مهرواژ

چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳

سه شنبه.. گذر از خاطرات..

این متن را یکی از روزهای تابستون، اوایل شهریور نوشته بودم..

 

هنوز درد وجودم را فراگرفته بود، خسته بودم.. خسته از مریضی، خسته از درد..

بس بود! استراحت کافی بود.. دلم پیاده روی می خواست.. نزدیک دو روز خوابیدن و آه و ناله کافی بود! فکر کردن به مهمونی فردا به نظرم احمقانه بود.. درد خسته ام کرده بود! نمی دانستم هنوز توانی برای حرکت باقی مانده یا نه.. شاید باید می ماندم و به اتاقم نظم می دادم.. چسبیده بودم به تخت و گاه گداری صفحات دفتر مهسا را می خواندم.. نمی فهمیدم چرا به ثبت پرداخته و نمی دانستم چرا دفترش را به امانت به من داده تا بخوانم.. فردا جایش خالی ست.. شاید این اولین مهمونی دوستانه ای باشه که من تدارکش را می بینم و مهسا حضور نداره و این هم از حواس پرتی من ناشی می شه قطعاً!!

باید حرکت می کردم..

بدون مقصد راهی شدم.. زنگ زدم به شازده خانم می دونستم ساعت 7 کلاسش تمام می شه..

خیلی وقت بود این مسیر را پیاده طی نکرده بودم..

 

صبح های تابستون و به زور و با زنگ ساعت و صدای مامان بیدار شدن.. عارفه اکثراً سر وقت میومد و یه خیابون پیاده روی و خونه ی ساحره.. نجوا هم می اومد اونجا..

از هر دری حرف می زدیم.. از کلاسهای دیگه.. از شیمی و آقای حکمت که هر جلسه درس می پرسید.. دیر شدنها و قدمهای تند.. زود رسیدن ها و با آرامش مسیر را طی کردن.. دلهره ی امتحان و پرسش درس..

دو ساله از هیچ کدوم خبری نیست.. دلم برای آقای حکمت و نظم و ترتیب همیشگی اش تنگ شده.. برای شیطنت ها و ردیف آخر نشستنامون، برای حل مسئله ها و تند و سریع راه حل ارائه دادن.. برای زمانی که همیشه حواسمون بهش بود که می  گذره و گاهی چرا نمی گذره و گاهی چه زود می گذشت..

کلاس ریاضی و عارفه، ارغوان و چند تا از بچه های دیگه که بعد از سال اول کلاسمون، رشته هامون و مسیرمون از هم جدا شد..

شیطنتها و پرحرفیهای همیشگی.. و آقای پرهیزی که می دونست منشاء شلوغی از کجاست..

آقای محبی که فیزیک با اون معنی می گرفت.. کلاسهای همیشه شلوغ و تلاش بی وقفه برای اینکه حواس ما را به سوی درس جلب کنه.. و دنیایی که چیزی فراتر از مسئله های داخل کتاب از فیزیک حالیش نمی شد و به خاطر ترس از فیزیک، از درس محبوبش ریاضی فاصله گرفت..

و من که همیشه ساعتهای خوشی را در کلاس آقای پرهیزی می گذروندم.. وگرنه دل خوشی از معلمها و زنگ ریاضی مدرسه نداشتم!!

 

رسیدم سر کوچه..

 

سال سوم و ساعت 6:30 بعدازظهر کلاس زیست.. چه غروب هایی که زودتر می رسیدیم، و هربار چیپس و پفک به دست می رفتیم سر کلاس.. و سطل زباله ی گوشه ی کلاس همیشه خالی بود و ما پرش می کردیم..

 

کوچه ی بعدی خونه ی آقای حکمت بود.. کاش یه بار دیگه می رفتم و می دیدمش..

زود رسیدم.. دقیقاً 12 دقیقه، تازه تا بچه ها را راهی کنه، بعد از 7 می تونیم بریم..

 

موقع مدرسه و ساعت 6صبح کلاس زیست  گیاهی.. آقای فیاض که بعدش راهی کلاس درس مدرسه می شد و ما هم در کمال آرامش بعد از پیاده روی صبحگاهی به خونه می رسیدیم.. و روزی که از مدرسه خبری نبود..

من و مهسا.. همیشه ردیف اول..

غرغرهای ساناز و سر و صدای الهه که التماس می کرد بس کنم و از خیر سوال کردن دست بردارم! و بذارم درسش را بده و بریم..

 

:دنیا.. کی اومدی؟

- یه 10 دقیقه ای می شه..

: صبرکن الان می ریم..

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ