مهرواژ

یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

پراكنده
* آيت الله موسوي جزايري نماينده ولي فقيه در استان خوزستان و امام جمعه اهواز گفت: اعطاي جايزه صلح نوبل به يك زن ايراني، يك نقشه شوم سياسي از سوي دشمنان ايران اسلامي؟ بوده است.

**وقتي از آقاي دبير ادبيات درباره اشعار فروغ سؤالي كرد پاسخ شنيد: آن زن هرزه را مي گي؟!!! من اصلاً قبولش ندارم.

***بحث و صحبت به آنجا كشيد كه دبير ديني گفت به همسرش پيشنهاد!! داده كه بهتره از كار در بيرون از منزل بگذره و خانه نشين بشه. در مقابل سؤال يكي از دانش آموزان پاسخ داد: اينجوري بهتر و بيشتر مي تونه به من! و بچه ها برسه.

**** از بابا خواست كه كمي آن طرفتر بياد و گفت: شما لطفاً همين جا بمونيد. اما نزديك تر رفتم و شنيدم كه گفت: حتماً ايشون هم كاري كردن.بالاخره هردوشون مقصر بودن. عصباني و شاكي به سمتش رفتم. من مقصر بودم يا دوست شما؟ حتماً من دنبال ايشون راه افتادم؟ حتماً من يه مشت حرف مفت مي زدم؟ اگه راست مي گي پس كجاست؟ چرا رفته قايم شده؟ سعي كرد لبخندي تحويلم بده و گفت: شما لطف كنيد بريد تو ماشين بشينيد و باز شروع كرد يه مشت حرف مفت و عذر خواهي تحويل بابا دادن. بعداً كه فكر كردم با خودم گفتم اگه باباي من هم مثل بعضيا گرفتار يك مشت افكار پوچ و نخ نما شده بود حتماً به جرم دختر بودن و ايجاد مزاحمت از سوي جنس مخالف محاكمه مي شدم و شايد هم گناهكار محسوب مي شدم. اما مثل هميشه پشتم بود و حتي روز بعد از اين ماجرا هم حرفي نزد و هيچ وقت كوچكترين شايد، اما و اگري به ميان نيامد.
با اعتراض گفتم: بابا چرا بخشيديش؟ بايد ادب مي شد. از بخشش گفت و گفت: ياد بگير ببخشي. و بابا بخشيد چون پسر ترسيده بود و پشيمون، و بابا بخشيد چون كمتر از يك ماه به پايان خدمتش مونده بود. بابا بخشيد چون… و گفت: ببخشم
و من بخشيدم. حق مسلمم را بخشيدم، و من بخشيدم، ابتدايي ترين حقوقم را بخشيدم…
دنیا
یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 
كوروش ضيابري:
به دليل يك سري مسايل سياسي و نوشتن مقالاتي كه شايد به مذاق آقايان آمريكا و سايت ياهو خوش نيامده سايت اينترنتي بنده تعطيل و فيلتر شد. هم اكنون ما در حال طلب ياري از دوستاني هستيم كه به فكر استقلال و سرافرازي كشورشان هستند. حتي يك امضاي شما بر روي اين طومار www.petitiononline.com/ziabari/petition-sign.html نشان دهنده ي عزم راسخ و عشق شما به ميهنتان خواهد بود.
دنیا
جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

مبحث دنيا شناسی
گفت امروز با يكي درباره تو صحبت مي كردم.
ـ يكي؟! يعني كي؟ قيافه شيطنت آميزي به خودش گرفت و گفت:يه نفري!!
ـ نابغه!! مي دونم يه نفر بود.كي بود؟
ـ بهار
ـ خب!! چي پشت سرم مي گفتين؟
ـ گفتم در نگاه اول دنيا يك دختر شلوغ و شيطونه ولي در عوض دختر خيلي با احساسيه و اصلاً بهش نمي ياد كه چنين آدمي باشه و پشت اين چهره شيطونش يك شخصيت لطيف و پر احساس باشه. ولي بهار گفت: چند باري كه با دنيا برخورد داشتم و صحبت كردم اتفاقاً به نظرم مي تونه دختر خيلي با احساسي باشه.
گفتم: اتفاقاً كافيه يك اشاره كوچيك و يا نظر بدي، دنيا با مهارت كافي آن را مي پيچونه و به يك ايده براي شيطنت و مردم آزاري تبديلش مي كنه و كلي ايده و روش ارائه مي ده!! بهش گفتم:تولد مينا يادت نيست سوسك مرده گذاشته بود تو جعبه و كادوش كرده بود؟ تازه اين يه مورد كاملاً عادي!! بود كه شاهدش بودي.
*اين نظرات كارشناسانه متعلق به خواهر فيلسوف و هنرمندم و دوستش بود. البته توضيح بدم كه خواهر عزيزم(مينا جون) هديه ام را قبول نكرد و حاضر نشد بازش كنه وگرنه در حالت خوشبيني احتمالاً سكته كرده بود. در ضمن به دليل اينكه سؤتفاهم نشه قسمتي از تعريف هاي بهارجون را حذفيدم كه فكر نكنيد مي خوام از خودم تعريف كنم!!
ديروز يه سري زدم گوگل و درباره اكولوژي سرچ كردم به وبلاگ خودم رسيدم.نمي دونم وبلاگ من اون وسط چه كار مي كرد؟ آخه اگه يه بدبختي مثل من دنبال مطلب و مقاله درباره اكولوژي باشه درخواست كمك به چه دردش مي خوره؟؟
ديروز بعدازظهر رفتم نمايشگاه طراحي پوستر و بيل بورد، كار چند تا از دوستهاي خواهرم.الان جو گرفتتم دلم نمايشگاه مي خواد يعني دلم مي خواد يه نمايشگاه عكس راه بندازم!! مي خوام تصميمم را هم عملي كنم. جو حسابي گرفتتم و ول نمي كنه البته نياز به عكسهاي جديد دارم، با يك نگاه متفاوت! يه چيزايي تو ذهنم هست كه مي خوام عمليش كنم. تا چند روز آينده مي رم نمايشگاه عكس. خيلي تعريف كارشون را شنيدم. حالا شايد رفتم و نااميد شدم و از خير نمايش آثارم گذشتم!!
دنیا
سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

تنها
آرام و بي صدا اشك مي ريخت.دختركش را بغل كرده بود و بر سينه مي فشرد.اين تنها چيزي بود كه براش مونده بود.از تمام دنيا فقط همين را داشت كه نگران بود تنها دلخوشي و اميد زندگي اش را هم ازش بگيرن. يك روزي كه مي تونست مثل تمام روزها باشه يك حادثه تمام زندگي اش را زير و رو كرده بود. همون شب برگشته بود شهرستان و قرار بود فردا صبح جسد شوهرش كه در تصادف فوت كرده بود را به زادگاهش منتقل كنن. زن، دست دخترش را گرفته بود و اومده بود.تنها چيزي كه همراش بود يك كيف پول كهنه كه مقدار بسيار ناچيزي درونش قرار گرفته بود. هنوز باورش نمي شد.بهار جوانيش به خزان تبديل شده بود.
به سوي صدا برگشت.مادر شوهرش با صداي بلند گريه ميكرد.ضجه مي زد و گاه و بي گاه از هوش مي رفت. در بين كلامش اسمش را مي شنيد. داشت صداش مي كرد. مي گفت من ازت مواظبت مي كنم… بچه ات را بزرگ مي كنم… اون تنها يادگار پسرم ِ... شايد همه داشتن توي دلشون مي گفتن خوبه حالا كه شوهرش نيست، مادرشوهر خوبي داره!! چه زن نازنيني. زن هنوز آرام و بي صدا اشك مي ريخت. هنوز در بهتي عظيم فرو رفته بود. هر روز لاغرتر و رنگ پريده تر مي شد.از درون داشت آب مي شد. چشمان زيبا و معصومش غمي عظيم را در پسش نهان كرده بود. گفتن مراسم هفتم را در تهران برگزار مي كنيم و رفتن. زن براي شركت در مراسم به همراه پدر و مادرش به سمت دياري كه چند سالي با همسرش زندگي مي كرد روانه شد.
مراسم تمام شد.زن به سمت خانه اش حركت كرد. كليد را در قفل انداخت. در باز نشد.تلاش بي فايده بود. انگار قفلها عوض شده بود. زنگ طبقه پايين را فشرد.برادر همسرش ساكن آنجا بود. اين خانه را 2 برادر شريكي ساخته بودن. در را به روش باز نكردن. با دلي شكسته و پر درد به شهرستان بازگشت. چند روز بعد خبر دار شد كه مغازه اي كه شوهر با برادرش داشتن به فروش رسيده. چون سند به نام برادر بود. براي خانه و ماشين هم نمي تونست اقدامي كنه چون سند باز به اسم برادر بود. تمام پس انداز همسرش هم در دست مادرش بود. دختركش گريه مي كرد.عروسكش را مي خواست. حتي عروسك دخترش را ندادن.
به نقطه اي نامعلوم خيره شد. شايد داشت به آينده مبهمش فكر مي كرد. فقط دختركش را همراه داشت. دخترك را از خودش جدا نمي كرد.مي ترسيد نكنه بخوان دختر كوچولوش را هم ازش بگيرن. چه سريع ثمره مادي 7ـ6 سال زندگي با همسرش را ازان خودشون كردن و حالا باز هم تهديد مي شد و احساس خطر مي كرد.نكنه پاره وجودش را هم ببرن.
لبخند تلخي بر لباش نقش زد و محو شد.هنوز نمي توانست باور كند. هيچ گاه فكر نمي كرد مادر شوهرش، از خونه بيرونش كنه، خانه اي كه متعلق به زن و همسر و دخترشون بود. آن هم در حاليكه تازه يك هفته از مرگ شوهرش مي گذشت. آخه اون خاله اش بود. هيچ وقت فكر نمي كرد خاله در حقش چنين كنه. زن فقط 22 سال داشت و حالا بايد با چنگ و دندان دختر 5 ساله اش را حفظ مي كرد.
اينجا، ستاره ها همه خاموشند
اينجا، فرشته ها، همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم،
بي قدرتر ز خار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و رياكاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري


من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را

با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه جدال نه آسانست
شهر من و تو طفلك شيرينم
ديريست كاشانه شيطانست
فروغ

*اين نوشته بر اساس واقعيت نگاشته شده و يك داستان خيالي نيست.
دنیا
یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

لطفا کمک!!
توجه!! … توجه!!
كسي درباره يكي از موضوعات اكولوژي جانوري، اكولوژي گياهي، اكولوژي انساني، اكولوژي دريا، اكولوژي بيابان و يا اكولوژي آبهاي شيرين منبع، مقاله و يا هر چيز بدرد بخور براي سمينار داره؟
لطفاً اگه در مورد يكي از موضوعات ذكر شده اطلاعي دارين من را بي نصيب نزارين.
دوست جونم سمينار داره و من هم كه هيچ منبع معتبري درباره اين موارد سراغ ندارم و تا كنون موفق به يافتش نشدم. اگه مي شه لطفاً كمك.
البته ترتيب يه تحقيق ديگه اش را دادم ولي توي اين يكي موندم. بياييد اطلاعاتتان را با من تقسيم كنيد تا عسل جونم نمره خوبي بگيره.
با تشكرات ويژه
دنیا
شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢

تبريک
پاپ، رئيس چمهور سابق چك و هاشم آغاجري شانس بيشتري براي دريافت جايزه جهاني صلح نوبل دارند و اظهار اميدواري از اينكه آقاجري برنده اين جايزه و عنوان بشه.
مطلب فوق را چندي پيش در روزنامه ايران مورخ يه روزي خوندم.هيچ اسمي از خانم شيرين عبادي و يا اينكه ايراني ديگري هم جزء نامزدهاي دريافت اين جايزه هست برده نشده بود اما امروز با تيتر بسيار درشت در صفحه اول خبر را پوشش داره. امروز كه رفتم روزنامه بخرم تيتر اول تمام روزنامه ها شبيه هم بود. انگار همه تازه يادشون افتاده بود كه چنين فردي هم وجود داره. صدا و سيماي لاريجاني اين خبر را در بخشهاي مختلف خبري عنوان مي كنه. روزنامه ها از ابراز خرسندي فلان مقام حكومتي و پيام تبريك فلان شخص خبر مي دن. افتخاري براي جهان اسلام و اين خانم ايراني مسلمان مايه مباهات مسئولين حكومتي (البته اين جور عنوان مي كنن).مي خواستم بپرسم موقعي كه اين خانم براي احقاق حقوق از دست رفته تلاش مي كرد شما كجا بودين؟ موقعي كه حكم به زنداني كردنش دادين، زماني كه تمام سعيتون را مي كردين كه از هدفش دورش كنيد و سنگ اندازي مي كردين ايشون خانم ايراني مسلمان نبودن؟ مگه ايشون تازه عضو جامعه اسلامي و ايران شدن كه تازه مايه فخر و مباهات جامعه اسلامي و شما شده؟…
عكسي هم كه روزنامه ايران در صفحه اول از خانم عبادي گذاشتن قابل تأمل ِ.پشت ايشون پرچم سه رنگ با آرم جمهوري اسلامي كه بيشتر آن مثلاً الله يا گل لاله به چشم مي خوره و يه جورايي روي آن آرم تأكيد شده.
شايد الان وقت گفتن اينها نباشه، الان كه همه از اين افتخار و واقعه غرور آفرين خوشحاليم و شايد بعد از مدتها مي تونيم به ايراني بودن خودمون افتخار كنيم در حاليكه هنوز در جهان نام ايران با تروريست همراهه اين فرصت داده شد كه بار ديگر بگيم كه مردم ايران نه حكومت ايران، تروريست نيستند و در راه صلح تلاش مي كنن. امروز مي تونيم با تمام وجود و با افتخار فرياد بزنيم ايراني هستيم، داراي فرهنگ و تمدن باستاني، از نسل كورش و يادگار قوم آريا.
خانم شيرين عبادي عزيز به عنوان يك دختر ايراني با تمام وجود اين موفقيت را به شما تبريك مي گم. شما مايه افتخار و مباهات تمام ايرانيان هستيد.
با آرزوي سربلندي و موفقيت تمام ايرانيان و به اميد آزادي تمام زندانيان، چه آنهايي كه در سلول تاريك زندانها محبوسند و چه آنهايي كه در موطن خود به اسارت گرفته شده اند.
دنیا
پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

چرا فكر مي كني درست فكر مي كني؟؟؟
كي گفته حتماً بايد عاشق شد و طعم عشق را چشيد؟ چرا فكر مي كني چون دوسم داري من هم بايد دوست داشته باشم؟ چرا تصور مي كني هيچ كس نمي تونه بيشتر از تو دوسم داشته باشه و يا بهتر از تو باشه؟ كي گفته چون من بهت جواب رد دادم پس دلم پيش كس ديگه است و عاشق يكي ديگم؟ چرا بايد حتماً به پيشنهادت جدي فكر كنم؟ اصلاً جدي يعني چي؟ اگه بهت جواب مثبت بدم و به ميل تو رفتار كنم يعني جدي به اين موضوع فكر كردم؟ اصرار چه دليلي داره؟ چرا فكر مي كني با گفتن جملات عاشقانه و دوست دارم هاي مكرر نظرم عوض مي شه؟ چرا نمي توني قبول كني من نمي خوام كسي را دوست داشته باشم؟ خيلي فهمش سخته؟ كي گفته تو بيشتر از هر كس ديگه قدرم را مي دوني؟ چرا فكر مي كني بعدها قدرت را مي فهمم؟ موقعي كه شايد دير شده باشه و راه باز گشتي نباشه؟ اين اعتماد به نفس بالا را از كجا آوردي؟ چرا فكر مي كني اگه درست فكر نكنم و تصميم درستي نگيرم حتماً پشيمون مي شم؟ چرا كار درست و عاقلانه بايد در قبول كردن تو باشه؟ اگه دوست داشته باشم موجود عاقلي هستم و درست فكر كردم؟ چطور با اطمينان مي گي عاشقم مي كني؟ چرا بر اين باوري كه حرفهات معجزه گرند و به هر كس ديگه گفته بودي بارها و بارها عاشق شده بود؟
اين تعصبات بي مورد و احمقانه از كجا نشأت مي گيره؟ مي خواي ثابت كني خيلي بهم اهميت مي دي و حساسي؟ من اگه توجه تو را نخوام چكار بايد كنم؟ چرا بايد هربار بپرسي دوست دارم يا نه؟ چرا نمي خواي منو درك كني و حرفهام را بفهمي؟ من به چه زباني حرف مي زنم؟ چرا حرفهام را نمي شنوي و باز هم حرفهاي خودت را مي زني؟ چرا به خودت حق انتخاب مي دي اما من…!!! به نظر خودت بهترين را انتخاب كردي اما يك بار از خودت پرسيدي آيا تو هم براي من بهتريني؟ چرا من؟ به قول خودت خيلي ها آرزوي اين را دارن كه تو دوسشون داشته باشي و يا بهشون توجه نشون بدي پس چرا من؟ چرا مي خواي عاشقم كني و مطمئني كه مي توني؟ چرا مطمئني كه مي توني؟ چرا مي خواي عشقت را به من ثابت كني؟ چرا بر اين باوري كه گذشت زمان باعث مي شه من ارزشت را متوجه بشم؟ چرا در آينده از اينكه به عشقت پشت كردم بايد پشيمون بشم؟ چرا بايد دوست داشته باشم؟ چرا نمي خواي قبول كني كه دوست ندارم؟ مگه نگفتي كه من با همه كسايي كه تا حالا ديدي فرق دارم؟ آره فرق دارم!! من به جملات رمانتيك و عاشقانه آلرژي دارم.دوست ندارم دوسم داشته باشي.از تعصبات و غيرتي بازيهاي تو حالم بهم مي خوره. نمي خوام دنياي تو باشم.نمي خوام زندگي ات را به من تقديم كني. نمي خوام زندگي،هنرت و عشقت با من تكميل و در من خلاصه بشه.
چرا با اطمينان از من حرف مي زني؟ تو منونمي شناسي،نمي خواي بشناسي و حرفهام را باور كني. چي در مورد من فكر مي كني؟ من نمي خوام عروسك كوكي و زيباي تو باشم.نمي خوام عروسك قشنگت باشم و هر بار لب به تحسينم باز كني.من غير از اين چشمها و اين ظاهر كه تحسينش مي كني هستم. چرا نمي خواي فراتر از اين منو ببيني؟ چرا نمي خواي چشمهات را باز كني؟ چرا نمي شه فراموشم كني؟ چرا مي گي اگه من نخوام براي هميشه مي ري و ديگه حرفي نمي زني اما باز مي گي بيشتر فكر كنم؟ چرا باز مي پرسي دوست دارم يا نه؟ چرا؟؟ چرا من؟؟ اگه نظرم عوض بشه يعني بيشتر و جدي تر فكر كردم؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
من نمي خوام عروسك باشم.نمي خوام…
دنیا
دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

دو دو چي چي…
غروب رفتم يه سري به مامان بزرگ بزنم.حالش خيلي بهتر شده.پسر عمه كوچولوم حالش خوب نبود.عمه ازم خواست كه پيش مامان بزرگ و امير بمونم تا با شوهرش ايمان را ببرن دكتر.امير پيشنهاد داد نون ببر كباب بيار بازي كنيم.ياد كيوان افتادم.چند سال پيش كه اينجا دانشجو بود و من 9-8 سالم بود.هر وقت نون ببر كباب بيار باهاش بازي مي كردم دستهام تغيير رنگ مي دادو به قرمز تبديل مي شد. بدجنس.من ديگه باهات بازي نمي كنم.برو!! دستهام داغون شد.
روزهاي خوبي بود.اكثر شبها مي اومد.يك صندلي كنار در اتاق انتظارش را مي كشيد.هر شب يك خاطره.بچه شيطون و بازيگوشي بود و خاطرات شيرين و خنده داري داشت.خاطرات اون حكم قصه قبل از خواب را برامون داشت.با بلند شدن خنده و سر و صداها.مامان، كيوان را صدا مي زد كه از اتاق بياد بيرون و بزاره بخوابيم. كيوان!! بچه ها فردا مدرسه دارن.بايد صبح زود پاشن.
وقتي بود بجاي مامان تكاليفم را كنترل مي كرد،موقع امتحانا ازم درس مي پرسيد،برام املا مي گفت،كلاس پنجم كه بودم غير از انشاي اول و آخر همه را برام نوشته بود.اولي را خودم نوشتم آخري را هم مامان چون رفته بود امتحان فوق بده.يك پسر عمه كه در 4 سال دانشجوييش كه خونه مامان بزرگ زندگي مي كرد نقش يك برادر بزرگتر را برام ايفا كرد.شايد از برادر هم بهتر بود.فكر مي كنم خواهر برادرا زياد باهم دعوا مي كنن.تازه من هيچ وقت امكان نداشت كه يك برادر با 11ـ10 سال اختلاف سني داشته باشم.
از روي مبل بلند شدم.امير دنبالم راه افتاد.حوصله نداشتم باز هم نون ببر كباب بيار بازي كنم.گفت ماشين بازي كنيم؟ گفتم پشت لباسم را بگير قطار بازي كنيم.قبول كرد و با هم طول هال را طي كرديم از بين مبلها گذشتيم و با قطار خياليمون به راه افتاديم…
دودو چي چي… دودو چي چي…
دنیا
جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

سلامي اي غرابت تنهايي
احساس تشنگي ميكني،دلت يه چايي داغ مي خواد.منتظر ميموني آب جوش بياد و چاي دم مي كني.يك ليوان چايي خوش رنگ براي خودت مي ريزي، دستت را به ديواره ليوان مي چسبوني تا انگشتهاي يخ زده ات گرم بشه.دلت مي خواد مثل هميشه اشعار فروغ را باصداي بلند بخوني.به سمت طبقه بالا حركت مي كني اما حالا دلت مي خواد براي چندمين بار شازده كوچولو بخوني ولي كتاب فروغ را از اتاقت بر ميداري و ميري پائين.چايي هنوز داغه.كتاب را باز مي كني و شروع مي كني به خوندن.
هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آفتاب و آب را
مي مكد كه زندگي كند

صدات كمتر و كمتر مي شه!!

همه شب با دلم كسي مي گفت
“سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود، مي رود، نگهدارش”

ديگه صدايي شنيده نمي شه و لبات آرام آرام حركت مي كنه!!

گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟

بلند مي شي ليوانت را بدون هيچ دليلي مي شوري و يك ليوان ديگه بر ميداري و دوباره چايي مي ريزي.هنوز تشنته و دوست داري باز چايي بخوري.

باد ما را با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد

لبات هم از حركت باز مي مونه و در سكوت شعر مي خوني.

“در اضطراب دستها پر،
آرامش دستان خالي نيست
خاموشي ويرانه ها زيباست”

صداي مامانت را مي شنوي كه مي گه چرا باز چايي ريختي؟ چند تا چايي مي خوري و شكر، تو چايي مي ريزي و شروع مي كني به هم زدن چون هنوز هم دلت چايي مي خواد.

درخت كوچك من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
كجاست خانه باد؟
كجاست خانه باد؟

باز عطسه مي كني و مامان براي چندمين بار مي پرسه قرص خوردي و تو باز جواب منفي ميدي و مامان مي گه پاشو قرص سرما خوردگي بخور.

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشائيد
بر او ببخشائيد

-دلم مي خواد شير بخورم. و مامان پيشنهاد مي ده كه اين ليوان سوم را نخوري و بجاش يك ليوان شير بخوري ولي مخالفت مي كني.دلت مي خواد “ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد…” را براي بار چندم توي اين چند روز بخوني.

و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني

با دقت كلمات را از جلوي چشمهات مي گذروني.مي خواي تك تكشون را به خاطر بسپاري و در وجودت حل كني و هيچ كدوم را به دست فراموشي نسپاري و در ذهنت ثبت كني.

در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دستهاي تو ويران شدند باد مي آمد

نسيم سردي از پنجره بهت مي خوره اما نمي گي چقدر يَخه!! چون مامان يادش ميفته كه تو هنوز قرص سرماخوردگي را نخوردي.

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

يك ليوان شير داغ مي كني و روي ميز كنار روزنامه هاي امروز قرار مي دي و براي بار دوم شعر را از اول مي خوني.

واين منم
زني تنها

داري چي مي خوني؟ سرت را از رو كتاب بالا مياري و بابا را مي بيني. و در جوابش مي گي:كتاب، شعر فروغ و نگاهت به ليوان شير ميفته با اينكه هنوز ديواره ليوان كمي گرما داره اما شير سرد شده.

خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

چقدر اشعار فروغ و خصوصاً اين شعر را دوست داري و از خوندنش سير نمي شي و دلت مي خواد بارها و بارها بخوني.

من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

نگاهي به ساعت مي اندازي،امشب آخرين قسمت برداشت دو را مي ده.تلويزيون را روشن مي كني تا آخرين قسمت از گفتگو با كمال تبريزي را ببيني.چقدر دلت مي خواد كه مهرمادري راببيني چون چند شب پيش نتونستي ببيني،اما مي دوني اين اتفاق نمي افته و به خواسته ات نمي رسي.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني.

نگاه كن چه برفي مي بارد…
دنیا
پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

آسمون ابری
کتابها را بهش دادم و خداحافظي كردم. باران تندتر از قبل مي باريد.با اينكه مي دونستم باران مي ياد اما چتر همرام نياورده بودم.تاكسي تلفني روبروي خونشون بود.اما نه! تصميم گرفتم پياده برم.دل من هم مثل آسمون گرفته بود.نمي دونم آسمون براي ابري و باراني بودنش دليل داشت يا نه اما من دليلي نداشتم.شايد هم دليلي بود و من خبر نداشتم.چشمهامو بستم و صورتم را به سمت آسمون گرفتم.قطرات بارون به صورتم برخورد مي كرد.خيلي لذت بخش بود.چشمهامو باز كردم و آروم به راهم ادامه دادم با اين حال كمي زود رسيدم.
ـسلام
ـسلام.تو باز بدون چتر اومدي؟
ـحوصله نداشتم.
ـسرما مي خوري دختر.نگاه كن!تو كه حسابي خيس شدي.
ـمهم نيست!!
باز آسمون قلبم ابري شده.اما ناي باريدن نداره.نمي دونم خورشيد كجا رفته و چرا پشت كوهها قايم شده.اما من ديگه حوصله قايم با شك بازي ندارم.قدمهام كند شده و به سختي حركت مي كنم.مي ترسم خورشيد را دير پيدا كنم و يا …
دنیا
سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

تيك..تاك…

خوب مي شه.. خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه.. هيچ اتفاقي نميفته.. هيچ اتفاق بدي..هيچ…
چرا زنگ نمي زنه؟مگه عمل چقدر طول مي كشه؟…شايد هنوز عملش نكرده باشن.. من حتي نمي دونم عمل چه ساعتيه.. تمام بشه خود مامان زنگ مي زنه…
صبح بعد از رفتن مامان مي خواستم هر طور شده خودم را مشغول كنم.نمي خواستم بهش فكر كنم.خدايا خداوندا خودت كمك كن…
اول ميز صبحانه را جمع كردم.شايد ديگه مشكلشون رفع شده باشه و بتونم كانكت بشم! اومدم بالا كامپيوتر را روشن كردم. اَه…امان از اين كارت
چند تا آهنگ انتخاب كردم و كامپيوتر را روي Screen saver گذاشتم.
خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه…
رفتم پايين، امروز چهارشنبه است،تربچه داره.اَه!! اين كارتون چيه داره مي ده.صداي تلويزيون را قطع كردم.ضبط را روشن كردم.
بيل كوچولو تمام شد.اين ديگه كيه؟يه روز خواستم برنامه تربچه را ببينم،حالا هم كه نمي ده.تلويزيون را خاموش كردم.طول اتاق را راه مي رفتم،منتظر تلفن بودم.چرا زنگ نمي زنه؟
-چه خبره؟بالا كامپيوتر را روشن گذاشتي.پايين هم كه ضبط. خواهرم بود كه كتاب به دست اومده بود پايين. ميوه برداشت و نشست روي مبل و مشغول خوندن كتاب شد.نمي خواستم بيكار بمونم.حوصله هيچ كاري هم نداشتم.رفتم جاروبرقي را آوردم تا هال را جارو بكشم.
-دنيا!! حالت خوبه؟.. كاركن شدي.چي شده داري جارو مي كشي؟
-مگه بده؟ناراحتي ؟
-نه فقط تعجب كردم.از تو اين كارا بعيده!!
-تو بشين فقط بخور و كتاب بخون.كار ديگه اي انجام نده.خسته مي شي
-باشه عزيز،نگران من نباش
تلفن زنگ زد.رفتم كه گوشي را بردارم،قبل از من برداشت.
-كي بود؟
-زن عمو بود.مي خواست بدونه مامان بيمارستانه؟
افكار مختلف به ذهنم هجوم مي آورد.مي خواستم خودم را مشغول كنم تا از شرشون راحت بشم.زنگ زدم به عسل.خونه نبود.خرسم را تو دستم گرفته بودم و توي هال راه مي رفتم.فردا سالگرد مامان بزرگ ياسمن ِ.چقدر زود يك سال گذشت.چه اتفاقي و يكباره مامان بزرگش فوت كرد. يك ماشين با سرعت بهش خورده بود.
نه..نه..نه… خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه…
شبنم زنگ زد.گفت مي خوام امروز ببرمت بيرون. –كجا؟ –كنسرت گيتار. –كادوي تولد شادي و ميهن را هم بيار بهشون بديم.مثل اينكه تصميم ندارن نه كادوشون را بگيرن نه مارو مهمون كنن. –تقصير شكوفه است.رفته مسافرت پيداش نيست.قرار بود همه با هم بريم بيرون.خانم نيست بچه ها هم قرار نمي زارن…
-پس وعده ديدار ما ساعت 5/6
تلفن را قطع كردم. با اينكه مطمئن نبودم كه بعدازظهر بتونم باهاشون برم ولي گفتم ميام.
چرا مامان زنگ نزد؟ ساعت نزديك 5/11 بود كه مامان زنگ زد. – چي شد؟عملش كردن؟تمام شد؟عمل موفقيت آميز بود؟
-هنوز تو اتاق عمله.از 5/8 بردنش اتاق عمل هنوز بيرون نيومده…
همه چي به خوبي تمام مي شه.. خوب مي شه..خوب مي شه.. خوب مي شه.. خوب مي شه...
تلفن زنگ زد.ساعت نزديك 1 بود. نمي دونم!! شايد هم از 1 گذشته بود.بابا بود.عمل موفقيت آميز بود.مامان بزرگ بهوش آمده بود و بابا و مامان داشتن ميومدن خونه.
خدايا شكرت…
چهارشنبه 12/6/۸2
دنیا
یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢

۱۰ از ۱۰۰
10 از 100 … 10% امكان موفقيت عمل وجود داره.
تصورش هم ترسناكه.بعداز ظهر رفتيم ملاقات.مامان گفت امروز بريد مامان بزرگتون را ببينيد شايد فردا…
نمي خوام به اين فكر كنم كه شايد اين آخرين ديدار باشه.مي خوام به موفقيت عمل فكر كنم با اينكه 10% عدد زيادي نيست اما هميشه كه اعدادوارقام معيار مناسبي براي سنجش نيست.مي خوام خوشبين باشم با اينكه چندان موفق نيستم.
سه شنبه 11/6/82
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ