مهرواژ

یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

من گم شده ام
مثل اينكه نوشتنم خيلي ايراد داره و بيشتر باعث سردرگمي شما مي شه و متوجه موضوع نمي شيد.شايد به خاطر اينه كه توضيح احساسم خيلي سخته.چيزي كه اگه مي تونستم تفسير و ريشه يابيش كنم خيلي از مشكلاتم حل مي شد.يه مدته ديگه آن دنياي سابق نيستم.تقريباً مي دونم دليل اصلي چيه و از كجا شروع شده ولي فكر نمي كردم اينهمه روم تأثير بزاره خصوصاً كه مي دونم نبايد اهميتي بدم و بايد از نو شروع كنم.براي شرح نوشته هام بايد از خيلي قبل شروع كنم شايد بتونم نوشته يك روز را با چند جمله توضيح بدم ولي ترجيح مي دم از اول بگم البته براي طولاني شدن نوشته ام عذر مي خوام.
9 ماه خونه موندن و تلاش براي دستيابي به يك هدف.تنها چيزي كه مي تونست منو از حال و هواي كنكور در بياره نقاشي بود البته تا قبل از عيد در يكي دوتا كلاسي كه ميرفتم در كنار دوستام بودم.من همان دنياي شيطون و بازيگوش بودم.بيچاره استاد ترسيم فني چي از دستم كشيد.نمي دونم چه طوري تحملمون كرد.دلم براش سوزيد.شايد اگه آن موقع تصميم به نوشتن وبلاگ مي كردم حال و هواش خيلي با الان فرق مي كرد.از بعد از عيد تمام كلاسها تعطيل شد.بيرون رفتنم به حداقل رسيد،البته خودم اين طور خواستم و هنوز هم تا مجبور نشم بيرون نمي رم.نمي خواستم پشت كنكور بمونم.مي دونستم برعكس خيليها كه كارشون را راحت مي كنن من بر مشكلاتم افزوده بودم.من ديپلم تجربي داشتم و بايد در 9 ماه، درس بيشتر از 3 سال را مي خوندم و منابع وسعت بيشتري داشت.بعضي از اطرافيانم از اينكه با وجود رتبه خوبي كه در رشته تجربي آورده بودم.انتخاب رشته نكردنم را كاري اشتباه مي دونستن.وامسال هم كه كنكور تجربي شركت نكردم و هنر را ترجيح دادم به نظرشون باز هم اشتباه كردم چون مطمئن بودن مي تونستم قبول بشم.
از چند هفته قبل از كنكور ديگه نتونستم درست درس بخونم.بيشتر طول اتاق را راه مي رفتم.خستگي،كمر درد حاكي از اين بود كه خيلي وقته دارم بي هدف راه مي رم.من متوجه گذشت زمان نشده بودم.كاش اين امتحان لعنتي تمام بشه.جمعه آمد و من كنكور دادم اما اصلا خوب نبود.حالم خوب نبود.يه دوست نازنين خيلي باهام حرف زد و كمكم كرد تا بهتر بشم.تمام اميدم به دانشگاه آزاد بود كه متأسفانه نتونستم سر جلسه حاضر بشم.
سعي كردم فراموش كنم.آخرش كه چي؟فوقش يك سال ديگه مي مونم.من كه قرار نيست برم سربازي.من تلاش كردم كه همون دنياي سابق باشم.كسالت و بي حالي را دوست نداشتم.من عاشق شيطنت و شلوغي بودم.ساكت بودن براي من معني نداشت.كنكور ارزش اينو نداشت كه من به خاطرش به يك دختر افسرده تبديل بشم.
باز هم قصه تكراري اكثر هم سن و سالاي من.الان مي گيد دانشگاه خبري نيست و اين پايان راه نيست و از اين حرفا.خودم خوب مي دونم.من نخواستم كه غم توي دلم خونه كنه اما كم كم اومد و در قلب و روحم جاي گرفت.البته كنكور به تنهايي باعث نشد.با اين شروع شد و يكسري اتفاقات ديگه بهش دامن زد.اتفاقاتي كه پشت سر هم مي ياد و اجازه نمي ده من يك نفس راحت بكشم.بعضي وقتها واقعاً نمي دونم چرا ناراحتم.چرا گريه مي كنم.اگه نوشته هاي اولم را خونده باشيد نوشته بودم حتي نقاشي هم ديگه باعث آرامشم نمي شه.ميرم كلاس تا با اين احساس مقابله كنم.نمي خوام نقاشي را كنار بزارم…
من سعي كردم از طريق كارهايي كه دوست دارم از اين حال و هوا در بيام.اما زياد موفق نبودم.من هنوز مشكل اولم را داشتم آمدن كارنامه و بعد هم اعلام نتايج آنقدر آزارم نداد.من توان تحملم كم شده بود.هر موقع كه داشتم اميدوار مي شدم كه دارم بهتر مي شم يه اتفاقي افتاد و بهم يادآوري كرد كه نبايد زياد خوشباور باشم.من طاقت مشكلات ديگه را نداشتم.از درون دارم له مي شم.خسته ام!خيلي خسته.شايد هيچ كدوم ارزش نداشت اينهمه داغون بشم اما من دارم از داخل خرد مي شم.
از 6 نفري كه با هم بوديم غير از من همشون دارن مي رن دانشگاه.قبولي دوستام خيلي خوشحالم كرد مخصوصا كه شبنم در رشته موردعلاقه اش قبول شده.اما آن شب كه همه با هم بوديم.موقع خداحافظي دلم خيلي گرفت.پارسال كه عسل رفت اردبيل تنها شدم اما شبنم،ميهن،شادي و شكوفه بودن.همه براي كنكور هنر مي خونديم و من لحظات خوبي را در كنارشون داشتم.دلم براشون خيلي تنگ مي شه اما ما كه هميشه نمي تونيم در كنار هم باشيم.دعا مي كنم ميهن در مصاحبه قبول بشه تا از ترم دوم بتونه در رشته موردعلاقه اش درس بخونه.
الهام جون،من نوشته هامو خطاب به كسي و يا براي كسي نمي نويسم.فقط براي خودم مي نويسم.شايد براي كمك به خودم.فكر اينكه درصد اشتباهاتم بالا رفته آزارم مي ده.5 شنبه قبل از ظهر احساس كردم كه حالم بهتر شده اما يك تلفن آرامشم را برهم زد.ديروز خوب بودم اما الان شك دارم! مسأله اي هست كه داره اذيتم مي كنه.مي خواستم اين نوشته را در 2 قسمت در وبلاگ بزارم كه باعث خستگي نشه.اما به مدت 1 هفته اينترنت تعطيل و تا هفته ديگه متن جديدي در وبلاگم نمي تونم بزارم.از همه شما دوستان خوبم كه بهم سر مي زنيد ممنونم.خيلي دوستون دارم.اين 1 هفته دلم براتون خيلي تنگ ميشه،متأسفانه 1 هفته نمي تونم وبلاگ بخونم و اين خيلي بده.دوست دارم يك تغييرو تحول بزرگ تو زندگيم بدم تا از اين حال و هوا در بيام اما خودم هم نمي دونم چكار مي تونم انجام بدم.آن 2 روزي هم كه رفتم سفر ظاهراً خيلي خوب بود ولي باز هم نتونستم از دست اين احساسات آزار دهنده خلاصي پيدا كنم.ذهنم مغشوش و در همه نمي دونم كجا را اشتباه كردم.
خسته ام،خسته از كاراي تكراري،خسته از زندگي.خسته از خودم… حوصله غذا خوردن هم ندارم،درست نمي خوابم.هيچ كس از دنيا انتظار خستگي و بي حوصله بودن را نداره.دنيا براشون يادآور شيطنت و تحرك و شلوغي و يه دختر پر انرژي بوده اما حالا …
دنيا چرا انقدر بي حالي؟ از تو بعيده ساكت باشي. دنيا حالت خوب نيست؟مريضي؟ دنيا خودتي؟ دنيا ناراحتي؟ دنيا هيچ وقت انقدر آرام وساكت نبودي. دنيا چرا بي حال حرف مي زني؟ دنيا چرا لاغر شدي؟رژيم مي گيري؟ دنيا… دنيا… دنيا…
دنيا گم شده.ايني كه مي بينيد يك دنياي آشفته است كه با دنيا خيلي فرق داره.دنيا گم شده…
دنیا
شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

 
ديشب مامان گفت شنبه مامان بزرگ عمل داره.مي خواستم امروز برم بهش سر بزنم.جمعه قرار بود بيمارستان بستريش كنن.صبح مامان اومد بيدارم كرد.مي خواست بره بيمارستان.ديشب حال مامان بزرگ بد شده بود و برده بودنش بيمارستان.مامان و بابا هم تا 5/3 صبح بيمارستان بودن.نزديك ظهر مامان اومد.فردا قراره عملش كنن.صبح مي خواستم با مامان برم اما نرفتم.نميدونم چرا !!ولي نرفتم.
ظهر بهش زنگ زدم.گفت بعد از ظهر مي ياد. 1هفته است نوشته جديدي در وبلاگ نزاشتم.
ذهنم پر حرفهاي نگفته است.حرفهايي كه هيچ گاه بازگو نشده وهرگز برروي كاغذ نيومده.ديروز خواستم بنويسم اما كلامم بين حركت انگشتانم روي صفحه كليد گم شد و آنچه كه مي خواستم به رشته تحرير در نيومد.هيچ كدوم از نوشته هام راضي كننده نيست چون مي دونم آنچه در ذهنم جاري بوده دقيقاً اين نيست.
پرسيد مشكلت اينه كه نمي توني بنويسي؟ گفتم آره . گفت بگو.حرف بزن. گفتم هيچ صدايي نيست.لبانم حركتي نمي كنه.نمي تونم حرف بزنم.
گفت شايد اين مقدمه اي براي پرورش ذهنت باشه. گفتم زياد اميدوار نباش.
راه ميرم و راه ميرم و آنچه هست در درونم بازگو مي شه. خستگي خبر از گذر زمان ميده. مدت زياديه كه دارم طول اتاق را راه مي رم.متوجه گذشت زمان نشدم.مي شينم تا بنويسم اما مكتوب نمي شه.اين حرفها فقط در درونمه و بيرون نمي ياد.خودكار روي صفحه سفيد كاغذ جلو نميره.كلماتم در بين كليدهاي كيبرد گم مي شه و ثبت نمي شه.
سه شنبه 11/6/82
دنیا
پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

يک روز
امروز مي تونست روز خوبي باشه با يه شب به ياد ماندني. ولي من خوشحال نبودم،مي خواستم از ته دل شاد باشم ولي يه احساس ناخوشايند آزارم مي داد.يك بغض راه گلوم را بسته بود و منتظر بود تا هر لحظه به هق هق گريه تبديل بشه. شايد تا مدتها ديگه اين فرصت دست نده كه همه با هم باشيم.ساكت تر از هميشه يه چيزي روي دلم سنگيني مي كرد. موقع شام وقتي پرسيد ناراحتي؟لبخندي زدم و گفتم نه!ناراحت نيستم.گفت ناراحتي! و رو كرد به بقيه و گفت بچه ها دنيا ناراحته.سريع گفتم نه!اصلاً ناراحت نيستم. موقع خداحافظي وقتي چند قطره اشك لغزيد و آرام از روي صورتم پائين آمد دعوام كردن.دنيا گريه نكن منم گريه مي كنما.دنيا چرا گريه مي كني؟دنيا اگه گريه كني من همين جا مي مونم نمي تونم برم.دنيا… دنيا… دنيا…
هر كدوم يه چيزي مي گفتن، مي تونستم اشك را توي چشماشون ببينم و من شرمنده از اينكه چرا نتونستم اشكهام را حبس كنم. دستمال كاغذي را از دستش گرفتم، اشكهام را پاك كردم.خداحافظي كردم و به طرف خونه راه افتادم.دنيا يه وقت گريه نكني ها.دنيا چِت شده؟دنيا گريه نكن.دنيا يه وقت اشكهات سرازير نشه.دنيا…
الان يه سردرد وحشتناك با يه بغض محبوس شده برام مونده…
دنیا
پنجشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٢

روز پدر مبارک
باباي خوشگل ومهربون و عزيزم روزت مبارك.
بابا جونم دوست دارم بيشتر از يه عالمه *** هرچي بگم بازم كمه.
بابايي كه برام محكمترين تكيه گاهي و وجودت اطمينان بخش قلبم ِ ،با تمام وجود دوستت دارم.
*** ***
من يه مشكلي دارم.لطفاً كمك!! قالب وبلاگم خيلي بيريخته.كسي مي تونه كمكم كنه تا يه قالب خوب جايگزينش كنم؟
دنیا
یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

زن
فعلاً نمي خواستم نوشته جديدي بنويسم تا نوشته هايي كه تو اين چند روز كه نبودم نوشته ام را به بلاگ منتقل كنم.اما نظرم عوض شد.مخاطب اين نوشته من دامون و كسايي كه مثل اون فكر مي كنن هست.
وقتي كه چيزي برامون ناشناخته است و يا درك درستي درباره اش نداريم نبايد درباره اش قضاوت كرد و يا چون درست نمي شناسيمش آن را بد و اشتباه محض بدونيم.اين اشتباه آفرينش و يا به قول تو بدذات ترين موجود جهان روزي دستهاي پر محبتش پناهت بوده؛ گرمي دستهاش و كلام آرامش بخشش و شب زنده داريهاش مرهم روح رنجور و تن بيمارت بوده. مادري كه جزء زنان اين جامعه است و من و تو بهش مديونيم و هرگز نمي تونيم ذره اي از محبتي كه نثارمون كرده را جبران كنيم. تو از كساني صحبت مي كني كه فقط يك تصور خام و نادرست ازشون داري و فكر مي كني كاملاً ازشون شناخت داري ولي اين طور نيست و يا نمي خواي باشه.اگه زن يك اشتباه خلقته مطمئن باش كه خلقت مرد اشتباهي دوچندان هست. مشكل آقايون اينه كه فقط فكر مي كنن خودشون حق دارن و تفكرشون نظير نداره. مرداني كه حتي حاضر نيستن حقوقي مساوي خودشون براي خانمها قائل باشن. مرداني كه طبق افكار پوسيده و نخ نما شده ي سنتي و پوچ قديمي سرنوشت زن را در دست گرفته اند و از هر راهي براي خاموش كردن وحاكميت برآن استفاده مي كنن.كسايي كه هنوز ياد نگرفتن كه حق زندگي كردن و يك شخصيت مستقل براي زن قائل باشن.
لكه آلوده به ننگ؟!!!...چرا اين همه مرد خطاكار و مقصر را كسي نمي بينه اما انگشت تمام اتهامات به سوي زن نشانه مي ره و قبل از محاكمه محكوم مي شه؟تا حالا كدوم مردي به خاطر تهمت و مظنون شدن بهش و حتي اگه گناهكار بوده توسط پدر و يا برادرش سربريده شده و يا ترجيح داده خودش را به كام شعله هاي آتش بيفكنه؟
اين مردِ كه اين حق را به خودش مي ده كه براي زندگي يك زن تصميم بگيره و شخصيتش را لگدمال كنه.مردها موجودات خيلي ترسويي هستن چون مي دونن خيلي از حقهايي كه براي خودشون قائلند ناحقه؛تمام حقوق اوليه زنها را ناديده مي انگارند و گوششون دربرابر حقيقت ناشنواست.
شما آقايون دست پيش را مي گيريد كه پس نيفتيد.هر بلايي كه دلتون خواست سر زن مياريد بعد هم آنها را جزء شياطين و موجودات بدذات مي دونين.صداها را در گلو خفه مي كنيد و حق حيات را از زن مي گيريد و تازه شكوه مي بريد به خدا كه اين چه اشتباهي بود كه مرتكب شدي. شايد هم اشتباهه؛آره!!خلقت انسان بزرگترين اشتباهه.
البته اين هم از بركات اسلام آخونديه كه هر چه خواسته را در طول ساليان در باور مرد گنجونده تا خود را بهترين و زن را پست ترين بدونه.در كشوري كه نماينده مجلس هدف از آزادي زن را برهنه رفتن به خيابان بدونه و يا رئيس قوه قضاييه تلاش براي به دست آوردن حقوق زنان را تلاش استكبار براي فريب مردم عنوان كنه؛در كشوري كه تصويب معاهده منع تبعيض عليه زنان در شاءن مجلسش نباشه و پيوستن به اين كنوانسيون را عامل تزلزل بنياد خانواده بدونن و زن را ملزم به حضور در خانه كنن و كار زنان خارج از منزل را خلاف خلقت انسان بدونن و هزاران هزار هتك حرمت به زنان و ناديده گرفتن حقوقش كه هرروز شاهدش هستيم انتظار ديگه اي از شما نمي ره غير از اينكه خودتون را حق مطلق بدونين.
دنیا
یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

من اومدم
12 روز از آخرين نوشته ام مي گذره.يه مشكل جزئي وجود داشت يعني امروز فهميدم كه توي چند دقيقه قابل حل بوده و اشتباه از من بود البته ISP هم بي تقصير نبود و نابغه هم يه ذره اي مقصر بود ولي اين باعث شد كه بفهمم كه نبايد اين همه به اين نابغه فراموشكار متكي باشم و اگه از همان روز اول تماس گرفته بودم همه چيز درست مي شد.حالا من برگشتم.به چند تا وبلاگ سر زدم كلي متن نخونده دارم كه سر فرصت همه را مي خونم.البته در اين چند روز از نوشتن باز نموندم كه كم كم به وبلاگ منتقل مي كنم.
نوشي جون عزيزم تولدت مبارك.ببخشيد كه دير شد من نبودم و نمي دونستم.اميدوارم سال خوبي را در كنار جوجه هاي خوشگل و نازت شروع كرده باشي.
آقاي دامون من از شما دلخور نيستم.درسته كه با بعضي از نوشته ها و نظراتتون مخالفم ولي شما اين حق را داريد كه حرفاتون را بزنيد و من هم فقط مي تونم مخالف باشم.خيلي وقته ياد گرفتم كه زودرنج و حساس بودن فقط به خودم لطمه مي زنه.درضمن ضبط درسته؛ظبط غلطه!
*** ***
در زير هم متني كه يك هفته اي از نوشتنش مي گذره را مي آرم.موفق و شاد باشيد.
چه قدر انتظار براي ديدار و حالا 1 روز هم گذشت.بعضي وقتها عقربه ها ي ساعت با هم مسابقه مي زارن.هميشه لحظه هايي كه خاطره انگيز و شيرينه به سرعت تمام مي شه. چهارشنبه حدود ساعت 8 شب رسيديم.اول براي هدي زنگ زدم چون كلي سفارش كرده بود هر زمان كه رسيدم باهاش تماس بگيرم اما موفق نشدم.چند لحظه بعد دايي حسين زنگ زد مي خواست ببينه رسيديم يا نه!گفت يكي اينجاست كه مي خواد باهات حرف بزنه.هدي و مونا با باباشون پيش دايي بودند.قرار شد دايي باباي هدي را راضي كنه كه همون شب بيان. اصلا فكرشو نمي كردم كه حالا حالاها بتونم سد(سيد)هادي را ببينم،مامان اينا سِد هادي را از بعد از ازدواجش تا حالا نديده بودن.شب خوبي بود.دايي،ياسي را هم با خودش آورده بود ايران و تا جمعه پيشمون موند.هنوز هم كم حرف و ساكت بود تا جايي كه امكان داشت با حركت سر جواب مي دادو در استفاده از كلمات صرفه جويي مي كرد.
5 شنبه دايي؛مونا و هدي را آورد و بعد هم جواد و خانمش با ني ني شون اومدن.اين هم يك سورپيريز جديد براي من بود. وقتي كه اومديم فقط فكر مي كردم كه موفق به ديدن هدي بشم اما شب قبل هم هدي و مونا وهم سد هادي را ديدم و اين يك ديداره غافلگيرانه هم براي من و هم بقيه بود.5 شنبه هم كه جواد اومد.
جمعه هم همه اومدن خونه خاله. آژانسي كه با هاش اومديم قرار بود حدود 3 بياد دنبالمون كه نزديكه 4 رسيد. با اومدن آقاهه اصرار و خواهش جواد و هدي كه از موقعي كه اومده بودن شروع شده بود براي اينكه امروز نريم بيشتر شد خاله هم كه از ديشب تلاش مي كرد نظر مامان را عوض كنه.سر اين موضوع هم كلي فيلم داشتيم و بالاخره آقاهه را تا ساعت 5/5 معطل كردن با چايي و ميوه و…؛ شنبه خواهرم كلاس زبان داشت و چون چهارشنبه نرفته بود نمي تونست شنبه را غيبت كنه واگه به خاطر كلاسش نبود بيشتر مي مونديم. مامان بهشون قول داد كه آخر شهريور دوباره مييايم تا بالاخره رضايت دادن كه بريم خونمون.
ديشب كه رسيديم مامان به جواد زنگ زد كه بگه رسيديم،به مامان ميگه حالا كي مياين؟امروز هم هدي تماس گرفت ببينه چند شهريورقراره برگرديم.حالا خوبه ديروز پيش هم بوديم!!
توي اين كمتر از 2 روز ياسي بيشتر حرف مي زد.امسال ميره كلاس دوم.بهش تخته نرد بازي كردن هم ياد داديم.خيلي خوشش اومده بود تازه چند دست هم برد.ناناز هم هر فرصتي گير مي آورد مي خواست عمو زنجيرباف بازي كنه.شب اول بعد از شام رفتم شير آب دستشويي را براي ناناز باز كنم تا دستهاي چربش را بشوره وقتي دستهاي صابونيش را به دور دهنش كشيد ياد يكي دو سال پيش افتادم كه بغلش كردم و بردمش كه دست و دهنش را بعد از غذا بشورم چون دور دهنش چرب بود بهش گفتم يه وقت دهنش را باز نكنه تا من دور دهنش را با صابون بشورم.دست صابونيمو به لبش كشيدم و بهش گفتم دهنت را باز نكن تا من با آب بشورمش.ناناز هم با صورت صابوني گفت چشم!دهنمو باز نمي كنم!!!
حالا نانازِ من امسال مي ره آمادگي.عشقه من،بزرگ شده و مي تونه بيشتر كاراشو خودش انجام بده،براي خودش خانمي شده.
راستي مريخ را ديديد؟از چهارشنبه قابل رؤيت بود.امشب هم مي شد ديد. به سمت جنوب (قبله)نگاه كنيد.مريخ از ستاره ها بزرگتره و به رنگ زرد – نارنجي مي درخشه و كاملا مشخصه.چهارشنبه كه خاله گفت تا 185 سال ديگه اين تكرار نمي شه و مريخ انقدر نزديك به زمين قرار نمي گيره.ايمان (8 سالشه) پرسيد اون موقع من چند سالمه؟
*** *** ***
عسل جونم اين هم گزارش سفر. من نمي دونم دقيقا چه موردي را بايد برات توضيح بدم.بپرس من با كمال ميل جواب مي دم.
آقاي حسين؛ پرشن بلاگ را در آدرس وبلاگتون اشتباه تايپ كرديد.درستش persianblog هست.
شنبه 8/6/82

دنیا
سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

خوب ؛ بد
مثل اينکه اين ماجرا سری دراز داره!می ترسم کم کم به جاهای باريک بکشه.می ترسم براش مشکلی به وجود بياد.مثل اينکه تمام اتفاقات خوب و بد يکی در ميان داره اتفاق ميفته با تمام شدن يکی؛يکی ديگه شروع می شه که اميدوارم اين هم سر انجامی خوب داشته باشه.
************
اگه اتفاق غير منتظره ای نيفته چهارشنبه بعد از ظهر برای يکی دو روز می ريم مسافرت.امروز نزديک ظهر زنگ زد خيلی هيجان زده بود گفت هر روز روی تقويم ديواری؛روی روزهايی که می گذره خط می کشه و برای ۵شنبه که می تونيم همديگه را ببينيم لحظه شماری می کنه.از حرف مامان که گفته بود ۸۰٪ احتمال داره بيايم خيلی پکر شده بود می گفت اصلا حرف اينکه امکان داره نياين را نزنيد من چند هفته است دارم روز شماری می کنم.
من هم مثل هدی هميشه منتظر اين ديدار بودم چقدر برای پيدا کردنش تلاش کردم و به بن بست رسيدم.اصلا تصورش را هم نمی کردم که يه روز خودش برام زنگ بزنه.حدود ۴ هفته پيش مامان صدام کرد و گفت حدس بزن کی پشت خطه؟؟اون روز يکی از روزهای فراموش نشدنی برای منه.سرنوشت چه بازيهايی که نداره!!حالا هم که فکر می کنم ميبينم هيچ وقت حتی تصورش را هم نمی کردم که اون برام زنگ بزنه.هميشه در تصوراتم اين من بودم که پيداش می کردم.حالا هم دلم براش يه ذره شده.کاش هر چه زودتر این ساعتهای باقیمانده بگذره و بتونم ببينمش.هدی هم مثل من هيجان زده است تازه خوبه ۱ ماه بيشتر نيست که از وجود من مطلع شده در صورتيکه من سالهاست که بدنبالش بودم و شايد به خاطر سن کمم و مشکلاتی که سر راه قرار داشت موفق نشده بودم حتی شماره اش را پيدا کنم.ولی هر چه بود گذشت و ما همديگرو پيدا کرديم و اين باعث خوشحاليه.
از عيد تا حالا مامانی را نديدم دلم براش خيلی تنگ شده.۵شنبه می تونه يه روز فوق العاده باشه.هدی را بعد از سالها می بينم. میرم پیش مامانی گلم وخاله جونم.دایی نازنینم که دلم براش خیلی تنگ شده هم از آلمان میاد.خیلی خوبه که آدم توی یه زمان اندک این همه عزیز را ببینه!!
از تمام دوستاني كه طي اين مدت به من سر زدن و برام پيغام گذاشتن خيلي خيلي ممنونم.خيلي خوشحالم كه اين وبلاگ باعث شد تا با شما آشنا بشم و دوستاي خوبي مثل شما داشته باشم.ممنون كه منو مورد لطفتون قرار ميديد و به وبلاگم سر مي زنيد.
دنیا
یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

 
نمی دونم اين ماجرا به کجا ختم می شه! می ترسم از آنچه که نبايد به سرم بياد.فقط می تونم دورادور شاهد باشم بدون اينکه کاری انجام بدم.يعنی نمی دونم چکار بايد کنم.
می ترسم که اين آرامش پيش از طوفان باشه!!!
فقط دعا می کنم همه چی به خير بگذره.
دنیا
شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢

آيا باد مرا با خود خواهد برد؟
ديروز صبح بهش گفتم برام كارت اينترنت بگيره.برام زنگ نزد.مي دونستم مثل هميشه يادش رفته زنگ بزنه و يوزرنيم و پسورد را بهم بده ولي با اين حال باهاش تماس نگرفتم.امروز نزديك ظهر براش زنگ زدم رفته بود كوه.امان از اين حواسش!
الان ساعت 23:30جمعه هست و احتمالا اين نوشته را فردا به وبلاگ منتقل مي كنم.
آدمها در حركت بودن.ماشين هاي زيادي در خيابان بود.شيشه ماشين را كشيدم پايين.صورتم را نزديكتر بردم.باد صورتم را نوازش مي كرد.چشمهامو بستم.چقدر اطرافم خلوت بود.گهگاه صداي ضبط ماشين را مي شنيدم.چشمهامو باز كردم خيابان هنوز هم پر ماشين بود و آدمهايي كه در اطراف در حركت بودن.خيابان شلوغ بود اما صدايي نبود.چرا همه جا به نظرم آرام وبدون هياهو بود؟چرا صدايي از آدمهاي اطراف شنيده نمي شد؟صداي ضبط را كم كردم؛خيلي كم.اما چرا صدايي نبود؟
صداي ترانه هايي كه هيچ كدوم به انتها نمي رسيد!كنترل ضبط تو دستم بود و اجازه نمي دادم هيچ آهنگي به انتها برسه. مثل كارهايي كه هيچ وقت به انتها نرسيدن و برنامه هايي كه هيچ وقت شروع نشدن!همه جا برام گنگ بود.يه احساس عجيب!!!
داشتيم مي رسيديم خونه. مي خواستم بگم فعلا نريم خونه.دلم مي خواست باز هم توي ماشين كنار پنجره بشينم و باد صورتم را لمس كنه.نمي خواستم ماشين متوقف بشه؛حركت كنه تا… نمي دونم تا كجا؟شايد تا هر جا كه باد منو با خودش ببره!

رسيديم. اما من هنوز حرفي نزدم!! از ماشين پياده مي شم تا در پاركينگ را باز كنم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ