مهرواژ

سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳

در جدال

یه دنیای خسته ی خسته ی خسته..

خودم هم نمی دونم چی می خوام! یه درگیری همیشگی!! با احساس، با عقل، با زندگی..

حتی به آدمهای اطرافم هم رحم نمی کنم.. خودخواه، یک دنده، لجوج و ...

به خودم هم فکر نمی کنم! حالا چه برسه به دیگران، به اطرافیانم.. کسانی که دوسشون دارم و شاید هم دوسم دارن..

حتی دیگه نمی دونم چی می خوام، چرا می خوام.. شاید قبلاً هم فکر می کردم که می دونم و .. نمی دونستم!

تو را هم شریک سردرگمی هام کردم! دارم تو را هم به جاده ی تاریک و بی مقصد حیرانی هام وارد می کنم..

خواب و آسایش من که خیلی وقته رخت بسته و حالا از تو هم دارم می گیرم.. شاید هم گرفتم!!

می دونم دارم اشتباه می کنم، می دونم دارم اذیت می کنم، می دونم ظلم ِ در حقت اما باز ..

 

دارم یه دور باطل می زنم! می دونم اشتباهه اما تلاشی برای درست کردنش نمی کنم.. نه به حرف گوش می دم و نه کمک قبول می کنم..

چقدر حرف؟!! یه دنیای تو خالی ِ تو خالی..

یک ظاهر آراسته که داره کم کم شبیه آشفتگی درونش می شه..

حتی به عواقب کار و تصمیماتم هم فکر نمی کنم! خیلی خودخواهم.. حتی به تأثیراتش روی تو هم فکر نمی کنم..

نمی دونم چرا اینجوری شده.. فکر می کردم هیچ وقت خودخواه و مغرور نیستم.. شاید هم بودم!! ولی باز خودم بودم و خودم..

 

خسته شدم از بهانه گیری های الکی دنیا.. با کوچکترین چیزی ناراحت شدن و ..

تا کی می تونی بابت هر چیزی که مقصر بودی و نبودی عذرخواهی کنی و سعی کنی از دل دنیا در بیاری؟! تا کی می تونی سعی کنی تا با دنیا همگام بشی؟ تا کی می تونی کوتاه بیای و پیش قدم بشی برای حفظش؟

تا کی می تونی بگی آسون بدستش نیاوردم که آسون از دستش بدم؟

 

می دونم نباید برای هر چیز کوچیکی ناراحت بشم و .. می خوام سعی کنم که این چیزهای کوچیک و بی ارزش تأثیر گذار نباشه اما..

حتی همین الان که دارم این نوشته را می نویسم باز دست برنداشتم!! می دونم نمی تونستی.. اما باز دارم بداخلاقی می کنم..

 

 

 

از نصیحت بیزارم!! دنیا گوش شنوا نداره..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ