای نبوده.
یعنی واقعا تغییر کردم؟شاید این جور باشه ولی با گفتنش که چیزی عوض نمی شه.
می خوام از اول شروع کنم ولی نمی دونم توانشو دارم یا نه.
دنیا
چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

کلامی برای آغاز

همیشه شروع سخته. قدم اول مهمه و باید سعی کنی درست انجام بدی. نمی دونم چطور باید اولین نوشته ام رو شروع کنم. همیشه برای شروع آشنایی سلام بهترین کلمه است. پس:
سلام
من دنیا ۱۹ ساله هستم.
شاید برای شروع بد نباشه از اسم وبلاگ شروع کنم. مهرواژ یعنی گوینده سخن مقدس
میخوام اینجا از خودم واز احساسم بنویسم. از چیزاوکسایی که دوسشون دارم واز چیزهایی که آزارم میده. امیدوارم بتونم اونچه رو که می خوام بنویسم.

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ