مهرواژ

شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳

خاطرات من

 اینجا یه قسمت از زندگی ام ثبت می شه.. وقتی شروع کردم به نوشتن می خواستم فقط خودم بفهمم چی نوشتم و یا دلیلش چی بوده.. نمی خواستم اینجا را به یک دفترچه خاطرات مثل همه ی دفتر های دیگه تبدیل کنم..

ولی خیلی وقته شده روزنگار من..

دفتر خاطراتم را از زیر یه عالمه دفتر و کتاب پیدا کردم. از عمر دفتر خاطراتم خیلی وقته می گذره.. بر طبق نوشته ای که کیوان صفحه ی اولش نوشته تاریخ احداث: 25/2/74 که من به 25/9 تغییرش دادم!!

تا 20/10/76 که مربوط به تاریخ آخرین نوشته ام می شه، نصف دفترم هم پر نشده..

هیچ وقت نتونستم خاطراتم را توی دفترم ثبت کنم، تلاش کردم اما ممکن نشد.. شروع کردم اما خیلی زود به پایان رسید..

نمی دونم حالا چرا اینجا به دفتر خاطراتم تبدیل شده، با اینکه خیلی وقتها نوشتم و نذاشتم اینجا تا نشه روزنگارم..

 

 

جمعه امتحانم را دادم. این هفته ی پر از فشردگی هم تمام شد.. می ترسیدم موضوع بدن و نتونم طرح بزنم و چیزی به ذهنم نرسه که خوشبختانه فکر می کنم از پسش براومدم!

یه عالمه تشکر از شازده خانم عزیز دوست داشتنی ام.. خیلی خیلی ممنون و هوار هوار دوستت دارم دختر گل.. امیدوارم به زودی زود ببینمت.

از خواهر گل و مهربونم عسلی عسلم و سمیرا جونم هم تشکرات فراوان. سمیرایی دلم تنگیده برات یه عالمه. بیا دیگه!!

تشکر ویژه هم از شما!! امیدوارم زود زود زود خوب بشی..

 

دنیا
چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳

خواب بادمجونی!!

همیشه این بارونهای سیل آسا را دوست داشتم.. دوست ندارم در چنین هوایی برم بیرون و خیس بشم.. عاشق شنیدن صدای بارون که با شدت می باره و دیدنش از پنجره وقتی که باد خنک به صورتت می خوره..

ولی امروز.. خیلی حالم گرفته شد وقتی که از نزدیک صبح با شدت بارید و بارید و خیال متوقف شدن نداشت..

این کوههای مه گرفته و قطرات ریز بارون که با شدت در حرکتند و زیر نور زیبایی فوق العاده ای دارند را خیلی دوست دارم..

امروز محو زیبایی ها بودم اما یک لحظه هم نتونستم فراموش کنم..

یک ماه مدت زیادی ِ ولی چاره ای نیست.. باید صبور بود..

 

از 6صبح که خوابیدم تا 11 که بیدار شدم، تمام مدت خواب پوستر و طرح کنسرو "خوراک بادمجان" و طرح رو جلد کتاب "دفع حشرات" را دیدم!

از خوابیدنم پشیمون شدم!! خواب دیدم وقتی دارم اتود آرم همایش را اجرا می کنم، پس زمینه ی پوستر خراب شد! مجبور بودم باز بادمجون!! بکشم..

آقای لاهیجی ست دیگر.. با این موضوعاتی که می ده! من و دینا همش خواب بادمجون دیدیم!! دینا بیشتر طرح کنسرو دید، من طرح پوستر !! بیچاره طرح کتاب که توجهی بهش نشد !!!

امروز صبح کسی نبود بیدارمون کنه، قرار بود 2 ساعت بخوابیم اما خواب موندیم و هی خواب بادمجون دیدیم!!

 

فردا صبح می رم کارت می گیرم، بعدازظهر هم آخرین جلسه ی کلاس! کاش تمام نمی شد..

 

توی این همه کار و وقت کم می نویسم چون وقتی کله ام کار نمی کنه، وقتی ثانیه ها و حجم کار فشار میارن و نمی تونم کارام را درست انجام بدم..

.. شاید روزی چند تا متن بنویسم اما هیچ وقت اینجا آپ نشه..  شاید هم هر روز یه پست جدید داشته باشم..

الان هم حس نوشتن داشتم..

 

دنیا
دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳

خوابم میاد!!

خسته و کلافه ام.. می خوام گریه کنم!!

تقصیر خودم که هست یه عالمه، تنبلی هام هم روش..

چرا این هفته تمام نمی شه؟ حس له شدگی دارم! آدم هم انقدر نازک نارنجی و بچه ننه؟! خب دینا هم شرایطی نزدیک من داره.. البته وضعش بهتر از منه، چند قدم جلوتره..

می دونم این یه موقعیت خوبه.. توی این 8جلسه چیزهای جدیدی را تجربه می کنم.. این چند جلسه با وجود تنبلی هام ولی درسهای زیادی یاد گرفتم.

وقتی یه عمر بدون اصول کار کنی! و مجبور بشی توی یه هفته مباحث گسترده و زیادی را یاد بگیری در حدی که حداقل یه اطلاع کلی داشته باشی و دیدت را بیشتر کنی، هم ناامیدی به همراه داره و هم فشار زیاد..

ولی باید تلاش کرد، حداقل در حد توانت.. با اینکه گاهی از حد تحملت فراتر میره..

یک هفته ی فشرده، با یک زمان فشرده با یک عالمه مبحث فشرده و مقادیر بسیار زیادی فشار که متحمل می شم..

نه به اینکه یه زمانی هی بهت بگن دنیا حالا موقع نقاشی نیست، درس بخون.. درس بخون.. درس بخون!!

حالا هی می گن الان موقع درس و کتاب نیست!! نقاشی بکش، تمرین کن، تمرین کن!!

آخرش از بی خوابی می میرم! خوابم میاد ولی یه عالمه کار باید انجام بدم..

اولش روزی 2 ساعت کار خونه قرارمون بود! الان که هر 24 ساعت را نیاز دارم! تازه خوبه یادآوری هم می کنم که نمی رسم در نصفه روز اینهمه کار تحویل بدم!!

سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه.. فقط سه جلسه ی دیگه..

جمعه ساعت 9 صبح، دانشگاه گیلان…

یا قبول می شم، یا یک سال دیگه.. برم به کارام برسم! هنوز نه آرم طراحی کردم، نه برای اون لغت اجق وجق با مباحث خط در گرافیک طرح زدم، نه طراحی از 7 شیء، نه طرح برای کلماتی که گفته بود.. نه یک کار با رنگ، نه..

 

دنیا
شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

شايد قصه ما هم تموم شده

نمی دونم چی داره می شه.. چرا اینجوری شد؟ توی کمتر از چند دقیقه همه چیز عوض شد.. اون آدم شب قبل چی شد؟ یا اونی که صبح از خواب بیدارم کرد؟ اونی که می خواست نذاره بخوابم؟!

شاید انتظار زیادی که حرفهات را به من بزنی.. یادته گفتی هنوز هم سهممون 50-50 ست؟

من حرفهام را زدم.. از ناراحتیهام گفتم با اینکه هیچ ربطی به تو نداشت ولی حالا که همه چیز به من می رسه..

می دونم نه گفتن اینا فایده داره و نه اصرارم.. نمی خوای بگی.. نگو حرفی نداری. نگو هیچی نیست..

اگه چیزی نیست، پس چرا اینجوری شده؟

فراموش شدم یا می خوای و سعی می کنی فراموش بشم؟!

چرا حرفت را نمی زنی؟ رک و راست بگو نمی خوام باشی. می خوای من بگم؟! می خوای مجبور بشم..

شاید هم حق با توئه.. چه اصراریه همدیگرو آزار بدیم؟

 

 

عسلی عزيز و مهربونم، خواهر گلم تولدت مبارک..

دنیا
جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳

هنوز هم..

ساعت از 2 گذشته و من هنوز تکالیفم را انجام ندادم.. روزی 4 ساعت کلاس نقاشی و حداقل 2 ساعت نقاشی هم در خونه..

می خواستم امروز پست جدید بنویسم اما حالا.. یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم!!

 

فکر کنم دوم راهنمایی بودم.. یکی از بچه ها قرار بود ما را از اومدن معلم مطلع کنه. مسئول کتابخونه بودم و سرگرم کارا.. وقتی رفتیم کلاس که دبیر علوم تازه وارد شده بود. اجازه ی ورود به کلاس نداد و فرستادمون دفتر مدرسه..

با وساطتت مدیر مدرسه رفتیم سر کلاس ولی.. دیگه حاضر نشدم برای یک روز دیگه هم توی کتابخونه بمونم! خیلی برام سنگین بود که تو کلاس راهم ندن..

چقدر خانم مدیر اصرار کرد تا نظرم را عوض کنم. گفت نباید به خاطر مسئله ی به این کوچیکی کناره گیری کنم و حرفهایی درباره ی آینده، زندگی و مشکلات و اینکه باید ایستادگی کنم، قوی باشم و اینهمه حساس نباشم..

امشب یاد حرفهای خانم مدیر افتادم.. هنوز هم از حساسیت هام کم نکردم..

بعید نبود که امشب هم قید نقاشی و امتحان دادن را برای همیشه بزنم..

 

فکر کنم تا صبح باید بیدار بمونم و کارام را تمام کنم..

ببخشید کسی مداد منو ندیده؟!!

 

دنیا
جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳

باز هم شروع..

مثل همیشه پر از سر و صدا.. یه زمانی باید به زور صداش را می شنیدی. توی هیچ جمعی صداش در نمی اومد. آروم و بی سر و صدا.. کار به کار کسی نداشت، هنوز هم نداره..

برعکس من و دینا.. هر چی من شیطونی می کردم و دینا حراف بود..

چند سالی هست که پوسته اش را شکافته و داره جبران تمام اون روزها را می کنه..

ولی باز هم ساکت تر و خانوم تر از همه ست.

صبح اومد برای خداحافظی.. با شور و هیجان، ولی دنیای خواب آلود به زور چشمهاش را باز کرد و کمی سرش را بلند کرد .. گفت خداحافظ! سرم را تکون دادم براش و .. رفت..

می خواستم بلندشم و بدرقه اش کنم ولی نای بلند شدن نداشتم.. خواهر بدی هستم.. خواهر کوچولوی عزیزم رفت ولی حتی از سر تختم بلند نشدم..

سعی می کنم هفته ی دیگه با مامان برم پیشش.. تازه نصف روز از نبودنش گذشته، دلم براش تنگ شده..

 

اسامی نیمه متمرکز هم اومد.. من و دینا 24 مهر امتحان عملی داریم برای گرافیک..

مامان و بابا که خیلی امیدوارند که من و دینا قبول شیم.. هم زیاد دور نمی شیم، هم باهم هستیم و هم نزدیک مینا خواهیم بود.. اینجوری خیالشون راحت ِ.

شازده خانم مهربون و عزیزم.. خیالت راحت شد؟ به زور ازم قول گرفتی.. باشه خانومی! این هم به خاطر تو. می رم امتحان می دم..

از فردا رسما درس خوندن شروع می شه.. نمی شه به امید گرافیک موند.. نتیجه ی نهایی فکر کنم آخرای دی میاد. اگه قبول نشم یعنی چند ماه اتلاف وقت..

قبول شدنم هم تغییری در برنامه ام نخواهد داد.. قولم را فراموش نکردم. مطمئن باش! به خاطر هردومون..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ