مهرواژ

جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

تکه های کوچک اما به یاد ماندنی پازل زندگی

امروز داشتم به این فکر می کردم که تا روز تولدم چرا هنوز خیلی مونده؟!

دلم تولد می خواد!!! ولی تولدی که شوکه ام کنه و حسابی غافلگیر بشم..

دلم تولد سالهای خیلی قبلتر را می خواد.. اون موقع که روز تولدم را بیاد نداشتم و یک روز که فکر می کردم مثل روزهای دیگه است.. یک روز بیاد ماندنی برام می شد و با کیک و کادو ازم استقبال می کردن..

 

هنوز مدرسه نمی رفتم.. زن عمو و نونوش مهمونمون بودند.. خاله ی گلم هم بود (چقدر دلم تنگ شده براش و برای نی نی های گل و دوست داشتنیش!) ..

همینکه نگاهها مشکوک شد! خاله و مامان انگار به دنبال یه چیزی از هال خارج شدن.. برق رفت!!

تا حالا توی تاریکی کادوی تولدتون را زیر یه نور کم باز کردید؟!

 

سال 76 چند سالم بود؟! .. مامان گفت حدس بزن! فکرش را هم نمی کردم.. وقتی کاغذ کادو را باز کردم بیشتر از حد تصورم خوشحال شدم! هشت کتاب سهراب بود..

 

نمی دونم تولد چند سالگی بود. ولی ماه رمضون بود! شب شهادت امام علی.. رفتن بیرون کیک بخرن ولی نمی دونم چرا حلیم به دست اومدن!!

 

تولد 18 سالگیم به تنها چیزیکه فکر می کردم امتحان زیست بود! چون کشوری بود برعکس امتحانای دیگه ساعت 1:30 برگزار می شد..

از دور دیدن یه چهره ی آشنا تعجب برانگیز بود! چون نه دیگه هم مدرسه ای بودیم و نه بچه های ریاضی اونروز امتحان داشتند.. ولی زهرای نازنین با اینکه خونشون با پیش دانشگاهی که من می رفتم خیلی فاصله داشت، سر ظهر جلوی مدرسه در انتظار من بود تا کادوی تولدم را بده..

 

صبح 19 سالگی دینا و مینا کاملاً طلبکارانه اومدند سراغم و گفتن آماده شو، برو بیرون!

این را هم بگیر، برای خودت روسری بخر!! چیز دیگه ای هم نمی خری، فقط روسری! وقتی هم که اومدی درجا تحویلش می دی، چون باید کادوش کنیم و بعدازظهر بهت بدیم..

تولد 19 سالگی باز مثل سالهای قبل مهسا و شیمن عضو ثابت بودند.. دینا صدام کرد، رفتم طرف تلفن! گفت برو پائین! دم در منتظرته! با تعجب رفتم پائین و مونا را دیدم.. اومده بود هدیه ی تولدم را بده.. بعد از پیش دانشگاهی دیگه ندیده بودمش.. فقط آبان ماه زنگ زدم و تولدش را تبریک گفتم که اون هم غافلگیر شد چون فکر نمی کرد یادم باشه!!

 

شب قبل از 20 سالگی، دینا طبق معمول داشت وقایع اتفاقیه اون روز را تعریف می کرد! ولی یک واقعه وقتی اتفاق افتاده بود که با مامان برای خرید هدیه ی تولد رفته بود.. نتیجه اینکه کادوها لو رفت دیگه!!

چقدر اون شب خندیدم! دینا هم که مدام آه و ناله می کرد.. می گفت اگه مینا و منا بفهمن سر به تنم نمی ذارن.. تو منو مجبور به خیانت کردی!!

به من چه دینا جون به هیچ عنوان در مقابل من نمی تونه جلوی دهنش را بگیره!!

چیزی که صبح لبخند به لبم آورد و آغازگر صبح زیبایی بود.. کاغذی بود که بالای سرم به تخت چسبیده بود.. شب مینا تهدید کرده بود ساعت 12 بیدارم می کنه تا در اولین دقایق تولدم را تبریک بگه..

به جاش یک کاغذ با طراحی خوشگل و چند خطی که روش نوشته بود را ساعت 12 به تختم چسبوند که صبح بیدار شدم اولین تبریک تولد را دریافت کنم..

 

دینا ناظر نوشته ام بود! گفت این را هم اضافه کن که روز تولدت باید یه تلفنچی استخدام کنیم که تلفنهات را جواب بده!!

روزی که خیلی محبوب می شی!! وقتی صدای زنگ تلفن میاد همه می دونن اونی که پشت خط ِ با تو کار داره!! و این خیلی دلچسبه که فراموشت نکردن..

 

بعدنش: تا تولد دنيا هنوز مونده خيلی!!

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ