مهرواژ

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

ايستگاه آخر
چند قدم پريد عقب و با تعجب پرسيد: چی شده؟! چرا جيغ می زنی؟ ترسيدم!!!
چرا زير پات را نگاه نمی کنی؟ داشتی لهش می کردی! مواظب باش پات را کجا می ذاری...
باز هر وقت مياد تو اتاقم بايد بهش بگم پاش را روی مورچه ای که از اينجا گذر می کنه نذاره!!

همه چی گم شده، زمان از دست می ره و من بيهوده تقلا می کنم! به کارای خودم نمی رسم، انتظارات ديگران را هم نمی تونم برآورده کنم! قولهايی که دادم به تعويق افتاده و نتونستم بهشون عمل کنم...

اصلاً به اين فکر نکردم پام را از رو کلاج بردارم ماشين خاموش می شه!
پام گرفته بود و درد می کرد...
سر فلکه اصلی شهر ... وسط ترافيک ... حرکت ميليمتری ماشينها ... ماشينها هم که تو هم رفته بودند ... دنده را خلاص نکردم و پام را از رو کلاج برداشتم...

اتفاقی دفتر انشای سوم راهنماييم را پيدا کردم. موضوع انشا «خلاصه ی يك داستان را بنويسيد» بود. يه داستان کوتاه پيدا کردم و به عنوان خلاصه نوشتم!

بعد از مدتها سری به کلاس نقاشی زدم.
چند تا قيافه ی آشنا به همراه شاگردهای جديد که تازه کار طراحی را شروع کرده بودن!
چقدر من اينجا را دوست دارم، حس آرامش بخشی داره. دوست داشتم ساعتها روی صندلی بشينم و کار کردن بقيه را نگاه کنم. فقط نگاه کنم...
اما... به قول استاد وقتی هستم نظم کلاس به هم می خوره!!

حق من...
وقتی که لابلای چيزای دیگه گم شده. فرياد زدن، به تکاپو افتادن و دويدن فايده نداره...
بايد سکوت کرد!! اين تنها جوابيه که دريافت می کنم! و نمی فهمم چرا سکوت؟ چرا نبايد حقوقم را طلب کنم...

دلم خيلی برات تنگ شده، کاش می تونستم بيام پیشت... هيچ چيز به اندازه ديدنت نمی تونه خوشحالم کنه و چقدر بده که تا چندماه ديگه نمياي...

سخن راست، تو از مردم دیوانه شنو!
بابا می گه برای همين من همیشه حرف راست را از دنيا می شنوم!!

من خوشبخت ترين آدم روی زمينم...
من خوشبخت ترين آدم روی زمينم، چون وقتی هرچه می خواهد دل تنگت نثارم می کنی! فقط سکوت می کنم و يا به تقلای بيهوده ی تو برای عصبانی کردنم لبخند می زنم.
تو حتی به خنده ی من معترضی! به صدای شادی ام که در فضای اتاق می پيچد و لبانی که به راحتی و به کوچکترين بهانه ای به خنده باز می شوند و چشمانی که از شدت خنده پر اشک...
تا حالا به حرفهايیی که موقع عصبانيت بهم زدی فکر کردی؟ نه! گمان نمی کنم... هربار که گفتم حرفهات يادم نمی ره، گفتی ولی من يادم می ره...
و من می بخشم. می بخشم به سن کمت، به قلب مهربان و ساده ات...
من خوشبخت ترين آدم روی زمينم، چون پر از بهانه های ساده ولی بزرگ برای خوشبختی هستم. و به بهانه های ساده اما بزرگ خوشبختی خود می نگرم...
و می تونم فرياد بزنم: من چه خوشبختم!
چون من خوشبخت ترين آدم روی زمينم...

دوسم داری؟!

خب، من ديگه باید پياده شم...
از آشنايی باهاتون خيلی خوشحال شدم. اين چندماه روزهای خوبی در کنارتون داشتم. خيلی دوستتون دارم... نمی رم که ديگه نيام. برمی گردم اما نه به زودی. شايد تا اواخر تيرماه يا...
ممنون از همراهيتون و تشکر که تنهام نذاشتيد. دلم براتون خيلی تنگ می شه، متأسفانه فکر نمی کنم بتونم وبلاگاتون را بخونم. بايد برم...
ولی برمی گردم...
ديگه رسيدم به ايستگاه و بايد پياده شم...
پس تا سلامی دوباره
بــدرود
دنیا
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳

تولدت مبارك باشه يه عالمه!
شـــازده خانم مهربون و عزيزم
يارهميشگی ام، عزيزترين و بهترينم، دوست جون خوشگلم، شازده ی قلبم
زيبـاترين و گرانبهاترين فيـروزه ی دنيـا
تـولــــدت مبـــارک
پری فدای شازده کوچولوی نازش بشه. عزيز دلم خيـلی دوستت دارم.
برات آرزوی سالی به زيبايی وجود پرمهرت را دارم. هميشه شاد و سلامت باشی عزيزکم.

دنیا
شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

تولدت مبارك!

اي دلبر من، الهـــــــــــــــي صد ساله شوي!

خوب من

جشن ميـلادت مبـارك

 

نمي گم اندازه ي ستاره ها

نمي گم تو رو مي خوام قد ِ خدا

من تو رو قد ِ خودت دوستت دارم

تولدت هميشه خجسته و قرين شادي باد!

 

دنیا
چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳

بهار
آسمون زيبا، خورشيد با درخشش بي نظير… هوا عالي بود، حداقل قيافه اش كه عالي بود فقط كمي تا حدودي يخ بود!!
خيابونها خيــلي خوشگل شده. درختها با برگهاي خيلي خوشرنگ كه با باد به حركت در ميان! شكوفه ها خودنمايي مي كنن و آب كه زير نور خورشيد مي درخشه!
مي شه بهار را با تمام وجود حس كرد و باهاش زندگي كرد… حس نفس كشيدن، دويدن و فرياد زدن بيداد مي كنه!!!
با اينكه خيلي وقتها از دست اين شهر و مردمش عاصي شدم ولي خيلي دوسش دارم…
هر فصل زيبايي خاص خودش را داره و من عاشق اينجام… عاشق تك تك درختهاش، تك تك شاخه هاي پر شكوفه اش تو بهار، برگهاي سبز و سايه ي خنكش تو تابستون، برگهاي زرد و خشك پائيزي و شاخه هاي لخت و خالي در زمستون…
خيابون بلوار كه به خاطر عرض تقريباً كمش شاخه هاي درختهاي دوطرف خيابون به هم مي پيوندن و بعضي وقتها اين خيابون خيــلي رويايي مي شه… اين خيابون را دوست دارم…
كوههاي هميشه سبز با جاده هايي كه شهر را زير پات قرار مي ده و به بلنداي آسمون مي برت…
انتظار يه چيز استثنايي را نداشته باشيد، در گيلان جاي بكر و طبيعت فوق العاده كم نيست ولي كوچكترين زيبايي و تغيير در طبيعت منو به وجد مياره و به پرواز در ميام…
مثل روئيدن يك برگ، جوونه زدن يك ساقه، پرواز يك پرنده…
سرسبزي هميشه اش، آسمون آبي، يه تكه ابر سفيد، اشعه هاي طلايي خورشيد، غروب رنگارنگ، بوي خاك بارون زده…

اين چند روز به علت مشكلات فني!! نتونستم كانكت بشم. اين متن هم هفته ي گذشته نوشته شده.
دنیا
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳

خوبم…

حالم خوبه فقط دو سه روزي، بيشتر وقتم را تو رختخواب بودم!
من خوبم! فقط شنبه با مسكن تونستم شب را به روز برسونم!
من خوبم! فقط نمي تونستم سر پا بايستم!
من خوبم! فقط نزديك بود روي سراميک ها سقوط آزاد كنم!!
من خوبم! فقط اگه مسكن نمي خوردم تا صبح نمي تونستم بخوابم!
من خوبم! با اينكه گوش درد خيــلي بده!
من خوبم! با اينكه تمام روز نتونستم غذا بخورم!
من خوبم! فقط حالت تهوع و سرگيجه بـده!
من خوبم! با اينكه از همه چيز خسته شدم، خسته از خواب، خسته از درد، خسته از مريضي، خسته از…!!
من خوبه خوبم! يكشنبه فهميدم…
من خوبم! چون هميشه حال تو بدتر از منه!
من خوبم! با اينكه خيلي وقتها فكر كردم اهميتي برات ندارم!
من خوبم! با اينكه انتظار بد درديه، بدتر از گوش درد! بدتر از سرگيجه! بدتر از شكم درد! بدتر از كمر درد!
من خوبم! چون ديگه انتظار درك شدن ندارم!
من خوبم! چون نمي خوام دلتنگيهام را ثبت كنم.
من خوبم! چون خيلي زود فراموش مي كنم…
من خوبم! چون هنوز دارم نفس مي كشم!!!
من خيلي خوبم! چون هيچ چيزي پايدار و هميشگي نيست!

دنیا
شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳

سيزده به در
فكر مي كردم امسال اولين سيزده اي باشه كه خونه نشين باشيم!
بعد از سال تحويل زمستون بار و بنه اش را جمع كرد و خورشيد از پشت ابرها اومد بيرون. هوا كاملاً بهاري شد و كوچكترين نشانه اي از زمستون نبود…
تا يازدهم… ابرها خورشيد را احاطه كردن، ابرها باريدن و باريدن…
چهارشنبه ظهر كه مهسا زنگ زد تا بعدازظهر همراش بيرون برم، غمم گرفت. قبول كردم ولي مطمئناً اگه زنگ نمي زد به هيچ عنوان حاضر نمي شدم پامو از خونه بيرون بذارم. خوشبختانه بعدازظهر بارون بند اومد…
شب تا صبح يه ريز باريد، صبح وقتي وسايل را جمع شده ديدم تعجب كردم! رفتنمون قطعي نبود. همه چيز بستگي به شرايط جوي داشت. بارون كم شده بود ولي هنوز يه چيزايي بود. اگه اصرار عمو نبود، احتمالاً فكر بيرون رفتن را هم كسي نمي كرد…
اميد سوئيچ را گذاشت تو صندوق تا كفشش را برداره و فراموش كرد برش داره و چند ثانيه بعد دراي ماشين قفل شد…
نرفته، موندگار شديم… بابا رفت دنبال يكي تا قفل صندوق را باز كنه، خوشبختانه تونست آقاهه را پيدا كنه…
بارون ديگه نمي باريد ولي كسي اميدوار نبود تا شب هوا همين طور باقي بمونه! بچه هاي خاله با بابا و مامان راهي شدن. من و شازده خانوم هم كه ديگه جا نمي شديم با خاله اينا همراه شديم…
چقدر خوبه دخترعموهاي مهربون و نازنين داشته باشي كه در كنارشون لحظات خوبي را بگذروني، البته با فاكتورگيري آخري كه به قول سهيل اين وسط اشتباهي صورت گرفته!! جاي سحر خيلي خالي بود…
خورشيد با اشعه هاي نوراني پرتو افشاني مي كرد. هواي شمال هيچ وقت قابل پيش بيني نيست. امكان تبديل گرم ترين هوا به سردترين و آفتابي شدن يه هواي طوفاني هميشه هست…
هوا عالي بود، آسمون زيبا و خوش رنگ …
روز خوب و خيلي شلوغي بود…
چرا هنوز ياد نگرفتيم از طبيعت محافظت كنيم؟ چرا ياد نگرفتيم محيط زيستمون را درست نگه داريم؟ چرا ياد نگرفتيم به آينده نگاه كنيم و چيزي فراتر از يك قدمي را ببينيم؟
منظره شهر در شب با صبح غير قابل مقايسه بود، شهر به يك زباله دوني بزرگ تبديل شده بود… مطمئناً وضع محيطهاي خارج از شهر بدتر از اين خواهد بود… اينجا رفتگرا شب تا صبح كار مي كنن تا شهر منظره بدي نداشته باشه و آلودگي بيداد نكنه اما جنگل و رودخانه و… چي؟! كي بايد اونجا را پاكسازي كنه؟!
دنیا
دوشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸۳

زن ايراني‹2›
سال تمام شد و يادم رفت قرار بود ادامه گزارش«زن ايراني» را بذارم. يك نوشته ي تاريخي كه در دو سال در اين اينجا گذاشته مي شه! چند تا نوشته پائينتر مي تونيد قسمت اولش را ببينيد…

در سال 1928 اتاق بزرگي در تخت جمشيد پيدا شد كه در ورودي آن تيغه شده بود كه در آن بيش از 30 هزار لوح به دست آمد. در اين متون نام زنان كارگر و متخصص وجود داشت.
در آن زمان ازدواج تنها جنبه رفع نياز فيزيكي نداشت. ازدواج، جنبه تقدس اهورايي داشت. اينكه در راه نيكي و عليه بدي كار كنند فرزندان خوبي بپرورانند كه به سپنتا كمك كنند كه سوشيانت زودتر ظهور كند. چون موعود در يك جامعه جنجالي ظهور نمي كند.
يكي ديگر از نقاط برجسته وضعيت زن در آن زمان، مشاغل مهم و اساسي بوده است در كارگاههاي شاهي، سرپرستي و مديريت با زنان است حتي در كارگاههاي خياطي گاه مردها زير دست زنان بوده اند و حقوق زنان سرپرست بيش از مردان بوده است. اما زنهاي خانواده شاهي اداره املاك و كارگاههاي مهم را بر عهده داشته اند. دختران كوروش اداره املاك و سركشي آنها را به عهده داشته اند و به همين خاطر پيوسته در سفر بوده اند بدين ترتيب زنان شاهي به منزله عروسك هاي محبوس در حرم سراها نبوده اند.
زنان شخصيت حقوقي مستقلي داشته اند و بدون آنكه ثروت شخصي شان را از دست بدهند مي توانستند دعواي حقوقي كنند يا طلاق بگيرند. آنچه در پس تمام اين تعاملات و يادمانهاي تاريخي از طرز زندگي و قوانين حاكم بر زندگي مردمان آن زمان وجود دارد، تفكر و پيش زمينه اي است كه اين رفتارها با توجه به موقعيت تاريخي آن زمان ايران پديد آورده بود.
حتي در نظام سياسي آن زمان، در زمان هخامنشيان مجلس اشراف وجود داشته كه پادشاه را انتخاب مي كرده، بهترين دموكراسي زمان اشكانيان بوده كه مجلس عامه و مجلس مهستان داشته اند حتي پادشاه را مجلس مهستان انتخاب مي كرده، در زمان اشكانيان نوعي آزادي عقيده بود كه اعتقاد به مهر، اهورامزدا و هم آناهيتا جايز بود در حالي كه ساسانيان تنها يك دين را جايز مي شمردند. با اين حال تمام كشورها دوران صعود و نزول داشتند.
در همه گفته هاي زرتشت زنها و مردها برابرند، يكسان پند مي دهند كه حرفهاي مرا بشنويد و خودتان راهتان را انتخاب كنيد.«درود به فروهر پاك همه زنان و مردان ايران زمين» تفاوتي بين مردان و زنان در نيك كرداري نيست. اسطوره سازي در تفكر ايراني خود دليلي بر اين ادعاست. زن و مرد هر دو از يك ساقه همسان ريواس در مهر روز مهرماه روييدند و به صورت انساني در آمدند. بدين رويه، در بين 20 جشن بزرگ ايراني، جشن اسفندگان، جشن بزرگداشت مادران و زنان بوده است. در اساطير ايران باستان، اسفندارمز نماد عقل و بردباري فرشته نگهبان زمين و حامي زنان خردمند و پارسا است.
گوشه هايي از «شوكت هزاران ساله زن ايراني»، نوشته مهري حقاني
دوشنبه 18 اسفند، روزنامه ايران
دنیا
پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳

ماهي كوچولوي قرمز
ماهي سرخ نشاني از زندگي و شادابي، تر و تازگي و طراوت و نمادي از بي آزاري و معصوميت و نشان ماه حوت.
ديروز صبح كه از خواب بيدار شدم، ماهي قرمز كه روش يه خط مشكي داره را تك و تنها ديدم. دومين ماهي كوچولوي قرمز هم مرد و حالا فقط يكي مونده…
بيچاره ماهي كوچولوهاي قرمز كه اسير دست ما شدن. نمي دونم واقعاً ارزشش را داره كه هرسال كلي ماهي كوچولو را اسير و قرباني سفره هفت سين كنيم؟!
دنیا
یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳

سال نو مبارك
بهار با تمام زيبائيهاش از راه رسيده، پس در آغاز سالي نو تيرگيها را پاك كنيم و به روشني خورشيد بپيونديم…
دوست جونهاي مهربون و عزيزم عيدتون مبارك
اميدوارم سالي سرشار از زيبايي پيش رو داشته باشيد.

صداي قدمهاش را شنيدم...
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ