مهرواژ

دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۳

من و ..

دلم نمی خواست بره.. یه حس وحشتناک آزارم می ده..

نمی شد نره.. باید می رفت. اینو درک کن دنیا!

 

از چند روز دیگه روز از نو، روزی از نو.. باید اول از همه اتاقم را مرتب کنم. کتابهام را نظری بیفکنم و شروع کنم به درس خوندن.. امسال دیگه نباید تکرار بشه..

 

نمی دونم از کی.. ولی خیلی وقته کتاب «من و خارپشت و عروسکم» از « ر. دهگان » را دارم. تا هفته ی قبل نخونده بودمش. اگه می خوندم هم فکر نمی کنم می تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوسش داشته باشم. کتاب باید در حوزه ی کودک و نوجوان باشه ولی فکر نمی کنم بچه ای تو این سن بتونه دوسش داشته باشه..

تلخ بود.. دوبار خوندمش..

یه دخترکوچولو با یه ذهن خلاق و خیال پرداز..

 

« .. تازگیها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم مرا کتک زد.

خاک بر سر بیشعور!

این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.»

گفت: «یونجه چه رنگی است؟»

گفتم: «سبز است.»

حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد. »

..

..

« .. هوا خیلی سرد است. ننه جانم می خواهد برایم بلوز ببافد؛ ولی پول کافی ندارد کاموا بخرد. امروز یک تکه ابر چند رنگ و پر از کرک، مثل کاموا، توی آسمان می بینم. می روم بالای پشت بام. سر کلاف ابر را پیدا می کنم و به کمک یک شاخه ی درخت می پیچمش و می دهم به ننه جانم و او هم برایم یک بلوز می بافد که رنگش مخلوطی است از نیلی، آبی آسمانی، سفید برفی و خاکستری.»

..

..

« .. برگهای زرد روی زمین پارک جولان می دهند. تماشای زرد شدن و از شاخه جدا شدن برگهای سبز برایم عادی شده است. دلم پر درد است. روی نیمکتی دراز می کشم و کالسکه را زیر نیمکت هل می دهم. توی آسمان یک تکه ابر چند رنگ کرکی است. یه یاد بلوز بافتنی ابری ام می افتم و یاد دستهای مادرم و انگشتهای زردش.

باد می آید. برگها رویم را می پوشانند. انگار مرده ام. شب که نگهبانها همه را از پارک بیرون می کنند، متوجه من نمی شوند و من زیر برگها مدفون می شم. »

 

 

فردا  تولدت مبارک باشه..

سالی پر از شادی و زيبايی را پيش رو داشته باشی.. 

 

دنیا
یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳

 

نمی تونم تصمیم بگیرم.. حالم خوب نیست اصلاً!

نمی دونم.. می تونی بگی تو که همیشه نمی دونی!! ولی اینبار بدتره! اصلا نمی تونم فکرم را متمرکز کنم و یک تصمیم درست بگیرم.. می ترسم اشتباه کنم.

هیچ کس هم غیر از خودم نمی تونه کمکی کنه..

 

دنیا
یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

کلامی برای عنوان نیست..

شاید حوصله ی نوشتن نداشتم.. نه نوشتم، نه نقاشی کردم، نه کتاب خوندم..

 

فرش بیرجند قبول شدم! اصلا نمی دونم چرا چنین انتخابی داشتم.. یادم نبود! توی نقشه گشتم دنبال بیرجند.. چقدر دوره!..

زود بیدار شدم ولی دیر رفتم.. از دور دیدم شلوغه و برگشتم.. می خواستم برم خونه ولی تماس شازده خانم باعث شد برم خونشون.. یه عالمه هم دعوام کرد و با هم برگشتیم ولی روزنامه نبود!

خودش گشت دنبال روزنامه، اسمم را هم پیدا کرد و رضایت داد که بریم خونه..

هیچ کس حتی یه درصد فکر رفتن را هم به ذهنش راه نمی ده.. احتمالا دیوانگی محسوب می شه..

 

لمس کردن قورباغه اصلا حس خوشایندی را نداره.. زیر جلبکها، زیر یه سنگ پنهان شده بود و به سختی مشخص بود.. دخترعموم گفت مگه این حشره است؟! قورباغه ترم پیش بردم..

و قورباغه رها شد در آب تا در آزادی به حیات ادامه دهد..

 

شاخکش را گرفتم.. بین زمین و آسمان، تقلا می کرد برای رهایی.. گذاشتم بره تا یه سوسک خشک شده در سیانور نشه..

 

روی دستم بالا و پائین می رفت.. سرش را بلند می کرد.. می ایستاد و به حرکت ادامه می داد.. یه حرکت مواج و بدنی که پیچ و تاب می خورد.. حتما تا الان یه کرم خشک شده باید باشه..

 

دلم سفر می خواد.. دور شدن و رفتن..

امیدوارم چنین فرصتی را پیدا کنم.. فعلا که در اصرار و پافشاری هستم تا مامان جان راضی بشه دنیا یکی، دو روزی بره..

هنوز نمی خواد قبول کنه این دخترکوچولوی 20 ساله یه روز می ره و همیشه نمی تونه مواظبش باشه..

و باید اجازه بده که دخترش بزرگ بشه و روی پای خودش بایسته..

دنیا
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ