مهرواژ

سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳

پرنده ی خیال

مداد رنگی هاش را گرفت دستش و هر قسمت پرنده اش را یک رنگ زد..

پرنده هایی که تو دفتر نقاشی رنگ می گرفتند و در آسمون خیال من پرواز می کردند..

گوش درد و ضعف جسمانی داشت غالب می شد.. حس کردم دیگه نمی تونم روی پام بایستم.. برای اولین بار توی این یک ماه و اندی صندلی را کشیدم جلو و نشستم..

یاد حرف یکی از بچه ها افتادم .. خاله! شما هیچ وقت نمی شینی؟!

نگاهم به دفترهای نقاشی بود که پرنده ها توش جون می گرفتند و رنگین کمان ِ پرهاشون را به نمایش می ذاشتند.. انگار می خواستند زیباییشون را به رخ بکشن..

 

باز بیهوده دنبال نگاه آشنایی در امتداد نگاه جستجوگرم بودم.. می دونستم دیگه هیچ وقت وقتی از این در میام بیرون نمی بینمش..

ولی نمی دونم چرا هربار در جستجوش هستم با اینکه می دونم نمی تونه بیاد..

و باز دلتنگ می شم..

 

 

کاش می توانستم در میان تنهایی بی پایانش لحظه ای در کنارش باشم..

 

 

 

 

پیش از آن که نماینده ای برای بم بسازید، بم را بسازید

به خانه های خراب بم فکر کنید، نه به بمب های خانه خراب کن

 

یادته حدود یک سال پیش رو؟!

 

 

بعدنش:

چی می شه گفت؟! اين يادتون نره ..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ