مهرواژ

دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳

خوابم میاد!!

خسته و کلافه ام.. می خوام گریه کنم!!

تقصیر خودم که هست یه عالمه، تنبلی هام هم روش..

چرا این هفته تمام نمی شه؟ حس له شدگی دارم! آدم هم انقدر نازک نارنجی و بچه ننه؟! خب دینا هم شرایطی نزدیک من داره.. البته وضعش بهتر از منه، چند قدم جلوتره..

می دونم این یه موقعیت خوبه.. توی این 8جلسه چیزهای جدیدی را تجربه می کنم.. این چند جلسه با وجود تنبلی هام ولی درسهای زیادی یاد گرفتم.

وقتی یه عمر بدون اصول کار کنی! و مجبور بشی توی یه هفته مباحث گسترده و زیادی را یاد بگیری در حدی که حداقل یه اطلاع کلی داشته باشی و دیدت را بیشتر کنی، هم ناامیدی به همراه داره و هم فشار زیاد..

ولی باید تلاش کرد، حداقل در حد توانت.. با اینکه گاهی از حد تحملت فراتر میره..

یک هفته ی فشرده، با یک زمان فشرده با یک عالمه مبحث فشرده و مقادیر بسیار زیادی فشار که متحمل می شم..

نه به اینکه یه زمانی هی بهت بگن دنیا حالا موقع نقاشی نیست، درس بخون.. درس بخون.. درس بخون!!

حالا هی می گن الان موقع درس و کتاب نیست!! نقاشی بکش، تمرین کن، تمرین کن!!

آخرش از بی خوابی می میرم! خوابم میاد ولی یه عالمه کار باید انجام بدم..

اولش روزی 2 ساعت کار خونه قرارمون بود! الان که هر 24 ساعت را نیاز دارم! تازه خوبه یادآوری هم می کنم که نمی رسم در نصفه روز اینهمه کار تحویل بدم!!

سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه.. فقط سه جلسه ی دیگه..

جمعه ساعت 9 صبح، دانشگاه گیلان…

یا قبول می شم، یا یک سال دیگه.. برم به کارام برسم! هنوز نه آرم طراحی کردم، نه برای اون لغت اجق وجق با مباحث خط در گرافیک طرح زدم، نه طراحی از 7 شیء، نه طرح برای کلماتی که گفته بود.. نه یک کار با رنگ، نه..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ