مهرواژ

جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳

وقتی انتظار اذیتت می کنه*..

وقتی همه چیز احمقانه به نظر میاد..

یک روز جمعه ی کش دار که مثل اینکه هیچ کاری نداری غیر از اینکه به موبایلت زل بزنی و منتظر باشی..

هر یه مدت یک بار یه نگاهی بندازی بهش که خیالت راحت بشه. نکنه زنگ زده و تو متوجه نشدی..

و گذر زمان را با اعماق وجودت حس می کنی..

نمی دونی چه اشتباهی کردی.. نکنه هنوز هم داری اشتباه می کنی..

فکرهای مختلفی از کنارت می گذرن.. گاهی یه ترمز می زنن و گاهی با عجله و سرعت رد می شن..

ولی به هیچ کدوم اجازه ی توقف نمی دی.. دوسشون نداری..

گوشیت را می گیری دستت.. می خوای یه نگاهی به sms های دیشب بندازی.. تا دوتا شو می خونی، پشیمون می شی..

نه، نه، نه!! اصلا هم اینجوری نیست.. نباید اینجوری بشه.. نباید.. می فهمی؟! نباید!

بعد خنده ات می گیره به خوش خیالیت، به سادگیت و اینکه فکر می کنی همه چیز باید خوب پیش بره و هیچ اتفاق بدی نمی افته و هیچ چیزی نمی تونه..

هیچ چیزی نمی تونه! مگه نه؟

بارها از خودت سوال می کنی ولی نیست.. نیست که جوابت را بده.. نیست که بگه تو دنیای منی، دنیای من هم می مونی..

گوشی را می ذاری پیش اسپیکر تا قبل از اینکه لرزشش را احساس کنی، صدای اسپیکر در بیاد و امواجش روی صدای بیژن مرتضوی که دیگه انگار نمی شنوی بیفته..

یه چیزی روی دلت سنگینی می کنه.. سنگینی اشکهات که توی چشمات جمع شدن آزارت می ده ولی حاضر نیستی بهشون اجازه بدی که از اسارت در بیان.. این بیرون جایی برای شما وجود نداره.. باید همونجایی که هستین بمونید.. دلیلی برای اومدنتون نیست..

و فکر می کنی.. به دلیلی که نباید نباشه!

صدای اسپیکر آزار دهنده می شه، خوشحال می شی.. حتماً خودشه.. گوشی را می گیری دستت و منتظر می شی..

ولی اسم شازده خانم روی صفحه خودنمایی می کنه..

_ دنیا اگه گفتی الان کجا هستم؟

به خودت لعنت می فرستی که در مقابل شور و هیجانش چرا انقدر صدات سرد و بی حاله! صدای بیب بیب توی گوشت طنین انداز می شه..

باز گوشیت را می ندازی کنار اسپیکر و به شازده خانم زنگ نمی زنی تا بفهمی چرا قطع شد و ادامه ی صحبت هاش را بشنوی و بفهمی کجا بود ..

باز سکوت، باز فضایی که بهت فشار میاره و باز شب قبل جلوی چشمهات رژه می ره و سعی می کنی بفهمی چی شد؟ چی گذشت.. چرا..

یاد ای میلی که چند روز پیش براش فرستادی می افتی.. همون نوشته ای که دو خط انتهاش اضافه کرد و برات فرستاد..

باز اون دو خط را می خونی، چند بار می خونی.. می خوای باور کنی که دیشب فقط..

ولی اگه.. نکنه...

دوباره sms آخر را می خونی: اگه می خوای فردا صبح خوبی را شروع کنیم...

و فکر می کنی به صبحی که به ظهر رسید..

می خوای این انتظار کشنده را تمامش کنی.. اگه اون کاری نمی کنه، تو چرا سکوت را نشکنی..

_ چیزی عوض نشده. هنوز هم ..

شک می کنی.. واقعاً چیزی عوض نشده ؟

پرسشت باز همه چیز را می ریزه بهم.. مثل اینکه نباید مطمئن می شدی.. نباید درخواست اطمینان می کردی از اینکه واقعاً چیزی عوض نشده..

و هنوز هم منتظری، منتظری عقربه های ساعت از 5 بگذره.. باز گوشی را گذاشتی کنار اسپیکر..

باز هر یه مدت یک بار به صفحه اش چشم می دوزی تا روشن بشه.. تا زمان بگذره و باز بیاد ..

و باز وجودش بهت اطمینان بده..

 

 

 

* دیوونه ی دیوونه ی دیوونه، منم دیوونه کردی..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ