مهرواژ

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

ما سه تا..

یه جمع سه تایی، ساعت am2:27

 

سلام! من مثل دیوونه ها یه روزه اومدم لاهیجان! کلی هم ذوق دارم! حالا هم مثل دیوونه های ذوق زده ی قرنهای گذشته دارم روی کاغذ کاهی و با نور پیه سوز.. نه! ببخشید! زیر نور موبایل می نویسم ... درست بگم – دراز کشیدم اینجا روی زمین با تلاش و مرارت می خواهیم این شبو حفظ کنیم. نگه داریم.

 

تخته شاسی و خودکار به من سپرده شد تا جمع دیوونمون تکمیل بشه!

یه عالمه خوش خوشانم شد که گل دخترمون اومد پیشمون.. ولی حیف و یه عالمه حیف که با مرارت فقط تونستم یه شب نگهش دارم و صبح می ره!!

ولی همین چند ساعت با هم بودن هم کلی خاطره برامون به همرا می زاره..

 

یه شب ساکت با صدای کولر و سه تا دختر کوچولو که زیر پتو کِز کردن.. این می شه یه جمع شاعرانه ی مدرن به جای شمع هم که از نور موبایل استفاده می کنیم. قرار شده که صدامون در نیاد که مزاحم خواب دیگران نشیم. ولی چون یه چنین چیزی از سه تا آدم پرحرف که جز حرف زدن کار دیگه ای ازشون برنمیاد بعیده شروع کردیم به نوشتن.

راستی امروز ... یعنی دیروز یه نفر متولد شد. که دو تا مامان داره و یه خاله، البته فعلاً! به گمانم تا پاش برسه به تهران کلی فک و فامیل پیدا می کنه.

راستی سمیرا من مامانشم یا تو؟

 

اینجا حسابی خوش می گذره... با دو تا دیوونه مثل خودم!

یه جورایی ته دلم غمناکم و معلومه چرا! اما کلی هم ذوق زده و خوشحالم که اونم تابلوئه چرا! من می گم اینجا همش بوی برنج می آد. اینا می گن نه! گمونم عادت کردن بوها را نمی فهمن!

پسرم امروز ... نه دیروز ... نه امروز ... خلاصه اینکه همن روزا متولد شد! پسری که دو تا مامان داره! شایدم بشه گفت یه خدا داره که آفریدتش ... همون شازده کوچولو ... و یه مامان داره که منم و می برمش به دنیای جدیدش! دیدی شازده کوچولو؟ روابط رو خوب تفهیم کردم؟

 

منم که این وسط خاله اشم! یه نی نی گلیــــــــــــــه .. خیلی نازه! تازه امروز یعنی دیروز شاید هم امروز!! تمام شد و پا به عرصه نهاد! انقدر خوشگله!! ولی سمیرا می برتش تهران و دیگه ما نی نی را نمی بینیم!!

ولی من که خاله اش هستم! مگه نه؟!!

 

ترجیح می دم مامانش باشم تا خداش. آخه خدا ... چطور بگم.. برام یه جوره. راستی پری خانم درسته که تو خالشی.. ولی کی گفته که ما دیگه نمی بینیمش. عکساش هست. تازه می ریم می بینیمش دیگه. ولی خب دل منم براش تنگ می شه. با اینکه می دونستم که قراره پیش سمیرا باشه..

سمیرا .. سمیرا جون مواظب پسرمون باشی ها. مامان خوبی باش.

 

من چون اینجا مهمونم خداحافظی هم مثل سلام با منه! ساعت 20 دقیقه به 3 صبحه! ما هنوز می خوایم بیدار بمونیم! شب خوش!

 

 

 

بعدنش.. در امتدادش.. :

فکر کردم کاملاً مشخصه که این نوشته را سه نفری نوشتیم!

سمیرایی برای تحویل گرفتن عروسک نمایششون(پسرش!) که شازده کوچولوی عاشق براشون ساخت، اومد پیشمون. این نوشته هم خونه ی ما نوشته شده و شروع و اتمام نوشته هم با سمیرا بود..

یه عروسک خوشگل با موهای پرپشت آبی و لپای قلمبه! هم قد و قواره ی یه بچه ی دو ساله باید باشه!!

به ترتیب سمیرا، من و شازده کوچولو نوشتیم که من هم بدون هیچ گونه تغییری، تمام چیزهایی که روی ورق کاهی {که من برای نقاشی کشیدن ازشون استفاده می کنم چون حس جالبی داره!!} نوشته بودیم را تایپ کردم و گذاشتم اینجا که البته همین نوشته را در وبلاگ شازده خانم هم می تونید بخونید. سمیرایی هم بعداً نوشته ی مشترکانمون را می ذاره تو وبلاگش!

من و شازده خانوم که جایی نرفتیم! هستیم همین جا.. سمیرا بعدازظهر دوشنبه رسید و صبح امروز(سه شنبه) رفت..

همین دیگه... باز هم سوالی هست الان؟!

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ