مهرواژ

پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳

زمستان در راه است

منا .. منا! پاشو..

سرش را کمی بلند کرد و تکون داد یعنی چیه؟!

به خاطر بارش برف فردا * همه جا تعطیله !!

- باشه! و چشمهاش را بست..

 

منا .. منا

- هووووووم؟

پاشو ! باد داره می زنه به شیشه.. پنجره را باز کن بیاد تو.. خیلی وقته اون بیرون منتظر مونده و داره می کوبه به شیشه.. پاشو!

- تو دیوونه ای !! تازه اینجا گرم شده..

 

منا .. منا

- هاااااان؟

همه جا را مه گرفته..

بدون اینکه چشمهاش را باز کنه فقط آروم سرش را تکون داد، یعنی باشه فهمیدم!!

 

منا .. منا .. منــــــــــا

نه سرش را تکون داد، نه صدایی و نه چشمهاش را باز کرد..

می خواستم بگم دیگه برف نمی باره..

 

منا .. منا

 

 

* برف که نموند و زود جاش را به بارون داد.. شاید هم بارون لحظه ای جاش را به برف قرض داده بود.. به هر حال فردا جمعه است و چه برف باشه و چه نباشه تعطیله.. و خواهرم خواب آلوده تر از این بود که روزهای هفته را بیاد داشته باشه..

 

هوا بسیار یخ است.. صدای پای زمستون را می شنوی؟ داره نزدیک و نزدیکتر می شه..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ