مهرواژ

چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

این هفته هم داره تموم می شه..

یک هفته ی دیگه با همه ی بدی ها و خوبیهاش داره به آخر می رسه.. انگار بدیهاش بیشتر بود.. انقدر که یادآوری خوبیها را مشکل کرده..

از اولین دقایق جمعه شروع شد .. فکر می کردم با غروب یک جمعه ی دلگیر همه چیز پاک می شه و اثری ازش باقی نمی مونه ولی تا حال رد پاش را روی تمام لحظاتم حس کردم..

نمی خوام فکر کنم چی شد و از کجا شروع شد.. یاداوری دوباره اش دیگه کمک نمی کنه.. همونقدر که جمعه شب بازبینی داشتیم و دوباره لحظه لحظه اش را حس کردم و اشک ریختم و بغضم را فرو خوردم کافی بود..

دیگه نمی خوام تکرار بشه.. باشه؟!

امروز هم دلگیر بود.. دلم غصه داشت خیلی.. نمی دونم چرا؟! شاید به خاطر لحظاتی که به خاطر غرور جفتمون شکلش عوض شد و باهم سپری نشد..

 

لحظات کلاس نقاشی هم بده، هم خوبه .. هم خیلی سخت ِ و هم شیرین..

وقتی به نتیجه می رسم و حالیشون می کنم کلی خوش خوشانم می شه! خیلی احساس دلچسبیه.. کلاس نقاشی را دوست دارم..

بچه ها را از جلسه ی دوم براساس گروه سنی دو تا گروه کردم.. چهل و پنج دقیقه ی اول انرژی ام حسابی گرفته می شه ، البته شاگردهای باهوش تر و بهتر هم بینشون پیدا می شه..

چهل و پنج دقیقه ی دوم دوست داشتنی تره.. شاگردهای 6 سالم که عالی هستند! سریع می گیرن چی می گم و حسابی انرژی مثبت با نقاشی های رنگارنگ و قشنگشون بهم می دن.. دو تا شاگرد 3 سال هم دارم که نقطه ی مقابل هم هستم!

پارسا هنوز حتی نمی تونه درست رنگ بزنه ولی نازنین از بعضی بچه های 5-4 سال هم بهتر نقاشی می کشه! ولی هر دوشون گل اند.. با اینکه پارسا بیشتر خط خطی می کنه ولی بودن باهاش اعصاب خورد کن نیست..

این نی نی ها را دوسشون دارم با اینکه بعضیهاشون مثل خنگ ها زل می زنن به من!! بعضیهاشون هم که فقط بلدند بگن: خاله بلد نیستم!!

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ