مهرواژ

شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳

لحظه هایم

سه

اتاقم تاریک است. دستم را روی دیوار می کشم..

 نور چشمم را می زند. روی تختم دراز می کشم. جای جعبه ی دستمال کاغذی روی قفسه ی کنار تختم خالی ست.. هنوز سرما از وجودم رخت نبسته. شاید زمانی خسته شد و رفت.. روی صندلی کنار کامپیوتر جعبه ی دستمال کاغذی را پیدا می کنم..

دراز می کشم. عروسکم را بغل می کنم و به سقف چشم می دوزم. چقدر سفید ست. یه زمانی در فکر رنگ کردنش بودم. دلم یک آبستره ی بزرگ می خواست.. پر از رنگهای شاد و زیبا تا اتاق کوچکم انقدر سفید نباشد..

مهم نیست.. اصلاً ناراحتی ندارد بابت حرفی که می خواستی بگویی و نگفتی.. پس چرا دلخور شدم؟!

شاید فوتبال نگاه می کنی.. شاید هم هنوز خوابی.. شاید هم خونه نيستی..

کاش می دانستی بی خبری چقدر آزارم می دهد.. وقتی که یک درصد هم احتمال دهم که ناراحتی از دستم.. و هر چه فکر می کنم نمی دانم چه شد..

همیشه همینطور ست.. به همین سادگی شروع می شود و شاید هم به سادگی تمام نشود..

این هفته یک هفته ی خیلی خوب برای هردویمان خواهد بود.. مگه نه؟!

 

دو

چشمانم را می بندم.. به افکارم نظم نمی دهم.. آشفته اند.. آشفته تر از اتاقم.. امروز مامان گفت تو که درس نمی خونی کتابهات را جمع کن تا اتاقت کمی از شلوغی در بیاد..

از خیر نقاشی کردن دیوارهای اتاق گذشته بودم.. به این فکر کردم که چجوری اینهمه وسیله که پخش و پلا هستن را بیارم بیرون و بعد بریزم تو اتاق! شاید هم سبب ساز اتاقی مرتب برای مدتی هرچند کوتاه می شد..

با اینکه مقداری از وسایلم روی قفسه هایی که با رفتن مینا خالی شد جای گرفت ولی دنیا هنوز همان دنیای آشفته است..

دستانم سرد است.. وجودم را به لرزه در می آورد.. دستانم یخ زده است.. دیر زمانی است یخ زده و تنها شاید تو از مرگ نجاتش می دهی..

دستی پتو را رویم می کشد. چراغ را خاموش می کند و مرا با تاریکی مطلق تنها می گذارد..

صدای بستن در، در امتداد قدمهایش که دور می شود می آید..

و من چشمانم را باز نمی کنم..

سرم را میان بالش فرو می برم و در تاریکی..

 

یک

 

 

 

 

دو

 

 

 

 

سه

امروز یکشنبه برابر با 29 آذر، ساعت 12 و 17 دقیقه و 30 ثانیه! اولین خبر خوش این هفته را شنیدم..

بعد از امیدها و ناامیدی ها.. بالاخره درست شد.. و من هدیه ی تولد 21 سالگیم را 19 روز زودتر گرفتم!!

یه خبر فوق العاده که به تنهایی می تونه یک هفته ی عالی را بسازه و یک هدیه ی فراموش نشدنی باشه ..

خیلی خوشحالم... خیلی..

و من غرق در شادی ام..

 

 

"یک" را فراموش نکرده ام. شاید شروعی نیافته ام... و در انتظار آنم..

"دو" هم در انتظار اوست.. در انتظار او که بیاید..

 

دنیا
پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳

زمستان در راه است

منا .. منا! پاشو..

سرش را کمی بلند کرد و تکون داد یعنی چیه؟!

به خاطر بارش برف فردا * همه جا تعطیله !!

- باشه! و چشمهاش را بست..

 

منا .. منا

- هووووووم؟

پاشو ! باد داره می زنه به شیشه.. پنجره را باز کن بیاد تو.. خیلی وقته اون بیرون منتظر مونده و داره می کوبه به شیشه.. پاشو!

- تو دیوونه ای !! تازه اینجا گرم شده..

 

منا .. منا

- هاااااان؟

همه جا را مه گرفته..

بدون اینکه چشمهاش را باز کنه فقط آروم سرش را تکون داد، یعنی باشه فهمیدم!!

 

منا .. منا .. منــــــــــا

نه سرش را تکون داد، نه صدایی و نه چشمهاش را باز کرد..

می خواستم بگم دیگه برف نمی باره..

 

منا .. منا

 

 

* برف که نموند و زود جاش را به بارون داد.. شاید هم بارون لحظه ای جاش را به برف قرض داده بود.. به هر حال فردا جمعه است و چه برف باشه و چه نباشه تعطیله.. و خواهرم خواب آلوده تر از این بود که روزهای هفته را بیاد داشته باشه..

 

هوا بسیار یخ است.. صدای پای زمستون را می شنوی؟ داره نزدیک و نزدیکتر می شه..

 

دنیا
سه‌شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳

یه عالمه خنده، یه عالمه شادی .. *

گاهی دوستیها اونقدر ساده شروع می شه و عمق پیدا می کنه که غافلگیرت می کنه. همیشه یک اتفاق فوق العاده و غیر منتظره نباید رخ بده!!

به سادگی گفتن یک سلام شروع می شه و در وجودت ریشه می کنه و برای همیشه موندگار می شه..

چند وقت پیش پرسید یادته شروع دوستیمون؟!

گاهی نگاه به گذشته جالبه..

از قبل همدیگرو می شناختیم. دوست یک دوست بود! چند جلسه ای هم همکلاسیش بودم. یک بار هم با بچه ها اجرای نمایششون رفته بودم..

 

کلاس نقاشی، چند تا دختر شلوغ و پر حرف که آروم و قرار نداشتند.. با اینکه من شاگرد قدیمی بودم و اون یک عضو جدید ولی اونقدر راحت و صمیمی بود که بی اختیار جذبش می شدی.

از نقاشی و انجمن سینمای جوان شروع شد.. یادته؟ انجمن سینمای جوان منو و تو را همراه کرد! آخرش هم ثبت نام نکردم!!

بعد نمایشگاه عکس و آثار حجم و نقاشی، عکسهای سیاوش کسرایی، آثار جاکومتی و پیکاسو و بحث های طولانی درباره ی کارهاشون..

یادته قرار بود با هم درس بخونیم؟!

پارسال این موقع ها تمرین نمایشتون بود و عروسکها و بعد هم اجرا..

چقدر هنری بودیم اون موقع ها!! بحث های طولانی مدت و ساعتهایی که به دیدن عکس و نقاشی و .. می گذشت.

به قول خودت شاید بعد به این نتیجه رسیدیم بدون اینها هم می شه دوستیمون را امتداد بدیم. یک دوستی ناگسستنی..

 

دلم لک زده واسه با هم بودنها.. برای شیطنتها و بازیگوشیها.. پیش هم نشستنها و ساعتها حرف زدن بدون اینکه متوجه گذر زمان بشیم.. ظرف بشوریم؟!!

پیاده روی های طولانی و.. مثل اینکه هر جوری که می رفتیم باید سر از مغازه ی اول بلوار در می آوردیم و بستنی.. من بستنی می خوام !!!

 

 

يه شازده کوچولوی عاشق

 

دنیا
دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

اشک های لعنتی

حالم بد می شد تا مشکلی پیش می اومد، حرفی بهم می زدن و ناراحت می شدم اشکهام سرازیر می شد..

خیلی سعی می کردم تا جلوی ریزششون را بگیرم و ضعف نشون ندم!

دنیا تو باید قوی باشی! هر چقدر هم ناراحتی اشک نریز.. اشکهات فقط مال خودته.. فقط در خلوت خودت..

خیلی وقتها حتی جلوی حرف زدنم و حرف هایی که شاید به حق باید می زدم را می گرفت و من کفری تر از قبل به خودم لعنت می فرستادم که نمی تونم جلوی این اشکهای لعنتی را بگیرم..

این اشکها برای مظلوم نمایی نیست.. نوشته هام برای بی گناه جلوه دادنم نیست..

هنوز هم حالم بدتر می شه وقتی گریه می کنم و حرفی جز اشکهام ندارم..

نمی خوام گریه کنم.. نمی خوام!!

 

امان از سرمایی که درونم خانه کرده و قصد بیرون رفتن ندارد.. تقصیر خودم هم هست. امروز به خیال اینکه چندان سرد نیست رفتم بیرون و منجمد شدم!!

اصلاً هم از رو نرفتم و تمام مسیر برگشت به خانه را پیاده طی کردم! و نتیجه اش هم سری ست که رو به انفجار است و دنیایی که نمی دانم چرا با درد همزیستی می کند. نه قرص می خورد و نه استراحت می کند تا آرام گیرد..

  

دنیا
یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳

نوشته های بدون نمره

به جای اینکه اینهمه بشینی پای کامپیوتر و الکی! بنویسی.. انشای منو بنویس..

گفتم اگه این کار بیخود و الکی ِ، پس انشا نوشتن بیخود تره!

نخیر! انشا نمره داره، هی می نویسی که چی؟! انشای من بیست می گیره ولی این نوشته ها چی؟

گفتم اگه ننویسم.. انشای تو را هم نمی تونم بنویسم، از بیست هم خبری نیست..

 

می نویسم و می نویسم.. شب، صبح، ظهر، شب.. آخرش که چی؟ چه چیزی به دست میارم؟

فقط به صرف یک وبلاگ و یک پست و آپدیت کردن نیست.. شاید در مقابل هر پست و آپ کردن اینجا، من ساعتها نوشته باشم و فقط یکی از بینشون را بذارم اینجا..

خیلی وقتها اصلاً نمی دونم چی نوشتم.. وقتی تعداد نوشته هام انگار زیاد شده، یه نگاهی بهشون می ندازم و Delete .. همین!

انگار شده یک وظیفه! انگار اگه حرفهام را ننویسم نمی شه.. خیلی وقتها هم فقط یک جمله از حرفهای بیشمارم را نوشتم و بدون تمام کردنش برای همیشه رهاش کردم..

چی به دست میارم؟! غیر از اینکه دارم لابلاش غرق می شم..

 

یه لایه غمناک از درونم روی نوشته هام را پوشونده.. این دنیایی نیست که می خوام.. این دنیایی نیست که باید باشه..

انقدر در این فضا گیر کردم که کم کم دارم می شم مثل نوشته هام!!

 

دنیا
جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳

و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد *

 

دستهام سرده، خیلی سرد..

انگار تمام حرارت بدنم را می کشه و یخبندان را به درونم میاره..

دستهام سرده، خیلی سرد..

تبم قطع نشده.. و سرمای دستهام را بیشتر حس می کنم..

دستهام سرده، خیلی سردتر از قبل..

سرد ِ سرد..

و تو نيستی..........

 

 

* فروغ فرخزاد

 

دنیا
پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

دیروز..

گاهی انگار نمی بینم.. نمی شنوم.. یه جورایی گیج و منگ شدم..

دیروز روز بدی بود با اینکه قرار بود هفته ی خیلی خوبی باشه..

دیروز روز بدی بود با اینکه مهسای نازنینم را دیدم و یکی، دوساعتی باهاش بودم..

دیروز روز بدی بود با اینکه تونستم حتی برای لحظه ای ببینمت و کاش..

لباسم را پوشیدم.. روسریم را درست کردم.. یه نگاه تو آینه انداختم.. همه چیز خوب بود..

کاپشنم را برداشتم و رفتم پائین..

خیلی وقتها، در اوج اینکه مطمئنم یک برنامه ی بی نقص دارم و همه چیز درست و منظم پیش می ره یک اتفاق همه چیز را می ریزه به هم..

 

دیروز روز بدی بود.. نگاهها جنس دیگری بود.. صداها گوشخراش تر بود..

انگار انتقام گناه ناخواسته ام را از ته مانده های وجودم می گرفتند..

دیروز روز بدی بود.. حیران با یار همیشگی ام راه می رفتم بی هیچ مقصدی.. بدون اینکه حتی بتوانم لحظه ای فکرم را متمرکز کنم..

دیروز روز بدی بود.. و همه چیز ریخت به هم..

دیروز روز بدی بود.. رهگذران با نگاههای خود مرا می دریدند و با نگاه و زبان وحشی شان مورد هجوم قرار می دادند..

دیروز روز بدی بود.. عزیزی را رنجاندم.. و شاید هیچ وقت قدرت و توان جمع کردن و چسباندن وجود شکسته اش را نداشته باشم..

دیروز روز بدی بود.. با بغض به پایان رسید و به شب پیوست و کابوس را به شب سپرد..

دیروز روز بدی بود.. و دیشب...

 

یک جعبه ی دستمال کاغذی گذاشتم پیشم و باز فین فینم شروع شده!! هر چی پارسال سرما نخوردم و در آسودگی به سر بردم.. امسال از هفته ی آخر شهریور سرماخوردگیم شروع شد..

تا می خوام بفهمم که سرماخوردگی تمام شد و خوب شدم! باز دوباره سرما می خورم..

 

دنیا
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

تکه های کوچک اما به یاد ماندنی پازل زندگی

امروز داشتم به این فکر می کردم که تا روز تولدم چرا هنوز خیلی مونده؟!

دلم تولد می خواد!!! ولی تولدی که شوکه ام کنه و حسابی غافلگیر بشم..

دلم تولد سالهای خیلی قبلتر را می خواد.. اون موقع که روز تولدم را بیاد نداشتم و یک روز که فکر می کردم مثل روزهای دیگه است.. یک روز بیاد ماندنی برام می شد و با کیک و کادو ازم استقبال می کردن..

 

هنوز مدرسه نمی رفتم.. زن عمو و نونوش مهمونمون بودند.. خاله ی گلم هم بود (چقدر دلم تنگ شده براش و برای نی نی های گل و دوست داشتنیش!) ..

همینکه نگاهها مشکوک شد! خاله و مامان انگار به دنبال یه چیزی از هال خارج شدن.. برق رفت!!

تا حالا توی تاریکی کادوی تولدتون را زیر یه نور کم باز کردید؟!

 

سال 76 چند سالم بود؟! .. مامان گفت حدس بزن! فکرش را هم نمی کردم.. وقتی کاغذ کادو را باز کردم بیشتر از حد تصورم خوشحال شدم! هشت کتاب سهراب بود..

 

نمی دونم تولد چند سالگی بود. ولی ماه رمضون بود! شب شهادت امام علی.. رفتن بیرون کیک بخرن ولی نمی دونم چرا حلیم به دست اومدن!!

 

تولد 18 سالگیم به تنها چیزیکه فکر می کردم امتحان زیست بود! چون کشوری بود برعکس امتحانای دیگه ساعت 1:30 برگزار می شد..

از دور دیدن یه چهره ی آشنا تعجب برانگیز بود! چون نه دیگه هم مدرسه ای بودیم و نه بچه های ریاضی اونروز امتحان داشتند.. ولی زهرای نازنین با اینکه خونشون با پیش دانشگاهی که من می رفتم خیلی فاصله داشت، سر ظهر جلوی مدرسه در انتظار من بود تا کادوی تولدم را بده..

 

صبح 19 سالگی دینا و مینا کاملاً طلبکارانه اومدند سراغم و گفتن آماده شو، برو بیرون!

این را هم بگیر، برای خودت روسری بخر!! چیز دیگه ای هم نمی خری، فقط روسری! وقتی هم که اومدی درجا تحویلش می دی، چون باید کادوش کنیم و بعدازظهر بهت بدیم..

تولد 19 سالگی باز مثل سالهای قبل مهسا و شیمن عضو ثابت بودند.. دینا صدام کرد، رفتم طرف تلفن! گفت برو پائین! دم در منتظرته! با تعجب رفتم پائین و مونا را دیدم.. اومده بود هدیه ی تولدم را بده.. بعد از پیش دانشگاهی دیگه ندیده بودمش.. فقط آبان ماه زنگ زدم و تولدش را تبریک گفتم که اون هم غافلگیر شد چون فکر نمی کرد یادم باشه!!

 

شب قبل از 20 سالگی، دینا طبق معمول داشت وقایع اتفاقیه اون روز را تعریف می کرد! ولی یک واقعه وقتی اتفاق افتاده بود که با مامان برای خرید هدیه ی تولد رفته بود.. نتیجه اینکه کادوها لو رفت دیگه!!

چقدر اون شب خندیدم! دینا هم که مدام آه و ناله می کرد.. می گفت اگه مینا و منا بفهمن سر به تنم نمی ذارن.. تو منو مجبور به خیانت کردی!!

به من چه دینا جون به هیچ عنوان در مقابل من نمی تونه جلوی دهنش را بگیره!!

چیزی که صبح لبخند به لبم آورد و آغازگر صبح زیبایی بود.. کاغذی بود که بالای سرم به تخت چسبیده بود.. شب مینا تهدید کرده بود ساعت 12 بیدارم می کنه تا در اولین دقایق تولدم را تبریک بگه..

به جاش یک کاغذ با طراحی خوشگل و چند خطی که روش نوشته بود را ساعت 12 به تختم چسبوند که صبح بیدار شدم اولین تبریک تولد را دریافت کنم..

 

دینا ناظر نوشته ام بود! گفت این را هم اضافه کن که روز تولدت باید یه تلفنچی استخدام کنیم که تلفنهات را جواب بده!!

روزی که خیلی محبوب می شی!! وقتی صدای زنگ تلفن میاد همه می دونن اونی که پشت خط ِ با تو کار داره!! و این خیلی دلچسبه که فراموشت نکردن..

 

بعدنش: تا تولد دنيا هنوز مونده خيلی!!

 

دنیا
چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

این هفته هم داره تموم می شه..

یک هفته ی دیگه با همه ی بدی ها و خوبیهاش داره به آخر می رسه.. انگار بدیهاش بیشتر بود.. انقدر که یادآوری خوبیها را مشکل کرده..

از اولین دقایق جمعه شروع شد .. فکر می کردم با غروب یک جمعه ی دلگیر همه چیز پاک می شه و اثری ازش باقی نمی مونه ولی تا حال رد پاش را روی تمام لحظاتم حس کردم..

نمی خوام فکر کنم چی شد و از کجا شروع شد.. یاداوری دوباره اش دیگه کمک نمی کنه.. همونقدر که جمعه شب بازبینی داشتیم و دوباره لحظه لحظه اش را حس کردم و اشک ریختم و بغضم را فرو خوردم کافی بود..

دیگه نمی خوام تکرار بشه.. باشه؟!

امروز هم دلگیر بود.. دلم غصه داشت خیلی.. نمی دونم چرا؟! شاید به خاطر لحظاتی که به خاطر غرور جفتمون شکلش عوض شد و باهم سپری نشد..

 

لحظات کلاس نقاشی هم بده، هم خوبه .. هم خیلی سخت ِ و هم شیرین..

وقتی به نتیجه می رسم و حالیشون می کنم کلی خوش خوشانم می شه! خیلی احساس دلچسبیه.. کلاس نقاشی را دوست دارم..

بچه ها را از جلسه ی دوم براساس گروه سنی دو تا گروه کردم.. چهل و پنج دقیقه ی اول انرژی ام حسابی گرفته می شه ، البته شاگردهای باهوش تر و بهتر هم بینشون پیدا می شه..

چهل و پنج دقیقه ی دوم دوست داشتنی تره.. شاگردهای 6 سالم که عالی هستند! سریع می گیرن چی می گم و حسابی انرژی مثبت با نقاشی های رنگارنگ و قشنگشون بهم می دن.. دو تا شاگرد 3 سال هم دارم که نقطه ی مقابل هم هستم!

پارسا هنوز حتی نمی تونه درست رنگ بزنه ولی نازنین از بعضی بچه های 5-4 سال هم بهتر نقاشی می کشه! ولی هر دوشون گل اند.. با اینکه پارسا بیشتر خط خطی می کنه ولی بودن باهاش اعصاب خورد کن نیست..

این نی نی ها را دوسشون دارم با اینکه بعضیهاشون مثل خنگ ها زل می زنن به من!! بعضیهاشون هم که فقط بلدند بگن: خاله بلد نیستم!!

 

دنیا
سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

پرنده ی خیال

مداد رنگی هاش را گرفت دستش و هر قسمت پرنده اش را یک رنگ زد..

پرنده هایی که تو دفتر نقاشی رنگ می گرفتند و در آسمون خیال من پرواز می کردند..

گوش درد و ضعف جسمانی داشت غالب می شد.. حس کردم دیگه نمی تونم روی پام بایستم.. برای اولین بار توی این یک ماه و اندی صندلی را کشیدم جلو و نشستم..

یاد حرف یکی از بچه ها افتادم .. خاله! شما هیچ وقت نمی شینی؟!

نگاهم به دفترهای نقاشی بود که پرنده ها توش جون می گرفتند و رنگین کمان ِ پرهاشون را به نمایش می ذاشتند.. انگار می خواستند زیباییشون را به رخ بکشن..

 

باز بیهوده دنبال نگاه آشنایی در امتداد نگاه جستجوگرم بودم.. می دونستم دیگه هیچ وقت وقتی از این در میام بیرون نمی بینمش..

ولی نمی دونم چرا هربار در جستجوش هستم با اینکه می دونم نمی تونه بیاد..

و باز دلتنگ می شم..

 

 

کاش می توانستم در میان تنهایی بی پایانش لحظه ای در کنارش باشم..

 

 

 

 

پیش از آن که نماینده ای برای بم بسازید، بم را بسازید

به خانه های خراب بم فکر کنید، نه به بمب های خانه خراب کن

 

یادته حدود یک سال پیش رو؟!

 

 

بعدنش:

چی می شه گفت؟! اين يادتون نره ..

 

دنیا
جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

وقتی انتظار اذیتت می کنه*..

وقتی همه چیز احمقانه به نظر میاد..

یک روز جمعه ی کش دار که مثل اینکه هیچ کاری نداری غیر از اینکه به موبایلت زل بزنی و منتظر باشی..

هر یه مدت یک بار یه نگاهی بندازی بهش که خیالت راحت بشه. نکنه زنگ زده و تو متوجه نشدی..

و گذر زمان را با اعماق وجودت حس می کنی..

نمی دونی چه اشتباهی کردی.. نکنه هنوز هم داری اشتباه می کنی..

فکرهای مختلفی از کنارت می گذرن.. گاهی یه ترمز می زنن و گاهی با عجله و سرعت رد می شن..

ولی به هیچ کدوم اجازه ی توقف نمی دی.. دوسشون نداری..

گوشیت را می گیری دستت.. می خوای یه نگاهی به sms های دیشب بندازی.. تا دوتا شو می خونی، پشیمون می شی..

نه، نه، نه!! اصلا هم اینجوری نیست.. نباید اینجوری بشه.. نباید.. می فهمی؟! نباید!

بعد خنده ات می گیره به خوش خیالیت، به سادگیت و اینکه فکر می کنی همه چیز باید خوب پیش بره و هیچ اتفاق بدی نمی افته و هیچ چیزی نمی تونه..

هیچ چیزی نمی تونه! مگه نه؟

بارها از خودت سوال می کنی ولی نیست.. نیست که جوابت را بده.. نیست که بگه تو دنیای منی، دنیای من هم می مونی..

گوشی را می ذاری پیش اسپیکر تا قبل از اینکه لرزشش را احساس کنی، صدای اسپیکر در بیاد و امواجش روی صدای بیژن مرتضوی که دیگه انگار نمی شنوی بیفته..

یه چیزی روی دلت سنگینی می کنه.. سنگینی اشکهات که توی چشمات جمع شدن آزارت می ده ولی حاضر نیستی بهشون اجازه بدی که از اسارت در بیان.. این بیرون جایی برای شما وجود نداره.. باید همونجایی که هستین بمونید.. دلیلی برای اومدنتون نیست..

و فکر می کنی.. به دلیلی که نباید نباشه!

صدای اسپیکر آزار دهنده می شه، خوشحال می شی.. حتماً خودشه.. گوشی را می گیری دستت و منتظر می شی..

ولی اسم شازده خانم روی صفحه خودنمایی می کنه..

_ دنیا اگه گفتی الان کجا هستم؟

به خودت لعنت می فرستی که در مقابل شور و هیجانش چرا انقدر صدات سرد و بی حاله! صدای بیب بیب توی گوشت طنین انداز می شه..

باز گوشیت را می ندازی کنار اسپیکر و به شازده خانم زنگ نمی زنی تا بفهمی چرا قطع شد و ادامه ی صحبت هاش را بشنوی و بفهمی کجا بود ..

باز سکوت، باز فضایی که بهت فشار میاره و باز شب قبل جلوی چشمهات رژه می ره و سعی می کنی بفهمی چی شد؟ چی گذشت.. چرا..

یاد ای میلی که چند روز پیش براش فرستادی می افتی.. همون نوشته ای که دو خط انتهاش اضافه کرد و برات فرستاد..

باز اون دو خط را می خونی، چند بار می خونی.. می خوای باور کنی که دیشب فقط..

ولی اگه.. نکنه...

دوباره sms آخر را می خونی: اگه می خوای فردا صبح خوبی را شروع کنیم...

و فکر می کنی به صبحی که به ظهر رسید..

می خوای این انتظار کشنده را تمامش کنی.. اگه اون کاری نمی کنه، تو چرا سکوت را نشکنی..

_ چیزی عوض نشده. هنوز هم ..

شک می کنی.. واقعاً چیزی عوض نشده ؟

پرسشت باز همه چیز را می ریزه بهم.. مثل اینکه نباید مطمئن می شدی.. نباید درخواست اطمینان می کردی از اینکه واقعاً چیزی عوض نشده..

و هنوز هم منتظری، منتظری عقربه های ساعت از 5 بگذره.. باز گوشی را گذاشتی کنار اسپیکر..

باز هر یه مدت یک بار به صفحه اش چشم می دوزی تا روشن بشه.. تا زمان بگذره و باز بیاد ..

و باز وجودش بهت اطمینان بده..

 

 

 

* دیوونه ی دیوونه ی دیوونه، منم دیوونه کردی..

 

دنیا
پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳

تکرار ِ تکرار

 

انگار زندگی رنگ تکرار گرفته..

دلم تغییر و تنوع می خواد.. حس می کنم زندگیم خیلی رو دور تکرار افتاده..

 

 

بعدنش:

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم.. یهو چی شد؟! چرا همه چیز داره می ریزه بهم؟

خدایا چه غلطی کردم.. اصلاً تغییر نمی خوام! آخه این چه وضعیه؟ اگه این تغییره که می خوام هیچ وقت ِ هیچ وقت نباشه..

دیگه به آه و ناله افتاده بودم.. جلوی اشکهام را هم نمی تونستم بگیرم.. هنوز هم نمی دونم چی شده.. دیشب چی داشت می شد؟ امروز چی.. ؟

خیلی بده که یه جورایی منتظر باشی.. خودت هم نتونی کاری انجام بدی.. چرا کاری نمی کنی از نگرانی و انتظار خلاص بشم؟

خدایا شکرت.. غلط کردم! تغییر نمی خوام!!!

 

دنیا
چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

باز هم..

- خدا رحم کرد.. اگه به دنیا می خورد.. داغون می شد! چیزی ازش باقی نمی موند..

- موتوریه شانس آورد افتاد روی چمن! اگه سرش به جدول خورده بود.. یا اگه روی آسفالت سر خورده بود..

- با سرعتی که اون داشت، امکان داشت زنده نمونه..

- شانس آوردیم از پهلو به دنیا نخورد..

- دختر می دونی چه خطری را رد کردی؟! اگه بهت می خورد..

 

ساکت به گفتگوی مامان و بابا گوش می کردم! تا اون موقع شاید به عمق خطری که از بیخ گوشم رد شده بود پی نبرده بودم!

روز قبل کسی حرف چندانی به میون نیاورد. مثل همیشه.. هر اتفاق و برخورد و تصادفی که پیش میومد یکی، دو ساعت بعد پرونده اش بسته می شد! ولی اینبار..

دیروز فقط یه جورایی وجدان درد داشتم به خاطر اون آقاهه که سر از وسط بلوار در آورد و موتورش تیکه تیکه شد..

 

سرم را برگردوندم و دیدم یک موتور با سرعت وحشتناکی داره به سمتم میاد، هنوز به محوطه ی میدون نرسیده بودم.. پام را گذاشتم روی ترمز و مات و مبهوت به صحنه ای که جلوی چشمام داشت اتفاق می افتاد چشم دوختم..

با سرعت تمام از جلوم رد شد.. مشخص بود نمی تونه سرعتش را کنترل کنه، کاملاً کج شده بود! اونقدر منحرف شده بود که فکر کردم می خواد میدون را دور بزنه ولی..

موتورش خورد به جدول، همراه موتور پرتاب شد.. توی هوا چرخید و با فاصله از موتورش روی چمن ها فرود اومد..

 

گفتم: ولی اون اگه مستقیم می رفت راحت می تونست بره.. تقصیر خودش بود که اونهمه منحرف شد و خورد به جدول..

بابا گفت: اومد زرنگی کنه و تو را رد کنه.. ولی ترسید! فکر نمی کرد تو ترمز کنی..

 

با فاصله از کنارم رد شد ، هیچ برخوردی به وجود نیومده بود...

 

اصلاً فکر نمی کردم که خودم هم جون سالم بدر بردم و امکان داشت..

 

خیلی وقته حس یک تصادف وحشتناک دارم و هر بار می خوام سعی کنم مثل بچه ی آدم رانندگی کنم.. ولی باز حوصله ام سر می ره!! باز سرعت، باز سبقت، باز همون رانندگی همیشگی.. و باز ترس بشریت از تصادف کردن من!

باز هم از اینکه امکان داشت بلایی سرم بیاد نگران نشدم! نترسیدم.. حتی موتوری که جلوی چشمهام خرد شد باعث ترسیدنم نشد..

نمی دونم.. شاید نترسیدنم سرم را به باد بده!  اصلاْ چيزی باعث نمی شه که احساس خطر کنم و يا باعث بشه بيشتر احتياط کنم!!

 

دنیا
دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

مثل یه کابوس

نگاهم به جاده بود.. به ماشین روبرویی، در امتدادش حرکت می کردم.. با یک فاصله ی مشخص..

هیچی نمی دیدم، یک حس گنگ.. خالی خالی.. انگار نبودم، اصلاً وجود نداشتم.. مغزم کار نمی کرد! نمی دونستم چی شده، چرا اینجوری شدم.. چشمهام باز بود اما هیچی نمی دیدم..

خالی بودم.. هیچی نمی دیدم..

هیچی..

یهو پریدم، انگار از یک خواب عمیق بیرون اومدم. یک کابوس که نمی دیدمش اما وجودم را فرا گرفته بود..

ترسیدم! حس وحشتناکی بود.. برای چند ثانیه هیچی حالیم نبود.. انگار توی این دنیا نبودم..

حتی تصورش هم هنوز ترسناکه!

.. اگه از جاده منحرف می شدم...

 

 

بعدنش:

من گفتم تو خواب چنين اتفاقی افتاد؟!!

دنيا تو جاده بود.. داشت می رفت بابلسر..

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ