مهرواژ

جمعه ٤ دی ،۱۳۸۳

ای ‌تو چشمانت سبز

قرار بود يه مطلب برا مهرواژ بنويسم .
هميشه نوشتن تو دفتر يه نفر ديگه حتی اگه اون يه نفر دنيا باشه يه جورايی برام سخت و هراس‌آوربوده ...خيلی خواستم زيرش بزنم نه اين‌که بترسم يا بخوام ازش فرار کنم چون که خيلی از مشتريهای دائمی اينجا مثل عسل‌ بعضی وقتها يه سری به‌من می‌زنن يا خيلی‌هاشون مثل سميرا که طبق دسته‌‌بندی شازده‌کوچولو تو گروه ما قرار می‌گيره هيچ وقت اون‌طرفا آفتابی نمی‌شن يا حتی اونايی که برات کامنت می‌زارن اعم از اين‌که نوشته‌هاشون با افکار و عقايد من سازگار باشه يا نباشه ...
اما مثل اين‌که چاره‌ای نيست پس اين چند خط از حميد مصدق رو بزار به حساب همون نوشته‌ای که قولش رو ازم گرفتی تا يه فرصت ديگه که تو وبلاگ جديدت بنويسم اين هم آدرس موقت وبلاگ جديدت (ديدی من اصلا آدم فروشی بلد نيستم)

در ميان من وتو فاصله‌هاست
گاه می‌انديشم
-می‌توانی تو به لبخندی اين فاصله‌را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دست‌های تو توانايی آن را دارد
-که مرا زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می‌بخشد
شور عشق‌ومستی
وتو چون شعری‌زيبا
سطر برجسته‌ای از زندگی‌من هستی

 

در امتدادش:

اصلاً هم قرار نیست من برم اینجا!! آخه این آدرس مال من نیست. فقط برای این بود که قالب را بتونم ببینم. اکانت نداشتم زودتر بیام توضیح بدم. الان هم با اکانت قرضی اومدم..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ