مهرواژ

جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳

هنوز هم..

ساعت از 2 گذشته و من هنوز تکالیفم را انجام ندادم.. روزی 4 ساعت کلاس نقاشی و حداقل 2 ساعت نقاشی هم در خونه..

می خواستم امروز پست جدید بنویسم اما حالا.. یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم!!

 

فکر کنم دوم راهنمایی بودم.. یکی از بچه ها قرار بود ما را از اومدن معلم مطلع کنه. مسئول کتابخونه بودم و سرگرم کارا.. وقتی رفتیم کلاس که دبیر علوم تازه وارد شده بود. اجازه ی ورود به کلاس نداد و فرستادمون دفتر مدرسه..

با وساطتت مدیر مدرسه رفتیم سر کلاس ولی.. دیگه حاضر نشدم برای یک روز دیگه هم توی کتابخونه بمونم! خیلی برام سنگین بود که تو کلاس راهم ندن..

چقدر خانم مدیر اصرار کرد تا نظرم را عوض کنم. گفت نباید به خاطر مسئله ی به این کوچیکی کناره گیری کنم و حرفهایی درباره ی آینده، زندگی و مشکلات و اینکه باید ایستادگی کنم، قوی باشم و اینهمه حساس نباشم..

امشب یاد حرفهای خانم مدیر افتادم.. هنوز هم از حساسیت هام کم نکردم..

بعید نبود که امشب هم قید نقاشی و امتحان دادن را برای همیشه بزنم..

 

فکر کنم تا صبح باید بیدار بمونم و کارام را تمام کنم..

ببخشید کسی مداد منو ندیده؟!!

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ