مهرواژ

یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

کلامی برای عنوان نیست..

شاید حوصله ی نوشتن نداشتم.. نه نوشتم، نه نقاشی کردم، نه کتاب خوندم..

 

فرش بیرجند قبول شدم! اصلا نمی دونم چرا چنین انتخابی داشتم.. یادم نبود! توی نقشه گشتم دنبال بیرجند.. چقدر دوره!..

زود بیدار شدم ولی دیر رفتم.. از دور دیدم شلوغه و برگشتم.. می خواستم برم خونه ولی تماس شازده خانم باعث شد برم خونشون.. یه عالمه هم دعوام کرد و با هم برگشتیم ولی روزنامه نبود!

خودش گشت دنبال روزنامه، اسمم را هم پیدا کرد و رضایت داد که بریم خونه..

هیچ کس حتی یه درصد فکر رفتن را هم به ذهنش راه نمی ده.. احتمالا دیوانگی محسوب می شه..

 

لمس کردن قورباغه اصلا حس خوشایندی را نداره.. زیر جلبکها، زیر یه سنگ پنهان شده بود و به سختی مشخص بود.. دخترعموم گفت مگه این حشره است؟! قورباغه ترم پیش بردم..

و قورباغه رها شد در آب تا در آزادی به حیات ادامه دهد..

 

شاخکش را گرفتم.. بین زمین و آسمان، تقلا می کرد برای رهایی.. گذاشتم بره تا یه سوسک خشک شده در سیانور نشه..

 

روی دستم بالا و پائین می رفت.. سرش را بلند می کرد.. می ایستاد و به حرکت ادامه می داد.. یه حرکت مواج و بدنی که پیچ و تاب می خورد.. حتما تا الان یه کرم خشک شده باید باشه..

 

دلم سفر می خواد.. دور شدن و رفتن..

امیدوارم چنین فرصتی را پیدا کنم.. فعلا که در اصرار و پافشاری هستم تا مامان جان راضی بشه دنیا یکی، دو روزی بره..

هنوز نمی خواد قبول کنه این دخترکوچولوی 20 ساله یه روز می ره و همیشه نمی تونه مواظبش باشه..

و باید اجازه بده که دخترش بزرگ بشه و روی پای خودش بایسته..

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ