مهرواژ

شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳

تولد..

نگفتم..

آدم هر روز بخواد می تونه متولد بشه..

هر روز می تونه روز تولد باشه..

هر روز می تونه یک تولد دوباره باشه..

هر روز می تونه زیباترین تولد باشه..

اگه بخواد..

و اگه بخواد که بتونه..

نگفتم.. چون نمی خواستم یه وقت بخواد.. و هر روز کادوی تولد بگیرم!!

 

دنیا
پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳

.. و ماشین محض تصادف آفریده شد!!

دیروز برای این دختره کامنت گذاشتم و توصیه های ایمنی براش نوشتم! ...

امروز صبح شپلق کوبیدم به یک پژو!!

تقصیر من نبود! آقاهه بدون اینکه نگاه کنه از فرعی اومد بیرون.

من ترمز گرفتم اما کوچه ای که داشتم میومدم ازش پائین شیب زیادی داشت وگرنه سرعت من زیاد نبود.

آقاهه هم از یکی از کوچه ها داشت می اومد بیرون و یه نگاه هم نکرد! با اینکه دیگه کاملاً نهادینه شده که ماشین ها با سرعت میان پائین، غیر از این هم به خاطر چاله چوله های موجود مجبورن زیگزاگی مسیر را طی کنند و جاخالی بدن! و این یه چیزی کاملاً واضح محسوب می شه..

منم که خونه منتظرم بودند و باید منا را می رسوندم کلاس و می رفتم دنبال دینا!

از یه طرف هم خوب بود که شازده کوچولو همرام بود! من که دو روز ه موبایلم را تعطیل کردم.. این دختره هم که نمی رفت! هی بهش می گم برو دختر به کارات برس! هی غرغر می زد و دعوام کرد که تو چرا موبایل همرات نیست و من نمی تونم برم و..

حالا زنگ زدم به مامانم که منا را بفرسته بره و به دینا هم زنگ بزنه که منتظرم نمونه، می گه مگه من بهت نگفتم آروم برو! حتماً عجله داشتی که زود بیای خونه.. مگه من نگفتم این یک ساعت را بیرون نرو، آروم برو و ...

گفتم بزار بیام خونه بعداً دعوام کن..

اومدم خونه دیگه هیچی نگفت.. خیالش راحت شد منو دید!

اگه من بابا را نداشتم، با این مامان همیشه نگران! گواهینامه ام را باید محض یادگاری نگه می داشتم..  بعد هم که ماشین راهنمایی رانندگی اومد و تقریباً هم زمان با اون بابا رسید.. یه نگاه به ماشین انداخت و به من گفت برو به کارت برس! به افسر هم گفت نیازی نیست کروکی بکشه!!

اون آقاهه هم کلی تشکر و اینا حواله ی بابا نمود..

ماشین ما بیست هزار تومن خسارت دیده، ماشین اون آقاهه نزدیک دویست هزار تومن!

به قول شازده کوچولو شانس آوردیم که توی کوچه تصادف کردیم! وگرنه غیر از ترافیکی که ایجاد می شد، کل شهر هم می فهمیدند دنیا جون تصادف کرده!

همون مدتی که اونجا بودیم آدمهای آشنا دیدیم!

دنیاجون کاری نداری؟ .. چیزی نمی خوای؟ .. می خوای بمونم؟! ..

دوست مامانم زنگ زده می گه دنیا که نترسید ؟! مامانم گفت دنیا؟! عین خیالش نیست!! اصلاً اهمیتی براش نداره..

گفتم اونی که می ترسه مامان ِ!! مامان روش نشد بگه که دیگه تنها بیرون نرو!! اگه می تونست این کار را حتماً می کرد!!!

به قول بابا جانم که محض دلداری می گیم به مامان جونم.. موقع رانندگی همیشه امکان تصادف هست!

به همین علت چون امکان تصادف هست همیشه، که نمی شه بست نشست و رانندگی نکرد!

دنیا
سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

ما سه تا..

یه جمع سه تایی، ساعت am2:27

 

سلام! من مثل دیوونه ها یه روزه اومدم لاهیجان! کلی هم ذوق دارم! حالا هم مثل دیوونه های ذوق زده ی قرنهای گذشته دارم روی کاغذ کاهی و با نور پیه سوز.. نه! ببخشید! زیر نور موبایل می نویسم ... درست بگم – دراز کشیدم اینجا روی زمین با تلاش و مرارت می خواهیم این شبو حفظ کنیم. نگه داریم.

 

تخته شاسی و خودکار به من سپرده شد تا جمع دیوونمون تکمیل بشه!

یه عالمه خوش خوشانم شد که گل دخترمون اومد پیشمون.. ولی حیف و یه عالمه حیف که با مرارت فقط تونستم یه شب نگهش دارم و صبح می ره!!

ولی همین چند ساعت با هم بودن هم کلی خاطره برامون به همرا می زاره..

 

یه شب ساکت با صدای کولر و سه تا دختر کوچولو که زیر پتو کِز کردن.. این می شه یه جمع شاعرانه ی مدرن به جای شمع هم که از نور موبایل استفاده می کنیم. قرار شده که صدامون در نیاد که مزاحم خواب دیگران نشیم. ولی چون یه چنین چیزی از سه تا آدم پرحرف که جز حرف زدن کار دیگه ای ازشون برنمیاد بعیده شروع کردیم به نوشتن.

راستی امروز ... یعنی دیروز یه نفر متولد شد. که دو تا مامان داره و یه خاله، البته فعلاً! به گمانم تا پاش برسه به تهران کلی فک و فامیل پیدا می کنه.

راستی سمیرا من مامانشم یا تو؟

 

اینجا حسابی خوش می گذره... با دو تا دیوونه مثل خودم!

یه جورایی ته دلم غمناکم و معلومه چرا! اما کلی هم ذوق زده و خوشحالم که اونم تابلوئه چرا! من می گم اینجا همش بوی برنج می آد. اینا می گن نه! گمونم عادت کردن بوها را نمی فهمن!

پسرم امروز ... نه دیروز ... نه امروز ... خلاصه اینکه همن روزا متولد شد! پسری که دو تا مامان داره! شایدم بشه گفت یه خدا داره که آفریدتش ... همون شازده کوچولو ... و یه مامان داره که منم و می برمش به دنیای جدیدش! دیدی شازده کوچولو؟ روابط رو خوب تفهیم کردم؟

 

منم که این وسط خاله اشم! یه نی نی گلیــــــــــــــه .. خیلی نازه! تازه امروز یعنی دیروز شاید هم امروز!! تمام شد و پا به عرصه نهاد! انقدر خوشگله!! ولی سمیرا می برتش تهران و دیگه ما نی نی را نمی بینیم!!

ولی من که خاله اش هستم! مگه نه؟!!

 

ترجیح می دم مامانش باشم تا خداش. آخه خدا ... چطور بگم.. برام یه جوره. راستی پری خانم درسته که تو خالشی.. ولی کی گفته که ما دیگه نمی بینیمش. عکساش هست. تازه می ریم می بینیمش دیگه. ولی خب دل منم براش تنگ می شه. با اینکه می دونستم که قراره پیش سمیرا باشه..

سمیرا .. سمیرا جون مواظب پسرمون باشی ها. مامان خوبی باش.

 

من چون اینجا مهمونم خداحافظی هم مثل سلام با منه! ساعت 20 دقیقه به 3 صبحه! ما هنوز می خوایم بیدار بمونیم! شب خوش!

 

 

 

بعدنش.. در امتدادش.. :

فکر کردم کاملاً مشخصه که این نوشته را سه نفری نوشتیم!

سمیرایی برای تحویل گرفتن عروسک نمایششون(پسرش!) که شازده کوچولوی عاشق براشون ساخت، اومد پیشمون. این نوشته هم خونه ی ما نوشته شده و شروع و اتمام نوشته هم با سمیرا بود..

یه عروسک خوشگل با موهای پرپشت آبی و لپای قلمبه! هم قد و قواره ی یه بچه ی دو ساله باید باشه!!

به ترتیب سمیرا، من و شازده کوچولو نوشتیم که من هم بدون هیچ گونه تغییری، تمام چیزهایی که روی ورق کاهی {که من برای نقاشی کشیدن ازشون استفاده می کنم چون حس جالبی داره!!} نوشته بودیم را تایپ کردم و گذاشتم اینجا که البته همین نوشته را در وبلاگ شازده خانم هم می تونید بخونید. سمیرایی هم بعداً نوشته ی مشترکانمون را می ذاره تو وبلاگش!

من و شازده خانوم که جایی نرفتیم! هستیم همین جا.. سمیرا بعدازظهر دوشنبه رسید و صبح امروز(سه شنبه) رفت..

همین دیگه... باز هم سوالی هست الان؟!

 

دنیا
پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳

.. و یک سالگی

 

به همین زودی یک سال گذشت...

و بدین سان مهرواژ یک ساله شد..

 

دنیا
چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

نمی شه من جوجه اردک زشت باشم؟!

 

 

دنیا
دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۳

باز همون قصه ی همیشگی..

دلم شور می زنه!! یه التهاب و دلشوره ی فجیع وجودم را فرا گرفته و حالم داره بهم می خوره! امیدوارم اتفاق بدی در راه نباشه!! از صبح که بیدار شدم حالم بده..

 

وقتی از این دفترچه ی قطور با این همه صفحه، ده صفحه اش هم شاید برای رشته های هنر نباشه.. گفت اولویت را با اونهایی که دوست داری بذار!! داشتم فکر می کردم با این رتبه و این رشته ها که مثل اینکه غیر از صنایع دستی چیز دیگه ای وجود نداره.. دوست داشتن باقی می مونه؟!

 

دیشب پیشم بود.. گفت برای خودم اینهمه ناراحت و نگران نبودم که برای تو هستم! انشالله امسال قبول می شی.. مامانم هم همش به فکر توئه!

یه مدافع همیشگی..

اصلاً اهمیت نمی دم که به چشم یه موجود خنگ که نتونسته دانشگاه قبول بشه اونهم در رشته ی هنر!(که فکر می کنن نخونده می شه قبول شد!) بهم نگاه می کنن ولی به دخترعموم عجیب بر می خوره..

جرأت می خواد جلوش درباره ی من حرف زدن! چون طرف را می شوره می ذاره کنار!!

 

مثل اینکه تعداد مدافعانم کم نیستند.. اینو دیروز فهمیدم! وقتی که پریسا زنگ زد تا از کارنامه ام بپرسه و غرغر و اعصاب خوردش که حرصش گرفته بود وقتی فلانی گفته بود من مشکل آی کیو دارم و...

و جلوی خانواده ی شوهرش برای دفاع از من در اومده بود..

 

و من غیر از اینکه یاد گرفتم به این حرفها اهمیت ندم، باید به بقیه هم یاد بدم!!

و من خجالت زدشون می شم..

 

پرسید: دنیا الان چی کار می کنی؟ گفتم منتظر نتایج هستم.. گفت ریاضی هستی یا تجربی؟!

گفتم هنر .. پرسید هنر خونده بودی؟ .. گفتم دیپلم تجربی دارم اما موندم و هنر خوندم..

گفت چرا انسانی نرفتی؟! .. داشتم فکر می کردم بین رابطه ی هنر و انسانی!!

گفت: شانس قبولی اش بیشتره!!

موندن و تغییر رشته فقط به صرف قبول شدن؟! مگه من همون سال نمی تونستم برم یکی از رشته های تجربی را بخونم بدون اینکه نیازی به تغییر رشته داشته باشم..

فقط به یک جمله ی من عریی دوست ندارم! اکتفا کردم و سکوت..

 

دنیا
جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳

 

 

دوسش ندارم..

 

نمی دونم چرا دوستت داشتم که حالا..

 

 

 

 

 

 

 

 

...

..

.

مجاز به انتخاب رشته.. فقط همین!! با رتبه ی 4519 که شانس قبولی را ازم سلب می کنه و هیچ امیدی را باقی نمی ذاره..

 

دنیا
دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

هدیه ام برای تو..

هنوز هم وقتی فکر می کنم و حرفی را که بهت گفتم به یاد میارم اذیت می شم. نمی دونم چرا نتونستم بهت بگم ببخش.. نتونستم بگم متاسفم که این حرف را زدم.. نتونستم بگم که خیلی ناراحتم از طرز برخوردم..

شاید هم درست باشه « من هیچ وقت نمی تونم تکرار تو باشم » حتی اگه بخوام!

من هیچ وقت نمی تونم مثل تو خوب و با گذشت باشم. هیچ گاه نمی تونم اسوه ی صبر و ایثار باشم و اینهمه تلاش بی وقفه و مدام، طی سالیان در قبال آدمهایی که مدام در حال اذیت و نگران کردنت هستن، داشته باشم..

اگه بخوام تمام اشتباهات و اذیتهایی که ناخواسته باعثش بودم را عنوان کنم باید حالا حالا ها بنویسم تازه در صورتیکه باز اشتباهی مرتکب نشم..

20 سال زمان کمی نیست برای اشتباه کردن و خوب نبودن در قبال عزیزترین و گرانبهاترین انسانی که می تونه در زندگیت وجود داشته باشه..

عزیزترینم بابت تمام اشتباهاتم ازت عذر می خوام. نمی تونم بهت قول بدم که دیگه اشتباه نمی کنم.. اما می تونم به خودم و تو قول بدم که تمام سعیم را می کنم که اشتباهاتم را تکرار نکنم و دختر بهتری برات باشم..

ببخشید..

هیچ وقت نفهمیدم چرا گفتن دوستت دارم اون هم به کسی که اینهمه دوسش داری و زندگیت به وجودت بسته است، سخته..

بارها سعی کردم تا بگم.. اما نتونستم..  و خیلی خیلی متاسفم!!

..

دستهام خالیه و چیزی که لایق وجودت باشه ندارم.. قلبم پیشکش وجود سرشار از مهرت..

در این روز زیبا آرزو می کنم که سالیان سال سایه ات رو سرمون باشه و درکنار هم زندگی زیبایی را داشته باشیم..

تولــدت مبــارک..

بیشتر از اونچه که کلام یاری کنه و قلمم قدرتش را داشته باشه... دوستت دارم!

 

دنیا
جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳

خوبه منفجر نشیم!!

می خواستم یاد بگیرم شکوه نکنم و غر نزنم.. می خواستم همه حرفها مال خودم باشه و نگم! چون گفتنشون فایده ای نداره..

نوشته بود:«... برام خیلی قابل هضم نیست که تو هم مشکل داشته باشی!!!»

می خواستم یاد بگیرم شکوه نکنم! .. ولی بغضی که داشت خفه ام می کرد ترکید و کلمات بودند که بی اختیار می آمدند و اشک که همچون پرده ای جلوی چشمانم را پوشانده بود.. شاید هم می خواستم بگم من هم می تونم مشکل داشته باشم اما از یه جنس دیگه.. از نوع دیگه.. و باز هم کلی غر زدم!!!

نمی خواستم کسی اشکهام را ببینه، نمی خواستم درون ملتهبم را آشکار کنم ولی..

از پای کامپيوتر بلند شدم اما اشکهایم را پایانی نبود.. و من توان مخفی کردنش را نداشتم..

هر چی باشه مامان ِ منه و خوب می دونه به خاطر سر درد گریه نمی کنم، اون هم با این شدت!!

شاید حق با مامان باشه. خودم باعث آزارم می شم.. قبلاً هم دوستی گفته بود: فکر می کنم خیلی خودت را اذیت می کنی!! .. افکار و نگاهم را قبول داشت و می گفت بیش از حد درسته و این افکار و اعتقادات امیدوارم نابودت نکنه..

شاید مامان حق داشت و من ناشکرم!! نمی دونم.. ولی هر چی باشه وضعیت من با خیلی از آدمهای اطرافم غیر قابل مقایسه است و خنده داره وقتی که به این نتیجه می رسم که من چه خوشبختم!!

به این نتیجه رسیدم که اشک غیر از قیافه ی خنده دار و چشم متورم و سردردی که قدرت ایستادن را ازم سلب کرده بود، ارمغان دیگری نمی تونه برام داشته باشه..

ولی امروز که احساس سبکی می کنم و از بغض فروخورده ام خبری نیست.. امروز که می تونم راحت تر نفس بکشم.. می فهمم که اشک ریختن بعضی وقتها هم بد نیست..

وقتی مامان برای کاری اومد تو اتاقم و مجبور شدم دلیل براش بیارم.. ناراحت بودم ولی حالا که فکر می کنم. چقدر خوب شد که اومد و باهاش حرف زدم.. البته فکر نمی کنم غیر از ناراحت و نگران کردنش هیچ کاره دیگه ای توی این بیست سال براش کرده باشم!!

و ممنون که شکوه هام را خوندی.. تشکرات فراوان و عذرخواهی یه عالمه! چون نمی خواستم باعث ناراحتیت بشم.

 

 

آخه یعنی چی کارنامه ها را 17 و 18 مرداد می دن؟! ..

18 مرداد تولد مهسای نازنینم، دوست عزیز و مهربون و خوشگلم که مثل خواهریم و خیلی خیلی هم دوسش دارم و قربونش برم یه عالمه!، هست. تولدت مبارک گل دختر! بیست سالگیت پر از شادی و زیبایی و سرشار از موفقیت باد..

آخه مگه می شه با درصدهای گند و اوج خرابکاری رقصید؟!..

 

دنیا
پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

در مرز انفجار!!

 

حس جیغ به اضافه ی یه عالمه فریـــــــــــــــاد! دلم می خواد اونقدر داد بزنم تا خفه شم ..

و گریه کنم .. اونقدر که دیگه نتونم نفس بکشم..

نه می تونم داد بزنم .. نه می تونم گریه کنم!!

 

دنیا
سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

تابستون مزخرف

بوم سفید بهم دهن کجی می کنه! حوصله ی شروع کردن ندارم. اگه به خاطر قولی که به کیوان دادم نبود، بوم را نمی خریدم که حالا مثل آینه ی دق عمل کنه و هر بار ببینمش حالش بد بشه.. از تنبلی خودم، از بی اراده بودنم، از اینکه هیچ چیز را تا انتها نمی رم.. دستم به سمت رنگ و قلم مو نمی ره. هی امروز و فردا می کنم ولی آخرش چی؟!.. یا به خاطر قولی که دادم به زور می شینم پای کار یا اینکه... بی خیالش می شم!!

حالم از این روزهای ملال آور به هم می خوره. از این همه کارای تکراری و وقتهای بیهوده ای که به راحتی از دست می ره و هیچ چیز را به همراه نداره..

غیر از یکشنبه و سه شنبه صبح با صدای مامان بیدار شدن و صبحانه خورده و نخورده سوار ماشین شدن.. چشمات را به زور باز نگه داری و به برنامه ی روزانه ات فکر کنی! به مسیرهایی که باید بری. به اینکه دیر نکنی، زود نرسی و همه چیز درست پیش بره تا مبادا مینا جون قدمی را مجبور بشه پیاده بره..

همش در رفت و آمد.. حالم از این خیابونهای شلوغ و راننده های بی نظم و موتوریهای بی قانون بهم می خوره..

از عابرایی که می پرن جلوت و مسلماً هم مقصر نخواهند بود چون قانون می گه..

می گه خوش به حالت!! هر چی فکر می کنم چیزی برای خوش به حالیم پیدا نمی کنم.. ساعت 3 منا را ببر کلاس سفال، ساعت 5/4 مینا را برسون کلاس، بعد برو دنبال منا.. قبل از 6 دینا را برسون و برو دنبال مینا.. ساعت 7:45 هم کلاس دینا تعطیل می شه.. هر وقت هم بابا زنگ زد می ری دنبالش..

می گه صفا ؟!! می کنی برای خودت، همش بیرونی دیگه..

صبح باید زود بیدار شی، مینا کارآموزی داره. باید با بابا بری و ماشین را بیاری تا مینا جون که ساعت 9 تازه از خواب بیدار می شه به موقع برسه..

غر هم نزن، از بیکاری که بهتره.. حداقل می ری بیرون چند تا آدم بی فرهنگ را می بینی، تو ترافیک می مونی، چند تا فحش می خوری و کمی هم اعصابت خورد می شه و کلافه می شی.. از تو خونه موندن و به روزهای مزخرف تابستون فکر کردن که بهتره..

..

دلم آرامش می خواد.. کاش می تونستم چند روزی از این فضای عذاب آور دور بشم..

فقط آرامش..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ