مهرواژ

پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

گردش علمی
گفته بودم اگه بيام وقتي برسم زنگ مي زنم. اومدن عمه باعث شد كه دير از خونه بيرون بيام.
ديشب داشتم اسامي توي Phone book را نگاه مي كردم كه به اسم نگين رسيدم، بيشتر از يه ماه بود كه خبري ازش نداشتم. زنگيدم بهش.خيلي دلم براش تنگ شده بود. دو روز در هفته تايم بين دو كلاسش را تو دانشگاه مي موند. گفتم شايد فردا دو، سه ساعت بين دوتا كلاسش را رفتم و ديدمش. براي رفتن به دانشگاه نياز به مقنعه و مانتوي زير زانو بدون چاك بود. كه قربون خودم برم هيچ كدوم را نداشتم! صبح، عمه جان درست موقعي كه تصميم گرفتم شال و كلاه كنم و برم مقنعه بخرم اومد.
بعد از رفتن عمه به سرعت رفتم مقنعه خريدم و برگشتم خونه. قيافه ام را تو آينه ديدم تعجب كردم، به اين قيافه عادت نداشتم!
سريع چادر مامان را برداشتم و گذاشتم تو كوله ام و راهي شدم. تو تاكسي بودم كه نگين زنگ زد و وقتي فهميد كه دارم ميام گفت جلوي دانشگاه منتظرمه. از تاكسي كه پياده شدم ديدمش. به سمتم اومد. گفت با اين چاك مانتوت كه رات نمي دن!
فلسفه اين سختگيريهاي دانشگاه آزاد را نفهميدم. تا پارسال ورود با چادر اجباري بود. يه بار كه اومده بودم دنبال زهرا و چند دقيقه اي كه بيرون دانشگاه منتظر بودم با صحنه هاي جالبي مواجه شدم! دخترهايي كه جلوي در ورودي از تاكسي پياده مي شدن، چادر را از تو كيفشون در مي آوردن، مي انداختن رو دوششون و بعضيها هم لطف مي كردن سرشون مي كردن و وارد مي شدن. هنوز چند قدمي از در ورودي نگذشته بودن كه چادراشون را برمي داشتن، يا رو دستشون مينداختن يا مي ذاشتن تو كيفشون.
موقع بيرون اومدن هم يا چادرشون را دنبالشون مي كشوندن، يا به محض گذشتن از درب دانشگاه چادرها توي كيف گذاشته ميشد!
ديشب هم نگين گفت كه يا بايد با چادر بيام يا مانتوم چاك نداشته باشه وگرنه بهم گير مي دن! چادر مامان را از تو كوله ام در آوردم. داشتم از جلوي نگهباني رد مي شدم كه چشمم به چادر روي سرم افتاد. پشت و رو پوشيده بودم! چند قدم كه گذشتيم نگين گفت مي توني چادرت را برداري! همه فهميدن كه تا حالا چادر سر نكردي!
براي همين چندقدم و گذشتن از در ورودي اينهمه سختگيري؟ چه لزومي داره؟ چرا بايد به چيزي كه نيستم تظاهر كنم؟
دانشگاه تقريباً خلوت بود ولي با اين حال چند تا از دوستام را ديدم و نگين را بهشون معرفي كردم. سفارشش را كردم و گفتم اهل اينجا نيست و حسابي هواش را داشته باشن. مثلاً نگين دانشجوي اينجا بود ولي آدمهاي آشنا براي من بيشتر بودن، قرار بود نگين منو به دوستاش معرفي كنه اما برعكس شده بود و من نگين را به دوستام معرفي مي كردم! نگين يه دختر آروم و ساكت و نقطه مقابل من كه شلوغ، شيطون و پرحرفم محسوب مي شه!
ساعت 5/1 از نگين خداحافظي كردم و با ارغوان به سمت خونه راهي شديم. جلوي نگهباني كه رسيديم خانومه دوتا دختر دانشجو را به خاطر چاك مانتوشون نگه داشته بود و داشت باهاشون گفتمان! می کرد!!!
دنیا
دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

سه
سه شنبه:
يه نيسان از خيابون فرعي مي خواست وارد اصلي بشه. بوق و چراغ زدم كه بدونه قصد ايستادن ندارم. سرعتم اونقدر زياد نبود ولي با اين حال كمش كردم. فاصله چنداني ازش نداشتم يه پژو داشت از كنارم سبقت مي گرفت. وانتي هم هيچ توجهي نكرد. پام را گذاشتم رو ترمز ولي…
از ماشين پياده شدم.آقاي محترم از ماشين پياده نشده بود هيچي! داشت عقب هم مي رفت و اشاره كرد كه برو! به قول خودش راه را برام باز كرد كه برم. به سمتش رفتم و گفتم ماشين را حركت نديد. شيشه را كشيد پايين و گفت شما ترمز نزدي و جلوت را نگاه نكردي! گفتم: ماشين را حركت نديد. من هم جلوم را نگاه كردم و هم ترمز زدم!
يه آقايي اومد و پرسيد خانم گواهينامه داري؟ گفتم:آره! گفت پس ماشينتون را خاموش كنيد و حركتش نديد. مقصر ايشون هستن.
گفتم: مي دونم! راننده از ماشينش پياده شد و گفت تو داشتي زير پاتو نگاه مي كردي! چشمت به جاده نبود! ترمز نزدي و در انتها هم مصر بودن كه از عمد زدم!
دليل شلوغ بازي و تقلاش را درك نمي كردم! تصادف كردي، اينكه سر و صدا نداره!
ديدم حرف زدن نتيجه اي نداره! اگه من ترمز نمي زدم كه از جلوبندي چيزي باقي نمي موند. گفتم: اگه مشكلتون اينه، آره! عمدي زدم ولي باز مقصر شما هستي نه من.
با اين شلوغ بازيها كلي آدم را دور ماشين جمع كرد. همه هم مي گفتن كه من مقصر نيستم و غر غر كردنش فايده اي نداره و به من گفتن خانم اگه خسارت مي خواي، خسارت بگير و برو. گفتم تا افسر نياد و كروكي نكشه ماشين را تكون نمي دم. زنگ زده بودم به بابا و بابا تو راه بود.
آقاهه احتمالاً فكر مي كرد با اين داد و فرياداش مي تونه منو بترسونه و يا مقصر جلوه بده. گفتم: من هيچ مشكلي ندارم و همين جا ايستادم، ماشين را هم حركت نمي دم! بهتره شما هم بي خودي شلوغ نكني! فكر نكن از مقررات و قانون سر در نمي يارم و كاملاً هم مي دونم حتي اگه عمدي هم بهتون زده باشم مقصر شمايي نه من!
آخر هم گفتم به من ربطي نداره الان بابام مياد با اون حرف بزنيد. ماشين من نيست. مي خواي خسارت بدي بايد به اون بدي. يه آقاهه ازم پرسيد خانم خسارتش چقدر شده كه بهتون بده! آخه مرد حسابي اصلاً خودت مي دوني خسارتش چقدر شده كه از من مي پرسي؟ گفتم در اين مورد بايد با بابام صحبت كنيد نه با من!
حوصله چك و چونه زدن با اين جماعت را نداشتم. سكوت بهترين راه بود!
بابا همراه كوروش اومد، سوئيچ را گرفت و گفت برو سوار ماشين شو. بابا موند و كوروش رسوندم خونه.
سه روز پشت سر هم و سه برخورد. خدا بعدي را بخير بگذرونه!!!

*باباي عزيز هم كه حوصله موندن و شنيدن اظهار نظرهاي كارشناسانه! افرادي كه اونجا ايستاده بودن را نداشت، رضايت داد و اومد! ماشين خسارت چنداني نديده بود. نمي دونم توي اون خيابون خلوت اين همه بشر از كجا پيداشون شد ولي هيچ كدوم ما را از نظراتشون بي بهره نذاشتن!!!
دنیا
شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

دو
دوشنبه:
شازده خانم را جلوي مدرسه سوار كردم و مي خواستم دنده عقب از كوچه بيام بيرون كه يه كاميون قصد وارد شدن به كوچه را داشت و مجبور شدم برم جلو و كنار بمونم تا بره. تصميم گرفتم برم ته كوچه و دور بزنم. تا حالا چند بار اين كار را كرده بودم و مشكلي نداشتم. فكر كردم ماشين رد مي شه اما با صداي برخوردش به ديوار فهميدم كه عجب گندي زدم! گوشه گلگير جلو رفت تو!

«هرچيزي كه دوبار اتفاق افتاد ديگر بار هم پيش خواهد آمد، ولي اگر يك بار اتفاق افتاد ديگر تكرار نخواهد شد.»
دنیا
پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

يک
يكشنبه:
جاي پارك وجود نداشت. خيابون را تا ته رفتم تا يه جاي نزديك به مطب دكتر پيدا كردم و برگشتم. عرض خيابون كم بود و معطل كردن من مساوي با ايجاد ترافيك بود. خواستم سريع برم به سمت تو و ماشين را پارك كنم. احساس كردم ماشين به يه چيزي گير كرد و امكان حركت وجود نداره. پياده شدم و ديدم سپر عقب به سپر جلوي يه رنو كه خيلي بد پارك شده بود گير كرده. ايستادم و منتظر راننده شدم. آقايوني كه اون اطراف بودن اومدن و گفتن چيزي نشده و راحت مي تونن ماشين را آزاد كنن تا من بتونم حركت كنم. مخالفت كردم. اگه راننده رنو ميومد و شاكي مي شد چي؟ بهم اطمينان دادن كه رنو چيزيش نشده و اگه ماشين كسي خسارت ديده باشه مسلماً ماشين من خواهد بود. اصرار فايده نداشت. حاضر نبودم ميليمتري ماشين را حركت بدم، گفتم براي من مسئله اي نيست! من منتظر مي مونم. رفتند راننده ماشين را پيدا كردن و آقاهه ماشينش را حركت داد تا تونستم حركت كنم. ازش عذرخواهي كردم و اون هم گفت مسئله اي نيست و اصلاً احتياجي نبوده كه بمونم. ولي بايد جوانب را در نظر مي گرفتم. به نظر خودم بهترين كار موندن بود نه اينكه بزنم و در برم!
دنیا
سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

يه فرصت بی نتيجه!
قبول كردم ولي انگار دارم پشيمون مي شم. گفتم بهت فرصت مي دم اما مثل اينكه فقط در ظاهر و حرف بود! هنوز زمان چنداني نگذشته و من نتونستم خودم را با اين فرصتي كه داده شده تطبيق بدم. خودش هم فهميده. مي گه مي دونه كه شانس زيادي نداره ولي مي خواد خودش و حرفهاش را اثبات كنه. حرفهايي كه اصلاً نمي تونم درك كنم و بفهمم. همشون برام بي معني و خنده داره! به نظرش من منفي نگاه مي كنم و همه حرفهام براش نااميدكننده است و بارقه اي از اميد وجود نداره! در اين مورد شايد حق با اون باشه ولي به نظر خودم اين طور نيست! نمي تونم يك درصد از احساسي را كه ازش صحبت مي كنه را قبول كنم. با خودم مي گم كاش اين كنجكاوي لعنتي نبود، مسلماً الان وضع بهتري داشتم و آسوده بودم. نمي خوام ببينمش. يه حسي بهم مي گه كه با ديدنش ديگه ادامه راه، راهي كه هنوز شروع نشده و من فرصت آغاز را در كلام بهش دادم، برام سخت تر و غيرقابل تحمل تر از اين خواهد شد. نمي تونم اين تلاش و اصرار را براي عوض كردن ديدگاه و نظراتم قبول كنم. راست مي گه من سختم و شايد هم سخت مي گيرم ولي مي دونم كه نمي تونه در من نفوذ كنه. نمي خوام! هيچ راه نفوذي باقي نذاشتم. من به اين يخ زدگي راضي ام و بهش عادت كردم. نمي خوام يخ قلبم باز بشه.
مي خواستم بهش بگم مي خوام فرصتي كه گفتم مي دم را پس بگيرم. مي خواستم بگم حوصله ندارم. مي خواستم بگم برو و ديگه برنگرد. مي خواستم بگم…
اما نگفتم، شايد به خاطر اينكه شايد فكر كنه چه موجود دم دمي مزاجي هستم! نمي خواستم حرفم را به همين سرعت عوض كنم. شايد به خاطر اصرارهاي زيادش بود. گفتم هرچه بيشتر اصرار و تأكيد كني نتيجه عكس مي گيري. گفت من اصرار نمي كنم، خواهش مي كنم. ازت درخواست مي كنم. من فقط فرصت مي خوام. من مي خوام خودم را همون چيزي كه هستم بهت نشون بدم. فقط همين! انتظار ديگه اي ندارم. فقط حرفهام را گوش كن و تصميم بگير. شايد دلم براش سوخت. شايد خسته شدم از اينهمه اصرار و خواهش و التماس! نمي خواستم يك كلمه ديگه بشنوم. گفتم اين فرصت از آن تو! ازش استفاده كن ولي اميد چنداني نداشته باش.
دستهام اكثراً سرد و يخ زده است. ربطي به هوا نداره. اين سرماي قلبمه كه در دستهام تجلي پيدا كرده. سرمايي كه با من اخت پيدا كرده و گرما برام بي معني شده. مي خوام سخت و غير قابل نفوذ باقي بمونم.
تا كي؟
نمي دونم!!
اگه من نخوام مثل روباه توي شازده كوچولو اهلي بشم كي را بايد ببينم؟؟


ميناهه جون من هركاري كردم برات پيام بذارم نشد. من نوشته ات را خوندم ولي نتونستم برات كامنت بذارم! وبلاگ افق آزادي هم نمي دونم چرا باز نمي شد!
دنیا
پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

...
نوشتم و پاك كردم…
حرف سياسي ممنوع!
نوشتم و پاك كردم…
دور سياست را يه خط بزرگ و مشخص بكش!
نوشتم و پاك كردم…
سیاستو ولش کن!
نوشتم و پاك كردم…
اینو ملتمسانه دارم میگم. همیشه عقب نشینی به معنی شکست نيست!
نوشتم و پاك كردم…
توی سیاست نه تنها سر خودتو بلکه سر تمام خونوادتو به باد میدی!
نوشتم و پاك كردم…
خیلی مراقب خودت باش!
نوشتم و پاك كردم…
بحثهاي سياسي ممنوع!
نوشتم و پاك كردم…
سکوت کن!
نوشتم و پاك كردم…
سكوت و سكوت! فقط سكوت…



دنیا
سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

گامی رو به جلو
گل رز سرخ به نشانه عشق و محبت با ربان سفيد براي صلح و دوستي. ما براي از بين بردن كدورت ها مي رفتيم. جدايي كه از زمان پدربزرگ ارث رسيده بود، سر موضوعي كه ديگه اهميتي نداشت. قهري كه از جانب ما نبود، شروع كننده يكي ديگه بود و دستهايي پنهان بهش دامن زده بودن! چيزي كه ديگه براي ما مفهومي نداشت و بايد به انتها مي رسيد، جدايي كه متعلق به نسل ما نبود. شايد هر دو خانواده مي خواستن همه چيز تموم بشه ولي يكي بايد آغازگر اين راه مي شد، كسي بايد جلوي امتداد و عميق شدن اين راه را مي گرفت و اين جدايي كه بيش از نيم قرن از عمرش مي گذشت را به انتها مي رسوند. حالا اون لحظه فرا رسيده بود، رفتيم كه راه را براي بقيه باز كنيم و جواز ورود بگيريم. رفتيم تا براي عادي سازي روابط تلاش كنيم. هميشه ازش شنيده بودم، بچه هاش ازش مي ترسيدن و تمام فاميل ازش حساب مي بردن و هيچ كدوم حاضر نشده بودن آدرس و يا شماره تلفني ازش بهم بدن. فكر نمي كردم بتونم آدرس را بگيرم ولي آدرس را هدي بدون اينكه بفهمه چه قصدي دارم بهم داد.
دسته گل را گرفتم و توي ماشين نشستم، يه خيابون فاصله بود. انگاري دل شوره داشتم، پس اونهمه اعتماد به نفس كو؟ بايد حواسم را جمع مي كردم، توي ذهنم حرفهايي كه قرار بود بگم را مرور مي كردم. بايد به حرفهام گوش كنه، خودم را براي هر برخوردي آماده كرده بودم، حتي كتك خوردن با وجوديكه هدي گفته بود هيچ وقت دست روي ما بلند نكرده و از اين بابت خيالم راحت بود كه نمي زنه! هيچ چيزي نبايد مانع مي شد. اين همه راه نيومده بودم كه دست خالي برگردم. از ماشين پياده شدم. دستم را جلو بردم تا زنگ بزنم، نفس عميقي كشيدم، بايد كار را تمام مي كردم. صداي خودش بود.
ـ منزل آقاي … ؟
ـ بله، بفرماييد! ـ مهمون نمي خواين؟ با خوشرويي دعوت كرد بريم تو. آروم پله ها را طي كرديم. يه خانم با قيافه مهربانانه در را باز كرد. صورتش را بوسيدم و وارد شدم. باورش سخت بود، من اومــــــــده بودم و نوبت اين بود كه خودم را معرفي كنم. بايد مي گفتيم كي هستيم. ما را دعوت به نشستن كرد و همراه شوهرش برگشت. تابستون ديده بودمش و مي دونستم كه آشنايي با مارو انكار مي كنه. راست مي گفت بابا را تا حالا نديده بود، پرسيد قبلاً همديگرو ديديم؟ شازده خانم سريع گفت: نه! اولين باره كه همديگرو مي بينيم! بهترين راه همين بود چون مشكلي هم براشون ايجاد نمي شد. بابا آغازگر بود و گفت دخترهاي كي هستيم و اضافه كرد كه البته شما تاحالا مادر بچه ها را نديديد و من ادامه دادم. گفتم كه هميشه دوست داشتم ببينمتون، گفتم كه توي اين روز اومديم كه دست خالي برنگرديم و كدورتها براي هميشه از بين بره ...
هيچي نگفت، سكوت بود و سكوت. نه داد زد، نه شلوغ كرد، نه از خونه پرتمون كرد بيرون! اشك توي چشمهاي مهربونش جمع شده بود. هدي به گرمي ازمون استقبال كرد و فهميد كه ما براي بار اول نيست كه همديگرو مي بينيم! فكر نمي كنم هيچ وقت قيافه جواد يادم بره. دستش روي دستگيره در خشك شده بود، براي چند ثانيه هيچ حركتي نكرد، با چشمهاي از حدقه در اومده داشت نگاه مي كرد. فكر كردم سكته كرده اما مثل اينكه سريع رد كرد و دستش از دستگيره جدا شد و كنار بابا روي صندلي آروم گرفت.
زمان خداحافظي فرارسيد، گفتم نيومديم كه اين اولين و آخرين بار باشه، دفعه ديگه با مامان ميايم! گفت: بفرمائيد، تشريف بيارين!
همه چيز به همين راحتي تموم شد. داشتم از خوشحالي پر در مي آوردم! اگه مي دونستم زودتر مي رفتم. البته خيلي وقت بود مي خواستم برم ولي موانع بود! خاله وقتي فهميد تعجب كرد و خوشحال شد، تشويقمون هم كرد. گفت كار خيلي خوبي كرديد، گفت يه روز منم همين كار را مي كنم. ديگه راه باز شد، فقط بار اول سخت بود!!
دنیا
یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢

سفرنامه آخر هفته
سه شنبه صبح وقتي مامان خبر تعطيلي مدارس در روز پنج شنبه را شنيد سريع زنگيد به باباجان كه اگه مي توني كارات را جمع و جور كن كه بعدازظهر راهي بشيم. بابايي هم قبول كرد و من موندم با كلي برنامه و كارايي كه قرار بود ظرف امروز و فردا انجام بدم. ISP محترم هم كه قطع بود و شب وصل مي شد، دخترعموي نازنينم هم در همين حين زنگ زد كه بعدازظهر ميام پيشت و من هم شرمنده بهش گفتم كه نيستيم. قرار بود توي اين هفته بياد پيپشم و شنبه هم برميگشت دانشگاه. چهارشنبه هم دوستهاي عسلي ميومدن و عسل جون هم برنامه ريزي كرده بود كه باهم بريم بيرون و تصميم داشت من را بهشون معرفي كنه(البته دورادور همديگرو مي شناختيم)، بعدازظهر رفتم يه سري به دخترعموم زدم قبل از اينكه از وجدان درد بميرم. تازه فهميدم زن عموي عزيزم چقدر ترسو ِ، فكر كردم مامان من زيادي نگرانه، زن عموم بدتره. موقع برگشت قرار شد دخترعموم را هم تا خونه يكي از معلماي دوران دبيرستان برسونم، زن عموم يه ريز سفارش مي كرد، دنيا جون آهسته برو، تند نرو، مواظب باش و… به دخترعموم هم تأكيد كرد كه وقتي رسيد حتماً بهش زنگ بزنه! گفتم: مطمئن باشيد دخترتون را نمي كُشم، مواظبم، تند نمي رم.
غروب به سمت تهران حركت كرديم تا در اقدامي جسورانه و بعد از بيشتر از نيم قرن انقلابي در خانواده مادري به پا كنيم و خود را داوطلبانه در دهان شير اندازيم و راه را براي آيندگان بگشاييم. اين سفر همانا و دنياجون هم تا تونست مجبور به خالي بندي و چاخان براي رسيدن به مقاصدش شد كه البته همه را اعتراف كـــــــــردم! چهارشنبه صبح هم در يك مكالمه تلفني تمام استعدادم را خرج كردم و آدرس منزل را كه در طي ساليان موفق به يافتنش نشده بودم و تمام تلاشهايم به بن بست رسيده بود را گرفتم و با بابا و خواهران عزيزم رفتيم. همه چيز به خوبي پيش رفت. توي اين چند روز تا تونستم قيافه هاي متعجب و هاج و واج ديدم! موقع برگشت انقدر خوشحال بودم كه اصلاً باورنمي كردم همه چيز به همين خوبي و راحتي پيش رفته باشه. روز عالي بود. پنج شنبه هم از خانه عمه به خانه خاله نقل مكان كرديم. ساعت نه و نيم صبح بابا و پسر عمه ام رفتن كه تا يك ساعت ديگه بيان كه بريم شهريار، رفتن همانا و ساعت سه بعدازظهر برگشتن همانا كه نتيجه اش هم سرماخوردگي بدي شد كه بابا جان را تا صبح روز بعد توي رختخواب انداخت. جمعه بعداز ظهر هم برگشتيم. بيچاره اونايي كه داشتن از شمال برمي گشتن. جاده به طرز فجيعي شلوغ بود و احتمالاً تا صبح بايد توي راه مي موندن. ماشينها با سرعت لاك پشتي حركت مي كردن. دلم براشون سوزيد، ما كه راحت به خونه رسيديم ولي اونها بايد حالا حالاها تو جاده مي موندن!!
اين هم از سفرنامه!

اين پرشن بلاگ هم با من سرناسازگاري داره، مگه من باهات شوخي دارم كه هي سربه سرم مي ذاري؟ ديدم همه پيامها براي نوشته «دانشگاه ايده آل» گذاشته شده، متعجبانه وبلاگم را باز كردم، اثري از نوشته دوشنبه نبود! دوباره وبلاگ را بازسازي كردم تا قابل رؤيت شد! آخه اين چه وضعيه؟ هي منو اذيت مي كنه!
خانم كوچولو حالش مريضه، امیدوارم زود خوب بشه.من نـــــــــــــــــــــــــمي خوام مريض بشم! اصلاً وقتش را ندارم!!!
دنیا
دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

تبريک
گاهي ديوانه بودن بهتر از نبودن است.

حميد عزيز تولدت مبارک
با آرزوهای خوب
دنیا
یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

دانشگاه ايده آل!
بالاخره يك دانشگاه معتبر و جهاني براي ادامه تحصيلات پيدا كردم. با مدرك معتبر كه كسي نتونه ردش كنه و در تمام دنيا اعتبار داشته باشه. بالاخره تونستم يه تخصص ناب! كه توي تمام دانشكده ها تك باشه پيدا كنم كه كاربرد فراواني هم داره. يعني امكان بيكاري توش صفره و صد در صد مي تونم استخدام بشم و تضمين شده است. يك كار در بعد جهاني كه هرجايي مي تونم فعاليت كنم البته توي يه سري كشورهاي خاص وضعيت بهتره و امكانات و پيشرفت عالي تره!! ديگه مثل خيلي از تحصيلكرده هاي اين مملكت به جمع بيكارا اضافه نمي شم. امكان فرار مغزها هم خيلي كمه چون توي كشور خودمون هم بردش زياده و امكان پيشرفت توش عاليه! شك نكنيد حرف نداره!
بشتابيد كه غفلت موجب پشيمانيست:
گروه «القاعده» دانشگاه اينترنتي «علوم جهادي و عمليات انتحاري» تأسيس كرد كه در آن دانشكده هاي «جهاد الكترونيكي» و «آموزش كاربرد اسلحه و ماشين هاي بمب گذاري شده» وجود دارد و رشته هاي مرتبط از جمله جهاد نفس و مال، جهاد با نفس، تكنولوژي بمب هاي انفجاري و … در آن تأسيس مي شود.
من براي ادامه تحصيلات رشته تكنولوژي بمب هاي انفجاري مدنظرمه تا ببينم آقاي بن لادن نظرشون چيه! مهم علاقه و استعداده! در موفقيت من شك نكنيد! فقط مشكل اينجاست كه روزنامه ايران آدرس اين دانشگاه اينترنتي را درج نكرده!!!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ