مهرواژ

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

 
يه لحظه فکری به ذهنم رسيد.سريع از رو تخت پا شدم و به سرعت لباس پوشيدم و از خونه رفتم بيرون.اول يه کادوی زيبا براش گرفتم و يه سر هم به گل فروشی زدم و يک شاخه رز قرمز خريدم.تو راه همش به حرفايی که می خواستم بهش بگم فکر می کردم.می خواستم حرفايی که از ديشب رو دلم سنگينی کرده بود را عنوان کنم.
گفتم سلام!! بغضی که از ديشب تو گلوم چنگ انداخته بود ترکيد.نبايد اشکام مانع حرف زدنم می شد.حرفهام با اشکهام آميخت و با هق هق گريه همراه شد.
سبک شدم.از اینکه حرفهام را زدم و ناراحتیها تمام شده و دیگه ازم ناراحت نیست به آرامش رسیدم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ