مهرواژ

پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۳

دیروز..

گاهی انگار نمی بینم.. نمی شنوم.. یه جورایی گیج و منگ شدم..

دیروز روز بدی بود با اینکه قرار بود هفته ی خیلی خوبی باشه..

دیروز روز بدی بود با اینکه مهسای نازنینم را دیدم و یکی، دوساعتی باهاش بودم..

دیروز روز بدی بود با اینکه تونستم حتی برای لحظه ای ببینمت و کاش..

لباسم را پوشیدم.. روسریم را درست کردم.. یه نگاه تو آینه انداختم.. همه چیز خوب بود..

کاپشنم را برداشتم و رفتم پائین..

خیلی وقتها، در اوج اینکه مطمئنم یک برنامه ی بی نقص دارم و همه چیز درست و منظم پیش می ره یک اتفاق همه چیز را می ریزه به هم..

 

دیروز روز بدی بود.. نگاهها جنس دیگری بود.. صداها گوشخراش تر بود..

انگار انتقام گناه ناخواسته ام را از ته مانده های وجودم می گرفتند..

دیروز روز بدی بود.. حیران با یار همیشگی ام راه می رفتم بی هیچ مقصدی.. بدون اینکه حتی بتوانم لحظه ای فکرم را متمرکز کنم..

دیروز روز بدی بود.. و همه چیز ریخت به هم..

دیروز روز بدی بود.. رهگذران با نگاههای خود مرا می دریدند و با نگاه و زبان وحشی شان مورد هجوم قرار می دادند..

دیروز روز بدی بود.. عزیزی را رنجاندم.. و شاید هیچ وقت قدرت و توان جمع کردن و چسباندن وجود شکسته اش را نداشته باشم..

دیروز روز بدی بود.. با بغض به پایان رسید و به شب پیوست و کابوس را به شب سپرد..

دیروز روز بدی بود.. و دیشب...

 

یک جعبه ی دستمال کاغذی گذاشتم پیشم و باز فین فینم شروع شده!! هر چی پارسال سرما نخوردم و در آسودگی به سر بردم.. امسال از هفته ی آخر شهریور سرماخوردگیم شروع شد..

تا می خوام بفهمم که سرماخوردگی تمام شد و خوب شدم! باز دوباره سرما می خورم..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ