مهرواژ

دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳

مثل یه کابوس

نگاهم به جاده بود.. به ماشین روبرویی، در امتدادش حرکت می کردم.. با یک فاصله ی مشخص..

هیچی نمی دیدم، یک حس گنگ.. خالی خالی.. انگار نبودم، اصلاً وجود نداشتم.. مغزم کار نمی کرد! نمی دونستم چی شده، چرا اینجوری شدم.. چشمهام باز بود اما هیچی نمی دیدم..

خالی بودم.. هیچی نمی دیدم..

هیچی..

یهو پریدم، انگار از یک خواب عمیق بیرون اومدم. یک کابوس که نمی دیدمش اما وجودم را فرا گرفته بود..

ترسیدم! حس وحشتناکی بود.. برای چند ثانیه هیچی حالیم نبود.. انگار توی این دنیا نبودم..

حتی تصورش هم هنوز ترسناکه!

.. اگه از جاده منحرف می شدم...

 

 

بعدنش:

من گفتم تو خواب چنين اتفاقی افتاد؟!!

دنيا تو جاده بود.. داشت می رفت بابلسر..

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ