مهرواژ

پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳

در ساحل

سریع پاش را از تو آب در آورد و با سرعت تکون داد و شروع کرد به غر غر کردن!! به پاهام نگاه کردم. با هر موج، آب روی پاهام میومد و بعد از رفتنش موجودات ریزی* دایره وار و با سرعت روی پام حرکت می کردند..

می گفت چندش آورن!! چجوری گذاشتی روی پات بمونن و نگاشون می کنی؟..

چند قدم اومدم عقب .. دیگه حرکت نمی کردند، فکر کردم مردند! چه موجودات عجیبی، چه سریع بدون آب می مردند. تا خواستم از روی پام برش دارم شروع کرد به حرکت کردن و پیچید دور خودش.. شبیه میگو بود در واحد میلیمتری. بابا گفت از اینها برای طعمه استفاده می کنند..

هر یک مدت یه بار تقلا می کرد تا خلاص بشه و بعد آروم و بی حرکت می شد.. تا ولش کردم سریع در ماسه های خیس فرو رفت و محو شد..

آفتاب داغ بود و باد سرد و یخی!! تا پام را روی شن های داغ گذاشتم حس سوزش و تاول وجودم را گرفت!! اولش راه رفتن سخت بود ولی وقتی باد لرزه بر اندامم انداخت حرکت روی این شن های داغ لذت بخش بود..

روی شن ها نشستم.. شاید هیچ وقت کتاب خوندن اینهمه برام لذت بخش نبود. فوق العاده بود.. نشستن روی شن های داغ و لمس باد سرد و صدای امواج که در گوشم می پیچید و هربار که سرم را بلند می کردم دریا پیش روم بود..

هیچ وقت شناکردن در دریا را دوست نداشتم! خیس شدن و شنا کردن لذت بخشه ولی بعدش تا خشک شدن ارزش خیس شدن را نداره!! با اینکه دریا دیگه ارزش شنا کردن را نداره و پر از آلودگی ِ ..

دویدن سخت بود. ولی با این حال ما جلو بودیم! سه به سه بازی را شروع کردیم و خیلی سریع ما وسط بودیم و خیال کنار رفتن نداشتیم.. همینکه سیاوش سرش را برگردوند با عجله گفت برو یه روسری سرت کن!! خندیدم براش.. شوخی نداشت. الگانس پلیس را نشونم داد و گفت سریع برو یه چیزی کن سرت..

نگاش کردم.. هلم داد و به زور تا پلاژ برد!! گفتم چته بچه؟! نیم وجبی این کارا چیه می کنی؟!  هلم داد و افتادم روی بابا که نشسته بود.. کنار بابا نشستم. بابا براش خندید، گفت طوری رفتار می کنی که اگه کاری هم نکرده باشی جلوت را بگیرن! باباش گفت پسرم غیرتیه!! وگرنه از پلیس که نمی ترسه.. سیاوش بی اعتنا به حرف بقیه گفت حداقل تای شلوارت را باز کن.. چیه تا زانو زدیش بالا!! گفتم تو چرا شلوارت را زدی بالا، چرا تاش را باز نمی کنی؟!

گفت آخه من پسرم..

 

 

* فکر کنم اسمشون «رُش» باشه

دنیا
جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۳

کجاست امنیت؟!

خواستم فرض را بذارم که بابا نبود. یا اینکه اصلاً امکان دسترسی بهش نبود و یا نمی تونستم برم پیشش .. به هر حال و به هر دلیلی اگه بابا نبود و باید فقط و فقط به خودم تکیه می کردم..

کم کردن سرعت، زیاد کردن سرعت .. تند رفتن، آروم رفتن .. از کوچه پس کوچه رفتن .. دور زدن، راه مستقیم را رفتن .. تهدید کردن .. هیچ کدوم و هیچ کدوم مؤثر واقع نشد!

اگه بابا نبود که باهاش تماس بگیرم تا کی می تونستم از این خیابون به اون خیابون برم؟ از کوچه هایی برم که شهرداری یادگاری کنده بود توش و باید با کمترین سرعت می رفتم اما با سرعت رفتم و خوب شد مشکلی به وجود نیومد!

گاهی با سرعت رد می شدند و نعره می زدند که آبروریزی به تمام معنا بود! گاهی موازی با من حرکت می کردند و دعوت به کورس می کردند، به اضافه ی یه مشت حرف مفت.. گفتم می زنم و اصلاً هم شوخی نداشتم! گفتم بچه برو کنار وگرنه می زنم.. گفت مرد ِ هر کی که بزنه!!!

امکان سبقت گرفتن را گرفته بود.. راه را بسته بود .. سرعتم را زیاد کردم تا بزنم اما نه برای اثبات مردی!! ـ خدا نکنه مرد بشم! ـ قبل از اینکه گلگیر ماشین با موتور تماس پیدا کنه با دست محکم روی کاپوت زد و سرعتش را زیاد کرد و رفت..

فاصله اش زیاد شده بود. به اولین کوچه ای که رسیدم بدون روشن کردن راهنما پیچیدم اما باز آمدند..

اگه بابا نبود دیگه نمی دونم چاره چه بود؟ شاید جرأت ایستادن نداشتم! شاید ترسیدم از اینکه بایستم چون قدرت پیش بینی اعمال این دو موجود بی فرهنگ و بدور از آدمیت را نداشتم..

اگه بابا نبود شاید جسارت تهدید و برخورد را هم نداشتم. دلم قرص بود به وجود بابا و با اینکه از عمد می خواستم بزنم ولی هیچ چیز به ضرر من نمی تونست باشه!

دیگه اینجا حرف ها به دردم نمی خورد، نمی تونستم با این موجودات زبان نفهم از حق و حقوق و آنچه به من تعلق داشت صحبت کنم. چطور باید بهشون حالی می کردم که من هم «حق» دارم تا در کمال آرامش و بدون اینکه کسی راه را بر من ببنده و یا مزاحمم بشه تردد کنم؟

اگه بابا نبود شاید حتی شماره ی موتور هم به دردم نمی خورد. مسلماً در کمتر از 5دقیقه صاحب موتور را پیدا نمی کردند و او را مجبور نمی کردند تا فردی را که روز قبل سوار موتور بوده را معرفی کنه!!

به واژه هایی مثل امنیت، انسانیت، حقوق شهروندی و امثال اون فکر می کنم. واژه هایی که انحصاری شدند و اگر سایه ی پرقدرتی نداشته باشی که بهش تکیه کنی یه موجود ضعیف و بی پناه خواهی بود! که به خاطر نفس کشیدن هم محکوم و جریمه خواهی شد اما اگه تکیه گاه محکمی داشته باشی برای پارک کردن زیر تابلوی پارک ممنوع! هم کسی جریمه ات نمی کنه!!

دنیا
سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

 

بعد از یه خواب راحت(نزدیک 11-10 ساعت!!)، خستگی سفر و بی خوابی ها از بین رفت و کلمات بودند که بی وقفه جاری شدند و دستهایی که فقط موقع خواندن آنچه نوشته بودم آرام می گرفتند و از حرکت باز می ایستادند..

خیلی راحت با یک اخم همه ی آسودگی و راحتی خیالم به اندوه تبدیل شد و من ماندم و ناراحتی که چرا ناخواسته موجب آزار عزیزانم می شوم..

می دانستم باید سکوت کنم و فردا همه چیز به روال عادی برمی گردد، می دانستم در دلش چیزی نیست و از سهل انگاری دخترکش چشم پوشی می کند ولی..

شب را صبح کردن و انتظار گذشت زمان آزار دهنده بود چون خودم بیشتر از هرکس دیگری در مقابل اشتباهاتم آزارمی بینم و ناراحتی وجودم را انباشته می کند.

دخترکی که همیشه تظاهر به قوی بودن می کند درونش شکننده است و به راحتی طاقت از کف می دهد و باز تنها نقابی ست که صورتش را می پوشاند!!

خوشحالم که همه چیز تمام شد..

فکر اینکه تو هم ناراحت باشی بیشتر از پیش آزارم می داد. ولی مثل همیشه و باز بخشیدی.. و من ماندم و آمار اشتباهاتی که افزایش می یافت و فقط گفته ی تو امیدوارم کرد که هیچ کدام را تکرار نکردم..

باز هم تشکر..

...

..

.

از این دختر گل هم خیلی ممنون، کلی ذوق کردم و خوشحال شدم. مرسی یه عالمه..

شما هم مرسی. گفتم اگه برگشتم و دیدم خبری ازت نیست یه میل چندکیلویی بفرستم برات!

دنیا
شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳

تمـام شــــــــــد!!

قبول نمی شم!!!

به همین راحتی .. خیلی سخت بود خصوصاً موسیقی! من هم که ماشالله در زمینه ی موسیقی چیزی بارم نیست!

خلاقیت تصویری هم سخت بود. خلاقیت نمایشی هم نمی دونستم عکسی که چاپ شده بود مربوط به کدوم فیلم بود! تصویر اون آقاهه هم که هیچ حسی در من ایجاد نمی کرد که بتونم جواب بدم بیانگر چه حسی هست!! ولی می دونستم دستفروش اپیزودی کار شده!(زحمت کشیدی!!) خیلی از بچه ها نمی دونستن.. یه دختره که چند تا کتاب نام برد که همشون را خونده و همه ی تستهای فلانی و فلان کتاب را زده و ناراحت بود که توی هیچ کدوم اسمی از دستفروش نبود! گفت تو کجا خوندی؟! گفتم من فقط یک کتاب برای نمایش خوندم که توی اون هم ننوشته بود! .. من روزنامه می خونم!!

دروس عمومی هم که اگه می تونستن بین سؤالای انگلیسی هم چند تا آیه ی قرآن می ذاشتن! منی که همیشه بینش را بالا می زدم! الان شک دارم %40 هم درست زده باشم! اگه عربی بلد نبودی(مثل من) بینش اسلامی و چند تا سؤال ادبیات فارسی! را هم نمی تونستی جواب بدی!! - البته من ادبیاتش را جواب دادم- .

هر چی بود تمام شد دیگه! غرغر فایده نداره..

دوستم شب زنگ زد دلداریم بده! به گفته ی خودش انتظار یک موجود افسرده و ناراحت و غمگین را داشت و آماده بود بهم روحیه بده، امیدوارم کنه، بهم انرژی بده و ..

گفتم قبول نمی شم!

گفت پس چرا می خندی؟!

یکی از دوستام هم که روز بعد زنگ زد نزدیک بود شاخ در بیاره!!

نتیجه اینکه ناراحت نشین، ولی انقدر امتحانم را بــــــد دادم که نتیجه ی عکس داده و انرژیم فوران کرده و به جای تمام مدت قبل از کنکور که نزدیک بود از دلشوره و ناراحتی غش کنم! موقع امتحان هم که گیج می زدم!! شلوغ کاریهام شروع شده و شدم همون موجود آنرمال همیشگی! البته به قول دخترعمه ام این دنیا، نرمال محسوب می شه!!!

بعد از امتحان انگار یه بار سنگین از دوشم برداشته شد. خیلی احساس سبکی می کنم.

قبول نمی شم.. باور کنید.

انشالله سال دیگه!!!

 *من به وبلاگ های همتون اومدم و نوشته هاتون را خوندم اما نتونستم کامنت بذارم!! صفحه ی کامنت ها باز نمی شد. ببخشید..

دنیا
پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۳

بارون

آسمون برقی زد و غرید.. بارون شروع به باریدن گرفت.. بیشتر باد بود و بارون پراکنده که در باد گم می شدند..

همیشه دوست داشتم موهام را به دست باد بدم(البته وقتی گیسوانم بلند بود!!)، چشمهام را ببندم و باد صورتم را نوازش کنه..

بارون شدت گرفت.. قطره های بارون با شدت به صورتم برخورد می کرد .. یه احساس خیلی خوب.. ایستادن زیر بارون و نگاه کردن آسمون که هر چند لحظه روشن می شد و بعد صدای رعد.. شدم یه موش تو مایه های آبکشیده!! ..

اونقدر زیر بارون ایستادم که ابرها از رو رفتن. کم کم کنار رفتن .. ماه پیدا شد و یه ستاره که تک و تنها در سیاهی آسمون می درخشید ..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ