مهرواژ

دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳

اشک های لعنتی

حالم بد می شد تا مشکلی پیش می اومد، حرفی بهم می زدن و ناراحت می شدم اشکهام سرازیر می شد..

خیلی سعی می کردم تا جلوی ریزششون را بگیرم و ضعف نشون ندم!

دنیا تو باید قوی باشی! هر چقدر هم ناراحتی اشک نریز.. اشکهات فقط مال خودته.. فقط در خلوت خودت..

خیلی وقتها حتی جلوی حرف زدنم و حرف هایی که شاید به حق باید می زدم را می گرفت و من کفری تر از قبل به خودم لعنت می فرستادم که نمی تونم جلوی این اشکهای لعنتی را بگیرم..

این اشکها برای مظلوم نمایی نیست.. نوشته هام برای بی گناه جلوه دادنم نیست..

هنوز هم حالم بدتر می شه وقتی گریه می کنم و حرفی جز اشکهام ندارم..

نمی خوام گریه کنم.. نمی خوام!!

 

امان از سرمایی که درونم خانه کرده و قصد بیرون رفتن ندارد.. تقصیر خودم هم هست. امروز به خیال اینکه چندان سرد نیست رفتم بیرون و منجمد شدم!!

اصلاً هم از رو نرفتم و تمام مسیر برگشت به خانه را پیاده طی کردم! و نتیجه اش هم سری ست که رو به انفجار است و دنیایی که نمی دانم چرا با درد همزیستی می کند. نه قرص می خورد و نه استراحت می کند تا آرام گیرد..

  

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ