مهرواژ

چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳

باز هم..

- خدا رحم کرد.. اگه به دنیا می خورد.. داغون می شد! چیزی ازش باقی نمی موند..

- موتوریه شانس آورد افتاد روی چمن! اگه سرش به جدول خورده بود.. یا اگه روی آسفالت سر خورده بود..

- با سرعتی که اون داشت، امکان داشت زنده نمونه..

- شانس آوردیم از پهلو به دنیا نخورد..

- دختر می دونی چه خطری را رد کردی؟! اگه بهت می خورد..

 

ساکت به گفتگوی مامان و بابا گوش می کردم! تا اون موقع شاید به عمق خطری که از بیخ گوشم رد شده بود پی نبرده بودم!

روز قبل کسی حرف چندانی به میون نیاورد. مثل همیشه.. هر اتفاق و برخورد و تصادفی که پیش میومد یکی، دو ساعت بعد پرونده اش بسته می شد! ولی اینبار..

دیروز فقط یه جورایی وجدان درد داشتم به خاطر اون آقاهه که سر از وسط بلوار در آورد و موتورش تیکه تیکه شد..

 

سرم را برگردوندم و دیدم یک موتور با سرعت وحشتناکی داره به سمتم میاد، هنوز به محوطه ی میدون نرسیده بودم.. پام را گذاشتم روی ترمز و مات و مبهوت به صحنه ای که جلوی چشمام داشت اتفاق می افتاد چشم دوختم..

با سرعت تمام از جلوم رد شد.. مشخص بود نمی تونه سرعتش را کنترل کنه، کاملاً کج شده بود! اونقدر منحرف شده بود که فکر کردم می خواد میدون را دور بزنه ولی..

موتورش خورد به جدول، همراه موتور پرتاب شد.. توی هوا چرخید و با فاصله از موتورش روی چمن ها فرود اومد..

 

گفتم: ولی اون اگه مستقیم می رفت راحت می تونست بره.. تقصیر خودش بود که اونهمه منحرف شد و خورد به جدول..

بابا گفت: اومد زرنگی کنه و تو را رد کنه.. ولی ترسید! فکر نمی کرد تو ترمز کنی..

 

با فاصله از کنارم رد شد ، هیچ برخوردی به وجود نیومده بود...

 

اصلاً فکر نمی کردم که خودم هم جون سالم بدر بردم و امکان داشت..

 

خیلی وقته حس یک تصادف وحشتناک دارم و هر بار می خوام سعی کنم مثل بچه ی آدم رانندگی کنم.. ولی باز حوصله ام سر می ره!! باز سرعت، باز سبقت، باز همون رانندگی همیشگی.. و باز ترس بشریت از تصادف کردن من!

باز هم از اینکه امکان داشت بلایی سرم بیاد نگران نشدم! نترسیدم.. حتی موتوری که جلوی چشمهام خرد شد باعث ترسیدنم نشد..

نمی دونم.. شاید نترسیدنم سرم را به باد بده!  اصلاْ چيزی باعث نمی شه که احساس خطر کنم و يا باعث بشه بيشتر احتياط کنم!!

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ