مهرواژ

شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

شايد قصه ما هم تموم شده

نمی دونم چی داره می شه.. چرا اینجوری شد؟ توی کمتر از چند دقیقه همه چیز عوض شد.. اون آدم شب قبل چی شد؟ یا اونی که صبح از خواب بیدارم کرد؟ اونی که می خواست نذاره بخوابم؟!

شاید انتظار زیادی که حرفهات را به من بزنی.. یادته گفتی هنوز هم سهممون 50-50 ست؟

من حرفهام را زدم.. از ناراحتیهام گفتم با اینکه هیچ ربطی به تو نداشت ولی حالا که همه چیز به من می رسه..

می دونم نه گفتن اینا فایده داره و نه اصرارم.. نمی خوای بگی.. نگو حرفی نداری. نگو هیچی نیست..

اگه چیزی نیست، پس چرا اینجوری شده؟

فراموش شدم یا می خوای و سعی می کنی فراموش بشم؟!

چرا حرفت را نمی زنی؟ رک و راست بگو نمی خوام باشی. می خوای من بگم؟! می خوای مجبور بشم..

شاید هم حق با توئه.. چه اصراریه همدیگرو آزار بدیم؟

 

 

عسلی عزيز و مهربونم، خواهر گلم تولدت مبارک..

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ