مهرواژ

شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢

آيا باد مرا با خود خواهد برد؟
ديروز صبح بهش گفتم برام كارت اينترنت بگيره.برام زنگ نزد.مي دونستم مثل هميشه يادش رفته زنگ بزنه و يوزرنيم و پسورد را بهم بده ولي با اين حال باهاش تماس نگرفتم.امروز نزديك ظهر براش زنگ زدم رفته بود كوه.امان از اين حواسش!
الان ساعت 23:30جمعه هست و احتمالا اين نوشته را فردا به وبلاگ منتقل مي كنم.
آدمها در حركت بودن.ماشين هاي زيادي در خيابان بود.شيشه ماشين را كشيدم پايين.صورتم را نزديكتر بردم.باد صورتم را نوازش مي كرد.چشمهامو بستم.چقدر اطرافم خلوت بود.گهگاه صداي ضبط ماشين را مي شنيدم.چشمهامو باز كردم خيابان هنوز هم پر ماشين بود و آدمهايي كه در اطراف در حركت بودن.خيابان شلوغ بود اما صدايي نبود.چرا همه جا به نظرم آرام وبدون هياهو بود؟چرا صدايي از آدمهاي اطراف شنيده نمي شد؟صداي ضبط را كم كردم؛خيلي كم.اما چرا صدايي نبود؟
صداي ترانه هايي كه هيچ كدوم به انتها نمي رسيد!كنترل ضبط تو دستم بود و اجازه نمي دادم هيچ آهنگي به انتها برسه. مثل كارهايي كه هيچ وقت به انتها نرسيدن و برنامه هايي كه هيچ وقت شروع نشدن!همه جا برام گنگ بود.يه احساس عجيب!!!
داشتيم مي رسيديم خونه. مي خواستم بگم فعلا نريم خونه.دلم مي خواست باز هم توي ماشين كنار پنجره بشينم و باد صورتم را لمس كنه.نمي خواستم ماشين متوقف بشه؛حركت كنه تا… نمي دونم تا كجا؟شايد تا هر جا كه باد منو با خودش ببره!

رسيديم. اما من هنوز حرفي نزدم!! از ماشين پياده مي شم تا در پاركينگ را باز كنم.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ