مهرواژ

شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢

مورچه
جعبه شيريني مقابلم روي ميز قرار داشت. گفتم: مورچـــــه!
شازده خانم از روي جاش نيم خيز شد و پرسيد: كو؟ كجاست؟ به قسمتي نامعلوم لاي زولبياها اشاره كردم و گفتم: اوناهاش! نه! الان اينجاست… رفت اينجا … مورچه… اونجاست …
شازده خانم همين جور كه لاي زولبيا و باميه توي جعبه مي گشت گفت: پس كوش؟ تو كه ديدي درش مي آوردي… فقط ميگه اونا … خب كجاست؟
خانمي گفت: مورچه هم دل داره! دلش خواسته شيريني بخوره. حالا يدونه مورچه بوده، اين كه چندان مهم نيست، حتماً تا الان رفته.
شازده خانم همين طور كه بي اعتنا به گفته هاي خانمي با نگاهش دنبال مورچه مي گشت گفت: الان به خانوم كوچولو بگيم مي گه ديگه از اين نمي خورم.
گفتم: مشكل خودشه!
گفت: همش تقصير توست. تو كه ديديش نبايد مي ذاشتي بره.
يادم افتاد كه كلي كار دارم، از سر جام بلند شدم و به بهش نگفتم مورچه وجود خارجي نداشت و اصلاً مورچه اي نبود!!!
دنیا
دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢

چشم شما چه رنگيه؟
خاله تعريف مي كرد رفته بودن مهموني يه خانم از ناناز پرسيد چشات چه رنگيه؟
ناناز جواب داد: رنگ چشاي اميد
خانومه دوباره پرسيد: چشمهاي اميد چه رنگيه؟
ناناز هم انگار كه در مورد يه چيز واضح و كاملاً آشكار صحبت مي كنه گفت: خب معلومه رنگ چشاي شازده خانوم.
خانومه پرسيد: خب چشاي شازده خانوم چه رنگيه؟
ناناز گفت: رنگ چشاي دنياست ديگه!!!
خانومه هم ديگه نپرسيد چشمهاي دنيا چه رنگيه!
دنیا
شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

امتحان پايان ترم
هرسؤال رياضي را كه حل مي كرد روي ورقه كاهي كه بهشون داده بودن، يك بار براي نفر جلويي و يك بار هم براي نفر پشتي مي نوشت و در اختيارشون قرار مي داد. ديد اگه اين سؤال را هم روي اين تكه كاغذ بنويسه ديگه كاغذي براي خودش نمي مونه. به فردي كه جلوش نشسته بود آروم گفت كه بهش كاغذ بده. روي كاغذي كه در اختيارش قرار داده بود جواب را نوشت و بهش داد. حالا نوبت فرد پشتي بود. دستش را به سمت پشت برد و كاغذ كاهي را ازش گرفت. يه تيكه از كاغذ را چين چيني بريده بود. با خودش گفت اگه الان يكي بياد بگه اين كاغذ را از كجا آوردي چي جواب بده. كاغذهايي كه دستش بود هيچ كدوم چين دار بريده نشده بود. سريع جواب را نوشت و تا خانم مراقب سرش را برگردوند كاغذ را داد ولي كاغذ افتاد زير پاش. خم شد كه كاغذ را برداره اما پشيمون شد. دستش را برد بالا و از مراقب اجازه گرفت تا كاغذ را برداره. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه مراقب به سمتشون حمله برد و با سرعت لاي كاغذ هايي كه روي ميز بود را مي گشت، پرسيد: كوش؟ كاغذ كجاست؟ و كاغذ را از لاي ورقهاي آوا پيدا كرد. پرسيد اين مال كيه؟ نمي دونست چي جواب بده. هول شده بود. چي بايد مي گفت؟ همه روش حساب مي كردن. اگه ورقه اش را بگيره، مدير و ناظم چي مي گن؟ حتماً ميگن ما اصلاً ازت انتظار نداشتيم. ولي هركي خربزه خورده بايد پاي لرزش بشينه.خودش را آماده كرد كه تمام عواقب كارش را به عهده بگيره. حالا يك دفعه هم صفر بگيره، بين نمره هاي نوزده و بيست شايد يه صفر هم لازم بود، اين هم براي خودش تنوعيه!! حساب كرد ديد مي تونه اميدوار باشه كه با يه صفر معدل زير ده نياره، پس قبوله. تا حالا كه همه امتحاناش را خوب داده بود و نمره زير هجده نداشت. نمره هاي پيش دانشگاهي هم كه اهميتي نداره چه فرقي مي كنه با معدل نوزده قبول بشه يا يه چيزي تو مايه هاي ده؟ توي اين فكر بود كه صداي آوا را از پشت شنيد كه گفت مال منه! يكباره فكري به خاطرش رسيد قيافه حق به جانبي گرفت و رو به مراقب كرد و گفت: مگه من از شما اجازه نگرفتم؟ خودتون به من اجازه داديد كه اين كاغذ را از زير پام بردارم. اگه مال من بود كه اجازه لازم نداشت. مگه من بهتون نگفتم بردارم بدم به آوا؟ مراقب بيچاره شرمنده از رفتارش!!! عذر خواهي كرد و گفت بله، درسته، گفته بوديد!! و رفت سر جاش نشست.
نفس راحتي كشيد و با خودش گفت: چه خوب شد قبلش اجازه گرفتم وگرنه الان حرفي براي گفتن نداشتم…
دنیا
جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

مشکلات غير مترقبه!
پيام خطا مي داد. هرچيزي كه به ذهنم مي رسيد را چك كردم. سيم تلفن وصل بود، مودم روشن بود، كامپيوتر هم در ظاهر هيچ مشكلي نداشت. با Restart هم نتيجه اي حاصل نشد. ساعت نزديك نه بود. حتماً تا الان ديگه بيدار شده. چند روز پيش گفت من از هفت بيدارم. بعد از چند تا زنگ صداي خواب آلودي جواب داد. عذر خواهي كردم و گفتم بخواب من بعداً زنگ مي زنم. گفت: نه! بگو. مشكل را گفتم. چند تا پيشنهاد داد كه من قبلاً امتحان كرده بودم و به نتيجه نرسيده بودم. در آخر هم گفت Shut Down كنم و اول مودم و بعد كامپيوتر را روشن كنم. Shut Down كردم. بعد از چند لحظه مودم را روشن كردم كه كامپيوتر روشن شد. هنوز مشكل قبلي حل نشده بود يكي ديگه هم اضافه شد. كامپيوتر را خاموش كردم و بعد از چند لحظه مودم را روشن كردم، باز كامپيوتر روشن شد و ويندوز اومد بالا، بدون اينكه حتي دكمه Power روي كيس را لمس كنم. دوباره بهش زنگ زدم. انگار هنوز خواب بود. يكي، دوتا پيشنهاد داد. خداحافظي كردم. باز هم به نتيجه نرسيدم. بي خيال روشن شدن كامپيوتر با مودم شدم و دنبال رفع مشكل براي كانكت شدن بودم. هيچ نتيجه اي حاصل نشد. سيم مودم را از پريز در آوردم و گوشي تلفن را وصل كردم. به به! دو ساعت خودم را علاف كردم، بيچاره را از خواب بيدار كردم، ديرم شد و كلاس نرفتم تازه فهميدم تلفن قطع بود. مطمئن بودم خط تلفن مشكلي نداره و به همين علت پريز را امتحان نكرده بودم. هر پريزي كه دم دست بود از بالا تا پائين را چك كردم و به اين نتيجه رسيدم كه فقط طبقه بالا تلفن قطعه و پائين مشكلي نداره. تشخيص داده شد كه مشكل از سيم كشي داخل ساختمونه، قرار شد بابا جان زنگ بزنه به آقايي كه سيم كشي اينجا را انجام داده و بياد مشكل را حل كنه. براي بقيه اهميت چنداني نداشت كه خط بالا قطعه، چون كسي غير از من ازش استفاده نمي كنه. ديدم اگه بخوام به اميد بقيه بمونم حالا حالاها بايد صبر كنم، خودم دست به كار شدم و زنگ زدم به آقاهه قرار شد فردا بياد. پاي كامپيوتر نشسته بودم. اتفاقي روي گزينه Connect كليك كردم در كمال تعجب ديدم داره شماره مي گيره. دو،سه روز پيش خودم چك كردم و مطمئن شدم كه خط تلفن قطعه، مثل اينكه فقط قصد اذيت كردن منو داشت، موقع روشن كردن كامپيوتر هم اول مودم را روشن كردم ولي كامپيوتر روشن نشد، نمي دونم اون روز چه خبر بود ولي همه چيز دست به دست هم داد تا نتونم كانكت بشم.
دنیا
دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

آدامس
مكان: همون جاي قبلي(كلاس ترسيم فني)
زمان: همون پارسال

كنار هنرمند و گرافيست در رديف سمت راست نشسته بود و عكاس محترم و فيلمساز در رديف سمت چپ. استاد مشغول درس دادن بود، نگاهي به رديف سمت چپ كرد و وقتي نگاهش با نگاه عكاس جون متلاقي شد، عكاس ازش پرسيد آدامس مي خوري؟ با حركت سر موافقتش را اعلام كرد. بسته آدامس دارچيني را به فيلمساز داد و اون هم دستش را دراز كرد و بسته را به دستش داد. يكي خودش، يكي هنرمند، يكي گرافيست، يكي فيلمساز. بسته خالي را كه فقط يك دونه آدامس توش بود به همرا كاغذ دور آدامسش به فيلمساز سپرد تا به عكاس بده و اضافه كرد اين چي بود دادي اصلاً بدرد نمي خورد. نمي خوامش، مال خودت!! عكاس سرش را به طرفش برگردوند و گفت خوبه بدرد نمي خورد، اين آخري را نمي خواي؟ سرش را به علامت منفي تكون داد. عكاس گفت: اينو چرا دادي به من؟ و كاغذ آدامس را به همراه مال خودش و فيلمساز به فيلمساز داد تا بهش پس بده. همون طور كه فيلمساز دستش را به طرفش دراز كرده بود، كاغذ آدامس گرافيست و هنرمند را هم كه در دستشون بود گرفت و داد دست فيلمساز و به كيف عكاس اشاره كرد و گفت: بندازش تو سطل آشغال!!
عكاس هم كاغذهاي مچاله شده را از تو كيفش در آورد و داد به فيلمساز كه پسش بده.(بيچاره فيلمساز كه مابين اين دوتا گير كرده بود)
«به علت طولاني شدن، بقيش را خودتون متصور بشيد كه اين پاس كاري همين طور ادامه داشت.»
همين طور كه با احتياط(به طوريكه نظم كلاس بهم نخوره و از درس هم عقب نمونن) اين پاس كاري ادامه داشت، خندشون گرفت و گلوش گرفت و شروع كرد به سرفه كردن. استاد سرش را بالا آورد و نگاهي بهش انداخت و گفت: وقتي سركلاس مي خوريد بايد هم همين طور بشه!! يكباره همه به خنده افتادن، نمي دونست بايد بخنده يا سرفه كنه و يا شرمنده و خجالت زده باشه…


اينجا هفته اي يك بار آپديت مي شه. وقت كرديد يه سري بهش بزنيد.

دنیا
شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢

موشک کاغذی
مكان: كلاس ترسيم فني(كلاس كنكور)
زمان: پارسال

همونطور كه چشمش به تخته بود با انگشتهاش به كاغذي كه در دستش بود شكل مي داد و با دقت كاغذ را تا مي كرد. يكي از پسراي ته كلاس استاد را صدا زد و استاد جوان به سمت انتهاي كلاس حركت كرد. موشك كاغذي را كه توي دستش بود به دوست بغل دستيش داد. پرسيد:چكارش كنم؟ گفت: نمي دونم! مال تو. استاد در سمت مخالف و پشتش به اونا بود. نگاهي به رديف يكي مونده به آخر كرد و موشك را براي ندا كه سرش پائين بود و داشت با تمرين كلنجار مي رفت پرت كرد. ندا سرش را آورد بالا و زير لب غرغر كرد. استاد به سمت جلوي كلاس حركت كرد و از كنار صندلي اونها گذشت و گفت: اصلاً تابلو نبود، اصلاً!!!!
دنیا
چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

آسمون زيبا
صداش زدم و با صداي بلند گفتم نگاه كن چه قدر آسمون قشنگه، ابرها را ببين، نور زرد و نارنجي بينشون را مي بيني؟ نگاه كن آسمون چقدر خوشرنگه. چه آبي زيبايي. آروم گفت: آره مي بينم، حالا چرا انقدر هيجاني؟ گفتم: نگاه كن چقدر نازه، خيلي زيباست.
مثل هميشه محو تماشاي آسمون شدم، باد سرد به صورتم مي خورد و سرما را با تمام وجود حس مي كردم. در شرق ماه بلورين خودنمايي مي كرد و در غرب ابرها به صورت امواج دريا با رنگهاي فوق العاده به چشم مي خورد.
حركت ابرها را نگاه كن، نگاه كن باد داره با خودش مي برشون. مي شه، اين قسمتش مال من باشه؟ نه! اينو نمي خوام، اين قسمتش قشنگ تره، بزار ببينم، واي خداي من!! اين چقدر خوشگله، من اينو مي خوام!!
هنوز آسمون روشن بود و اشعه هاي خورشيد از لابلاي ابرها به چشم مي خورد. رنگهاي فوق العاده اي بود، يك تابلوي نقاشي زيبا كه نمي تونستم روي بوم ثبتش كنم. فوق العاده زيبا بود.
انگار نه انگار كه صبح بارون با شدت زيادي مي باريد، انگار اصلاً صبح خيابونها را آب نگرفته بود كه از شدت بارون نمي شد تا سر خيابان را پياده رفت. انگار صبحي در كار نبوده و آسمون هميشه انقدر آرام و جذاب بوده. مي تونستي شك كني به اينكه مگه امروز صبح نبود كه من دلم نمي خواست از زير پتو بيام بيرون و دوست داشتم توي تختم باشم و به صداي ريزش بارون گوش كنم؟ مگه امروز صبح نبود كه حاضر نبودم قدم از قدم بردارم ولي به خاطر دو جلسه غيبتي كه داشتم مجبور بودم سر كلاس حاضر بشم؟ همين امروز نبود كه چند لحظه اي را زير بارون ايستاده بودم و اگه بابا صدام نكرده بود دلم مي خواست ساعتها زير ريزش بارون بايستم؟ مگه امروز صبح نبود كه فكر نمي كردي هيچ وقت بارش بارون متوقف بشه؟
و حالا باد ابرها را جابجا مي كرد و هر لحظه با يك صحنه بديع و زيبا مواجه مي شدي و دلت نمي خواست چشم از آسمون برداري، هر لحظه يك تابلوي زيبا و غير قابل تكرار…
دنیا
یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢

سرزمين من...
سرم كوهي است برف پوش و استوار
آغازم را كس نمي داند
من از تاريخ كهن ترم
دنیا
شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٢

پنج شنبه
اسم خانم كوچولو را نوشتم و سه تا اسم ديگه را هم گفت كه زيرش بنويسم. پرسيدم: اينا كجا بودن؟ متنها را كه من و تو جمع كرديم، تايپش را هم كه من انجام دادم، ديشب تا ساعت دو ، من و شازده خانم روي طرح جلدش كار كرديم. حالا اين خانمهاي عزيز نمره چي را دريافت مي كنن؟ حتماً حق نظارت مي گيرن؟ هيچي نگفت.

ني ني هاي عزيز كه رفتن مدرسه، حسابي بچه مثبت شدم، خونه را جارو كشيدم، همه جا را تميز كردم. كلي كار مثبت انجام دادم.
هورااااااااااااااااااااا. بالاخره يك هفته تمام شد و مامان جون اومد.
دنیا
جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

چهارشنبه
اون طرحي كه دوشنبه يادم رفته بود و در نوشته دوشنبه نوشته بودم، يادم افتاد. خانمي هم اتودش را زد و معلمش هم خيلي خوشش اومد و مورد قبول واقع شد. آفرين به خودم!!
فردا مامان مي ياد. دلم براش تنگ شده، فردا بايد خونه را حسابي مرتب كنم. كلي كار دارم.

دست سياهش را گرفت جلوي صورتم و گفت مي خواي عزيزم؟
ـ نه عزيزم، ممنون.
ـ خجالت نكش، بمالمش به صورتت؟ خوشگل مي شيا!!
ـ خيلي ممنون، برو دستات را بشور
ـ بگو عزيزم، من به فكرت هستم، اصلاً نگران نباش! حالا بمالم؟
ـ نه!! برو بچه، برو!
ـ اصلاً تعارف نكن، من به خواسته هات توجه مي كنم!
دنیا
پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

سه شنبه
مشترك موردنظر در دسترس نمي باشد …
مشترك موردنظر در دسترس …
مشترك موردنظر در …
مشترك مورد …
مشترك ِ …
اَه!! امان از اين شهر، آخه اينجا هم جاست كه هستين. شهرتون را بندازيد دور. يه آنتن نمي ده. هر روز بايد بيچاره بشم تا به گوشي مامان زنگ بزنم. كجا داريد زندگي مي كنيد؟ آخه اينجا هم شد جا؟ من جاي شما بودم روزي ده دفعه گوشيمو مينداختم تو اروند...
ـ اولاً كه مي توني مثل الان زنگ بزني خونه، الان هم مي رم به توصيت عمل مي كنم و گوشي مامانت را مي گيرم و پرتش مي كنم تو اروند …
ـ مامان من كه قرار نيست براي هميشه اونجا بمونه وقتي برگرده در دسترس مي شه، بهتره يه فكري به حال خودتون كنيد، يه قرن از جنگ گذشته، خرمشهر هنوز جنگ زده است، فكر كنم كل عراق زودتر از اونجا آباد بشه، البته با مساعدت آقاي خرازي و همياري ايشون بايد هم عراق آباد بشه و خرمشهر هنوز در اول بازسازي باقي بمونه(البته اگه بازسازي صورت بگيره) …
دنیا
چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

دوشنبه
ديگه يادم نمي ره برنج براي نهار بشورم، ديگه يادم نمي ره تو برنج نمك بريزم، ديگه يادم نمي ره بايد به فكر شام باشم، ديگه يادم نمي ره زودتر بايد برم بيرون و نون بخرم، ديگه يادم نمي ره حواسم به غذا باشه تا نسوزه، ديگه يادم نمي ره قبل از ظهر بايد غذا را از فريزر در بيارم تا يخش باز شه، ديگه يادم نمي ره…
اما يادم رفت حواسم به چكهاي بابا باشه و بهش يادآوري كنم چه روزايي چك داره (خوبه خودش يادش بود)، يادم رفت ليست وسايل را بنويسم تا بابا قيمت بگيره، يادم رفت كه برگه كارشناسي را آماده كنم و مجبور شدم با سرعت تمام بنويسم و خسارت كلي را براورد كنم و صداي بابا را درآوردم چون ساعت 9 جلسه دادگاه بود و بابا بايد برگه كارشناسي را تحويل مي داد. يادم رفت قولنامه را در دو برگ بنويسم ولي فرقي هم نكرد چون خريدار منصرف شد و مجبور شدم همون يك برگ را هم پاره كنم. يادم رفت خانمي ساعت 5/2 تعطيل مي شه و بايد برم دنبالش(بهتره بگم خواب موندم). يادم رفت براي تمرين كتاب انسان،فضا،طراحي شازده خانم متن بنويسم، يادم رفت براي تحقيق خانم كوچولو نوشته ها را آماده كنم. يادم رفت ايده اي كه براي اتود توي ذهنم بود را به خانمي بگم و الان چيزي به ذهنم نمي رسه. خانمي روي طرحهاي من حساب كرده بود و الان غير از يه طرح ساده و مزخرف چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسه. ماه رمضان هم اومد و امسال بعد از سالها كسي تو خونه روزه نگرفت، من كه اواخر ماه رمضان پارسال رسماً استعفام را اعلام كردم و ديگه روزه نگرفتم. اما اگه كسي هم بخواد روزه بگيره بايد تا برگشتن مامان صبر كنه. سال به سال ماه رمضان در ذهنم كم رنگ تر مي شه. امسال كه اصلاً متوجه اومدنش نشدم. حالا هم كه خانمي بايد براي 21 رمضان طرح بزنه و بعد روي مقواي 50×70 اجراش كنه. از چيزي كه قبلاً توي ذهنم بود فقط سياهيش يادمه. فقط اميدوارم تمرين بعدي شازده خانم درباره فضاي ماه رمضان و توصيفش نباشه.
يادم رفت براي خانوم كوچولو پوشه پلاستيكي بگيرم و مجبور شدم نصف راه را برگردم اما يادم رفت براي خانمي چسب چوب بگيرم. يادم رفت چه كار قرار بود انجام بدم، يادم رفت چي مي خواستم بگم، يادم رفت…
فكر كنم دچار آلزايمر شدم.
دنیا
سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

يکشنبه
مامان جونم، خوشگلم، عزيزم، قربون دلت برم.آخه چرا انقدر نگراني؟ مامان جونم همين كارا را مي كني كه من هنوز عرضه هيچ كاري را ندارم. عزيز جونم ما ديگه بزرگ شديم، يه جوري از عهده كارا بر مي يايم. تازه بابا هم كه هست. چرا خودت را عذاب مي دي؟ از سفرت لذت ببر. بزار بهت خوش بگذره. با دوستات خوش باش. دلواپس ما نباش. من هم دلم برات يه ذره شده. جات خيلي خاليه. ولي تو هم به استراحت نياز داري.هميشه كه نمي شه كنارمون باشي و ازمون مواظبت كني. ماماني بايد قبول كني كه داريم بزرگ مي شيم. بهتره دستهات را ول كني و اجازه بدي تنها راه برم. از زمين خوردنم نترس. بايد زمين بخورم تا راه رفتن ياد بگيرم. ماماني تمام اين سالها از ترس اينكه زمين بخورم و يا آزرده بشم محكم نگرم داشتي. ماماني مي ترسم نكنه نتونم تنها راه برم. نكنه هيچ وقت نتونم روي پام بايستم.
مامان براي مستقل بودن جسارت لازمه و من فكر مي كنم جسارت لازم را ندارم. من توي جزئي ترين كارام هم موندم. ماماني وقتي نيستي حتي حوصله ندارم كلاسهام را برم. چقدر سر و كله زدن با خانوم كوچولو سخته. هر روز هم خانومي يه ليست جديد مي ده و يادم مي ره همه چيزهايي را كه خواسته بود بگيرم و غر مي زنه. امروز يادم رفت براش مركب بخرم.
انگاري وقت كم مي يارم. چرا انقدر فراموش كار شدم. زمان مي گذره و من يادم ميره.
اين يك هفته يه تجربه جديد ِ كه اميدوارم به خوبي بتونم ازش استفاده كنم. بايد ياد بگيرم. خيلي چيزها را بايد ياد بگيرم و بعضي چيزها را براي اولين بار تجربه كنم. براي اولين بار تنها رفتم خريد خونه، براي اولين بار تنها رانندگي كردم كه اين اولين بار بيشتر باعث نگراني تو شد،مامان جونم چرا الكي دلواپس مي شي؟ اينهمه آدم بدون گواهينامه،حالا منم روش!! چشم! قول مي دم فقط همراه بابا رانندگي كنم. امروز براي اولين بار رفتم مدرسه خانمي براي دادن گواهي پزشك تا غيبتش را موجه كنم. انتظار داشتم مديرشون بگه چرا من اومدم يا مامانت كو؟ منتظر بودم يه دادبزنه سرم بگه مگه اينجا بچه بازيه؟ يا اينكه برو ولي بيار و يا مامانت چرا نيومد. منتظر بودم يه چيزي بگه و آماده بودم بگم مامانم رفته مسافرت. اما فقط پرسيد خانومي چش شده بود و گفتم سرماخورده بود.اون هم گفت: باشه.
مامان جونم مواظب ني ني هات هستم. نگران نباش شازده خانوم درساش را مي خونه.خانومي قرصهاش را سروقت مي خوره. خانم كوچولو هم تكاليفش را به خوبي انجام مي ده، صبحها هم حواسم هست كه صبحانه اش را بخوره و بيسكويتش را ببره. انقدر دلواپس نباش.بزار سفر بهت خوش بگذره و خاطرات شيرين گذشته در كنار دوستات تداعي بشه. مامان جونم مواظب خودت باش.
خيلي دوست دارم، خيلي.
دنیا
دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

شنبه
صبح زود بيدار شدم، چايي گذاشتم و خانوم كوچولو را صدا زدم. خانم فرمودن صبحانه نمي خورم وكلي ناز فرمودن. مامان زنگ زد.آخه مامان جان رفتي سفر حداقل يه ساعت بيشتر بخواب. كله سحر چرا بيدار شدي؟ احتمالاً زنگ زد كه يه وقت خواب نمونده باشيم و خانوم كوچولوي عزيز هم صبحانه بخوره و راهي بشه. مجبور شدم براي خانوم لقمه بگيرم و بدم خدمتشون تا صبحانه ميل كنن. اول صبح و كلي خرابكاري!! تا خانوم كوچولو و سارا را برسونم مدرسه دوبار ماشين خاموش شد. شانس آوردم سر صبح همه جا خلوت بود وگرنه حسابي آبروم مي رفت. ساعت يازده مامان جان دوباره تماس گرفت ببينه خانومي رفت دكتر يا نه! نيم ساعت بعد تازه يادم افتاد برنج نشستم. تازه اگه ظهر كمي دير به يادش افتاده بودم احتمالاً كته سوزيده داشتيم و به موقع به دادش رسيدم و از نابودي حتمي نجاتش دادم. تازه شانس آوردم قرار نيست آشپزي كنم و غذاي يه هفته حاضر ِ. ظهر هم مامان جان دوباره تلفن فرمودن كه ببينن اميدي به زنده بودن خانمي هست يا نه و با خانمي صحبت كرد و سفارش كرد قرصهاش را سر وقت نوش جان كنه. خانوم كوچولو ظهر تشريف آوردن خونه، شاكيانه مي گه چرا به من بيسكويت ندادي ببرم مدرسه؟ گفتم: من بايد به تو بگم مي ري مدرسه گرسنه ات مي شه و يه چيز با خودت ببر؟ آخه چه دوره زمونه اي شده انگار بچه كلاس اوليه، بيسكويت تو كابينته، چي مي شه خودت يادت باشه ببري؟
بعد از ظهر دوباره زنگ زد و گفت دارن ميرن فرودگاه و از حال خانمي پرسيد. گفتم: مامان جون اين حالش از من بهتره، اصلاً نگران نباش. يادآوري هم فرمودن كه شازده خانوم كلاس زبانش يادش نره و يه وقت دير نره. امشب دلم به حال خواهرام سوزيد البته حرفهاي فيروزه هم بي تأثير نبود. پشت تلفن هي دستور آشپزي مي داد. آخه دختر، من زنگ زدم ببينم امتحان ورودي گرافيك را چكار كردي نه اينكه هي بگي واي! واي! اينم بلد نيستي؟ كاري نداره كه اينجوري درست مي شه و دستور پخت بدي. خلاصه اينكه هر چي دم دستم بود(سوسيس،سيب زميني،فلفل دلمه اي) را سرخ كردم و با رب مخلوط كردم و شام درست كردم. قبل از 9 هم مامان جان از تو راه زنگيد كه من رسيدم و شام چي دارين و چه خبر و چه كارا كرديد و خانوم كوچولو را بفرست زود بخوابه و از اين حرفها. تازه نيم ساعت بعد هم كه رسيده بود خونه خاله باز هم زنگ زد. حالا حساب كنيد مامان جان من همين امروز چند بار زنگ زده. روزهاي آينده هم صبح، ظهر، شب رو شاخشه البته اگه اتفاق غير منتظره اي نيفته!!
بابا جان هم ساعت 8 اومده در ِ خونه كه كاري ندارين؟ خودتون شام بخوريد من ديرتر ميام و شازده خانوم از كلاس اومد يا نه. گفتم: شازده خانم تا ده دقيقه ديگه بايد برسه. ساعت نه و نيم زنگ زده مي گه شازده رسيد؟ ميگم يعني تا الان قرار بود نياد؟؟
دنیا
یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢

جمعه
وقتي رفتم پايين هنوز بيدار بود و در تكاپو كه هيچ كاري را از قلم نندازه. خستگي در چهره اش موج مي زد. گفتم: ماماني تو هنوز بيداري!! برو بخواب. تو كه داري از خستگي از حال مي ري. مثل يكي، دو ساعت پيش سرش را تكون داد و گفت: الان مي رم. اين را هم تميز كنم. ـ مامان گلم، خودم فردا صبح تميزش مي كنم. تو رو خدا برو استراحت كن. آنقدر اصرار كردم تا بالاخره دستهاش را شست. ولي اسكاج برداشت تا چند تا تيكه ظرف توي ظرفشويي را بشوره. ليوان را از دستش گرفتم و گفتم: خودم مي شورم. برو بخواب. نگاهي به دورو برش انداخت. داشت يه دور بازبيني مي كرد كه چيزي را از قلم ننداخته باشه. با زحمت و اينكه هر كاري مونده باشه را انجام مي دم و برو بخواب، رفت. صبح، انگار مي خواست تمام سفارشهايي را كه در طول يك هفته كرده بود و از دوباره تكرار كنه به اضافه سفارشهاي جديد آخه امروز صبح كه خانومي بيدار شده بود صداش گرفته بود و انگار داشت سرما مي خورد. ـروزهايي كه ساعت پنج ميان زياد بهشون سخت نگير، از صبح تا غروب مدرسه اند، حسابي خسته مي شن. خانوم كوچولو هم چيزي گفت عصباني نشو.كمكش كن تكاليفش را انجام بده. يادت نره به بابا بگي امروز حتماً خانومي را ببره دكتر. اگه دارويي داد حواست باشه همه را سر وقت بخوره. صبح داري مي ري كلاس حتماً صبحانه بخوري، همين جوري نري تا ظهر ضعف مياري…. مواظب خودت باش. هواي بچه ها را هم داشته باش. باشه خانوم؟بغلم كرد، بوسيدم و رفت. چند تا سفارش هم به بابا كرد و تأكيد كرد كه حتماً خانومي را همين امروز ببره دكتر و مواظب ما باشه.
قبل از اينكه بره به عمه هم سفارشمون را كرد، به دختر عموم هم گفت كه به دنيا سر بزن، تنها نمونه و كمكش كن. امروز صبح هم به مامان سارا زنگ زد و باهاش خداحافظي كرد و گفت:حواسش به خانوم كوچولو باشه.
ميز صبحانه را جمع كردم. نگاهم به اجاق گاز افتاد كه كاملاً تميز شده بود. درسته كه هيچ وقت تا حالا تميزش نكرده بودم ولي فكر مي كنم مي تونستم انجام بدم.
هميشه سفر هاي تنهايي مامان بيش از يكي،دو روز طول نمي كشيد و اين اولين بار بود كه يك هفته نيست. توي اين چند هفته اخير آنقدر خسته شده بود كه ديگه نگفتم منو با خودت ببر. آن قدر خسته شده بود كه اين سفر واقعاً براش نياز بود. سفر به شهرش و بعد از بيشتر از 20 سال يكي، دوتا از دوستاش را هم مي بينه. مي دونستم خيلي وقته دلش مي خواست بره، بره و ياسمن را ببينه. اما نمي رفت. اين بار هم مي خواست يكي، دو روزه بره اما بليط برگشت نبود. فقط اميدوارم خستگي از تنش بره بيرون.
تا يكي، دو ماه ديگه بيست سالم تمام مي شه اما… دارم بزرگ مي شم؟ يا فقط اين عدد توي شناسنامه ام زياد مي شه؟نمي دونم چطور يك هفته بدون مامان بايد سر كنم و مواظب خواهرام هم باشم.
ظهر زنگ زد. گفت:مواظب بچه ها باش. با خنده گفت: اين چند روز براشون ماماني كن. گفتم: پس كي مامان من باشه؟…

شب، بابا گفت: مامانت يك هفته نيست!! گفتم: آره، يك هفته نيست و تازه امروز صبح رفته!
دنیا
جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

می ترسم...
انگار از درون تهي شدم.هر چه مي گردم پيدا نمي كنم. هيچ دليلي وجود نداره و شايد هم پيدا نمي شه. نمي تونم تفسيرش كنم. واژه ها را گم كرده ام. مي ترسم كه هيچ وقت پيدا نكنم. مي ترسم تهي بشم و از درون رو به فنا برم. مي ترسم بر اثر وزش يك باد پائيزي بهانه هاي ساده اما بزرگ خوشبختي ام را از دست بدم. چند وقته گريه نكردم؟ چند وقته اظطراب بر من چيره نشده؟ مي ترسم اين آرامش پيش از طوفان باشه. مي ترسم دستي تقاص اينهمه خوشبختي را از من بگيره. مي ترسم وقتي كه با تمام وجود خوشبختي را لمس مي كنم اوج خنده ام به هق هق گريه تبديل بشه. مي ترسم كه خوشبختي را با كمال آرامش در آغوش بگيرم مبادا دستي از پشت بر من خنجر بزنه.
ميگه از عشق نترس و مي ترسه كه عاشقش نشم. من از عشق نمي ترسم چون مطمئنم عاشق نمي شم. مي ترسم از اين همه اطمينان مبادا از آنچه مي ترسم بر سرم بياد. مي ترسم ترس در وجودم رخنه كنه و راه خارج شدنش را گم كنه. مي ترسم ترس براي هميشه مهمانم بشه. مي ترسه از اين همه نترسيدن. مي گه نترس ولي بي هوا نرو. ميگه هم ترس برات مشكل ساز مي شه، هم اينهمه نترسي. و من مي ترسم كه يك حادثه تمام نترسيدنم را با خود ببرد و ترس و دلهره را جايگزينش كنه. مي ترسم كه در مسابقه دو به مسافتي نامعلوم مغلوب زمان بشم. و مي ترسم كه بترسم. و مي ترسم كه هيچ وقت نترسم. مي ترسم…
دنیا
پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

دليل منطقی!
ورقش را هرچي زيرو رو كرد نفهميد چرا يك نمره ازش كم كرده. رفت پيش دبير مربوطه و براي كم كردن نمره توضيح خواست. معلم گفت:ننوشتي كامپيوترهاي نسل اول فقط يك كاربر داره.به قسمتي از جوابش اشاره كرد و گفت اينا! نوشتم. معلم نگاهي دقيق به ورقه انداخت و گفت: تو ننوشتي از كامپيوترهاي نسل دوم چندين كاربر مي تونن استفاده كنن. دوباره اشاره اي به ورقه اش كرد و گفت: نوشتم همه مي تونن استفاده كنن. معلم دوباره ورقه را با دقت نگاه كرد و چند بار جواب را خوند تا دليلي براي كسر يك نمره پيدا كنه و بعد با بي حوصلگي گفت: بجاي لامپ نوشتي چراغ!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ