مهرواژ

جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳

باز هم شروع..

مثل همیشه پر از سر و صدا.. یه زمانی باید به زور صداش را می شنیدی. توی هیچ جمعی صداش در نمی اومد. آروم و بی سر و صدا.. کار به کار کسی نداشت، هنوز هم نداره..

برعکس من و دینا.. هر چی من شیطونی می کردم و دینا حراف بود..

چند سالی هست که پوسته اش را شکافته و داره جبران تمام اون روزها را می کنه..

ولی باز هم ساکت تر و خانوم تر از همه ست.

صبح اومد برای خداحافظی.. با شور و هیجان، ولی دنیای خواب آلود به زور چشمهاش را باز کرد و کمی سرش را بلند کرد .. گفت خداحافظ! سرم را تکون دادم براش و .. رفت..

می خواستم بلندشم و بدرقه اش کنم ولی نای بلند شدن نداشتم.. خواهر بدی هستم.. خواهر کوچولوی عزیزم رفت ولی حتی از سر تختم بلند نشدم..

سعی می کنم هفته ی دیگه با مامان برم پیشش.. تازه نصف روز از نبودنش گذشته، دلم براش تنگ شده..

 

اسامی نیمه متمرکز هم اومد.. من و دینا 24 مهر امتحان عملی داریم برای گرافیک..

مامان و بابا که خیلی امیدوارند که من و دینا قبول شیم.. هم زیاد دور نمی شیم، هم باهم هستیم و هم نزدیک مینا خواهیم بود.. اینجوری خیالشون راحت ِ.

شازده خانم مهربون و عزیزم.. خیالت راحت شد؟ به زور ازم قول گرفتی.. باشه خانومی! این هم به خاطر تو. می رم امتحان می دم..

از فردا رسما درس خوندن شروع می شه.. نمی شه به امید گرافیک موند.. نتیجه ی نهایی فکر کنم آخرای دی میاد. اگه قبول نشم یعنی چند ماه اتلاف وقت..

قبول شدنم هم تغییری در برنامه ام نخواهد داد.. قولم را فراموش نکردم. مطمئن باش! به خاطر هردومون..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ