مهرواژ

شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

طنین شادی

چهارشنبه شب فوق العاده و زیبایی بود.. بودن با کسایی که دوسشون داری. حس کردن چیزهایی که خیلی وقت بود وجود نداشتند..

با اینکه تعداد ناراحتی ها کم نیست.. با اینکه کم باعث آزار هم نمی شیم! با اینکه گاهی حرف همو نمی فهمیم و سوء تفاهم پیش می یاد.. ولی هیچی به اندازه ی این لذت بخش نیست که تمام سعیمون را می کنیم تا همه چیز را رفع کنیم و حرف نگفته ای باقی نمونه..

گاهی خودخواهی من.. چهارشنبه ظهر فقط به خودم فکر می کردم و درک نکردم در چه وضعیتی هستی.. مثل دیشب..

.. ازت ممنونم..

 

یه جمع کوچیک و دوست داشتنی.. خیلی عالی بود.. باید از همتون ممنون باشم.

 

فقط یادتون باشه نذاشتید بستنی بخورم!!

 

از تو که با وجود بداخلاقی های من..

از شازده خانم مهربونم که تا غروب پنج شنبه پیشم موند و شد دخترمون.. مثل یکی از اعضای خانواده است.

و از مهسای گلم.. یار همیشگی من..

خیلی ازتون ممنونم.. به خاطر بودنتون، برای اینکه لحظات عالی و فوق العاده ای را در کنارتون داشتم..

یک شبی که یه عالمه پائیز بود.. پر از برگ ریزون.. با هیاهوی باد که لای درختها می پیچید و برگها را در هوا به رقص در می آورد..

باز صدای ما طنین انداز بود.. باز از شدت خوشحالی دلم جیغ می خواست.. باز با هم بودیم.. باز شادی تمام وجودم را فرا گرفته بود..

خیلی به من خوش گذشت و این را مدیون شما هستم..

و شب ما را پایانی نیست..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ