مهرواژ

چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

پي نوشت
اصولاً پي نوشت را زير نوشته مي نويسن ولي انقدر نوشته ي من طولاني شد و از بحث اصلي هم متفاوت بود. اينجا مي نويسم!!
وقتي بهش گفتم وبلاگ را امروز رسماً تعطيل كردم و از شنبه هم اينترنت تعطيل! با تعجب نگام كرد و گفت دنيا و بدون اينترنت؟ حتي يكي از دوستان نزديكم هم باور نكرد كه چنين تصميمي گرفته باشم. ولي اين تصميم تغيير ناپذيره و روش هم ايستادم. منم دلم براتون تنگ مي شه. امروز هم به خاطر شما اومدم تا كامنتهاتون را بخونم. من اينجا و اين دنياي مجازي در كنار شما را خيلي دوست دارم. تا حالا بودند كسايي كه بهم پيشنهاد كردند كه به خاطر درسم به طور موقت ننويسم اما قبول نكردم. اما اين تصميمي كه خودم بهش رسيدم…
از يه طرف به خاطر درس و اينكه اگه دير بجنبم درجا خواهم زد و از طرف ديگه فكر مي كنم احتياج به اين توقف دارم.
از همتون هم خيلي ممنونم. من كه برمي گردم و باز هم رو سرتون هوار مي شم!! خيلي دوستتون دارم. نكنه فراموشم كنيد؟!! برام دعا كنيد كه درجا نزنم.
فقط مي خوام به عنوان آخرين نوشته تشكر كنم. ديروز پر از حس تشكر بودم. تشكر از مردم مهربون و خونگرمي كه به ما اجازه دادن به حريم زندگيشون وارد بشيم و با مهمون نوازي و حرفهاي دلنشينشون ازمون پذيرايي كردن. نمي دونيد چه موجودات نازنيني بودند.
از ساعت 10صبح به سمت روستاهاي اطراف لاهيجان پياده رفتيم. از كوه بيجار(كوبيجار) شروع كرديم و تا يكي دو تا روستا رفتيم كه متأسفانه اسمشون يادم نمياد*. از باغات چايي(روي كوه) بالا رفتيم. زير بارون قدم زديم و به صداي زمزمه ي چشمه گوش فرا داديم و مدهوش و سرمست اين طبيعت زيبا شديم.
واي كه امروز چقدر احساس خوشبختي كردم كه در چنين منطقه اي زندگي مي كنم خصوصاً وقتي حرفهاي آرمان را از ايلام و خودسوزي و برخوردشون و تعصبهاي كورشون شنيدم.
اينجا هيچ مردي را نديديم كه جلوي ما را بگيره تا از زن و بچه هاش فيلمبرداري نكنيم. حتي زنهاشون را به خوندن آوازهاي محلي و همكاري با ما تشويق مي كردن. با اينكه ديروز شهادت امام رضا بود ولي وقتي فهميدن ما براي تحقيق دانشگاه احتياج به كمكشون داريم و مي خوايم از قصه هاي قديمي و آوازها و لالايي هاشون بشنويم كمال همكاري را با ما كردن. حتي گفتن اگه امروز شهادت نبود برامون قاسم آبادي(رقص محلي) مي رقصيدند!
خيلي اصرار كردن ناهار پيششون بمونيم. آرمان نذاشت! گشنه و گِلي و خيلي شيك!! ساعت 3 رسيديم شهر و رفتيم خونه تا ناهار بخوريم و ساعت 4 البته اينبار سواره راهي شيم.
بعدازظهر هم از روستاي كوه بنه شروع كرديم. بايد تشكر كنم از پيرزن محل. به راحتي با يك سلام ما را به خونشون راه دادند، برامون چايي آوردند و بهمون اجازه دادن تا داخل جمع صميمي و بي رياشون بشيم.
پيرزن با اينكه مي گفت در روز خيلي كم حرف مي زنم. نفسم در نمي ياد و حرف زدن برام مشكله ولي از ضرب المثلها‏، قصه ها و افسانه ها برامون نقل كرد. از دوبيتي ها و رباعياتي كه به خاطر داشت برامون خوند.
بالاتر از روستاي آهندان كه متأسفانه باز اسم روستاش يادم نيست**! به پيرزن خميده اي برخورديم كه با اينكه كمرش راست نمي شد ولي فوق العاده چابك و سرزنده بود. اونقدر شاد بود كه همه را به وجد مياورد. ازش خيلي خيلي ممنونم. حاضر نشد هيچ شعر غمگيني را برامون بخونه. مي گفت چرا بايد از سوز حرف بزنم؟ شما جوونيد و بايد شاد باشيد و منم شعرهاي شاد براتون مي خونم.
تمام مدت يه حس سپاس و تقدير وجودم را پر كرده بود. دلم مي خواست داد بزنم و ازشون تشكر كنم. چقدر شما ماهيد. ممنون كه ما را از محبت و لطفتون بي نصيب نذاشتيد. تشكر از پذيرايي گرمتون كه روز ما را با مهمون نوازيتون ساختيد. من لبريز از تشكرم. نمي دونم چطور مي شه از شما مردم نازنين تشكر كرد. ممنون…
* روستای اميرکلايه
** بين آهندان و چهل ستون!
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ