مهرواژ

دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳

فقط فقط ..

چقدر وحشتناکه وقتی هوار و دویست تا چشم زل زدن بهت، حسابی گند بزنی اساسی به سر تا پات!! آخه من ِ احمق ِ آخر اعتماد به نفس و ادعا!! بعضی وقتها بدجوری گند می زنم که اصلاً نمی دونم چجوری جمش کنم..

آخه کی گفته بود ماشین را روی شیب انگیز ترین !! جا پارک کنن. بعد هم من بخوام برم و ماشین را هم حتماً باید از داخل تعمیرگاه می آوردم بیرون دیگه..

ای خدا بگم چیکارتون کنه.. چند میلیمتر با ماشین جلویی فاصله بود. می دونستم ترمز دستی را بکشم پائین، رفتم تو دل 206 که جلوم بود.. همین هم شد دیگه.. بعد پام را فشار دادم رو پدال گاز، اصلاً هم به اطرافم نگاه نکردم و داشتم دنده عقب می رفتم که گیر کردم به یه چیزی..

گوشه ی سپر جلو ریش ریش!! شده.. همشون هم مثل احمقا نظاره گر خرابکاریهای من بودند.. بابا جونم کجایی؟!

خدا را شکر بابا نبود! می گفت دختر بعد از عمری عرضه یه رانندگی را نداری؟!

کلی خجالت کشیدم! ولی اصلاً هم به روی خودم نیاوردم و با هر بدبختی بود از اون یه وجب جا اومدم بیرون..

اصلاً منو چه به رانندگی! گاهی وقتها حسابی از خودم ناامید می شم.

 

خدا جونم مرسی! غصه ام شده بود اگه امروز مثل شنبه و یکشنبه سیل می بارید.. دلم می شکست حتماً..

خدا جون من که بارون دوست دارم خیلی.. ولی خب، یکی را خیلی بیشتر از همه ی چیزهای دوست داشتنی دوست دارم.. دوست نداشتم سیل بیاد! دوست نداشتم هوا سرد باشه. دوست نداشتم به خاطر من سرما بخوره. حالش مریض شه..

ابرهای خوشگل حالا هر چقدر دلتون می خواد ببارید. فقط لطفاً برنامه های منو نریزید به هم.. می دونم خیلی خودخواهیه! ولی نمی تونم دروغ بگم که! مثلاً بگم خیلی خوشحال می شم همش بارون بیاد اونم وقتی که..

دلم تنگ می شه خب..

 

امروز رفتم اداره ی پست. خانومه دو ساعت با قر و ناز پاکت تحویل می گرفت. بعد در کمال آرامش قبض صادر می کرد. آخ من حرصم گرفته بود! حالا خوبه دونفر فقط قبل از من بودن.. اگه تعداد بیشتر بود که همه باید تا شب می ایستادن.. حالا خانوم یه قـــــــــــر ..

پاکت را دادم دستش یه نگاهی بهش کرد و گفت برید اونطرف! باید اونجا تحویلش بدی. اون یکی خانومه که داشت تند تند می نوشت و سرش را هم بلند نمی کرد.. بعد که لطفش شامل حالم شد و منو دید. گفت ببرید یه جای دیگه!! قبض ندارم.. صداش هم که در نمی یومد. به زور باید می فهمیدی چی می گه!!

دلم می خواست خفش کنم! این هم از اداره ی پست شهرمان..

رفتم آژانس پستی خانومه تند کارم را راه انداخت. با اینکه از اداره ی پست شلوغ تر بود. خیلی هم خانم خوش اخلاقی بود. بدون قر و ناز و ادا و اطوار!!

تقصیر مامانم شد دیگه. گفتم برم یکی از دفترهای پستی. گفت برو اداره ی پست..

 

صبح اون افتضاح را توی تعمیرگاه بار بیاری! بعدازظهر باز ماشین را برداری بری بیرون.. حالا خوبه از خودم ناامید شده بودم..

این اعتماد به نفس منو کشته!! خدا رحم کنه به من و ماشین به اضافه ی جیب بابا جان که هی خسارت می زنم بهش..

 

اصلاً نمی خوام به یه موجود فضول فکر کنم که بهترین لحظاتم را به گند کشید و سایه اش رو انداخت و رفت.. کاش فقط بره و جای پاش را باقی نذاره..

حداقل نذاشت یه ذره دیرتر ببینیمش! آخه خدا جونم...

اصلاً به درک..

 

فقط تویی..

 

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ