مهرواژ

سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

خوب ؛ بد
مثل اينکه اين ماجرا سری دراز داره!می ترسم کم کم به جاهای باريک بکشه.می ترسم براش مشکلی به وجود بياد.مثل اينکه تمام اتفاقات خوب و بد يکی در ميان داره اتفاق ميفته با تمام شدن يکی؛يکی ديگه شروع می شه که اميدوارم اين هم سر انجامی خوب داشته باشه.
************
اگه اتفاق غير منتظره ای نيفته چهارشنبه بعد از ظهر برای يکی دو روز می ريم مسافرت.امروز نزديک ظهر زنگ زد خيلی هيجان زده بود گفت هر روز روی تقويم ديواری؛روی روزهايی که می گذره خط می کشه و برای ۵شنبه که می تونيم همديگه را ببينيم لحظه شماری می کنه.از حرف مامان که گفته بود ۸۰٪ احتمال داره بيايم خيلی پکر شده بود می گفت اصلا حرف اينکه امکان داره نياين را نزنيد من چند هفته است دارم روز شماری می کنم.
من هم مثل هدی هميشه منتظر اين ديدار بودم چقدر برای پيدا کردنش تلاش کردم و به بن بست رسيدم.اصلا تصورش را هم نمی کردم که يه روز خودش برام زنگ بزنه.حدود ۴ هفته پيش مامان صدام کرد و گفت حدس بزن کی پشت خطه؟؟اون روز يکی از روزهای فراموش نشدنی برای منه.سرنوشت چه بازيهايی که نداره!!حالا هم که فکر می کنم ميبينم هيچ وقت حتی تصورش را هم نمی کردم که اون برام زنگ بزنه.هميشه در تصوراتم اين من بودم که پيداش می کردم.حالا هم دلم براش يه ذره شده.کاش هر چه زودتر این ساعتهای باقیمانده بگذره و بتونم ببينمش.هدی هم مثل من هيجان زده است تازه خوبه ۱ ماه بيشتر نيست که از وجود من مطلع شده در صورتيکه من سالهاست که بدنبالش بودم و شايد به خاطر سن کمم و مشکلاتی که سر راه قرار داشت موفق نشده بودم حتی شماره اش را پيدا کنم.ولی هر چه بود گذشت و ما همديگرو پيدا کرديم و اين باعث خوشحاليه.
از عيد تا حالا مامانی را نديدم دلم براش خيلی تنگ شده.۵شنبه می تونه يه روز فوق العاده باشه.هدی را بعد از سالها می بينم. میرم پیش مامانی گلم وخاله جونم.دایی نازنینم که دلم براش خیلی تنگ شده هم از آلمان میاد.خیلی خوبه که آدم توی یه زمان اندک این همه عزیز را ببینه!!
از تمام دوستاني كه طي اين مدت به من سر زدن و برام پيغام گذاشتن خيلي خيلي ممنونم.خيلي خوشحالم كه اين وبلاگ باعث شد تا با شما آشنا بشم و دوستاي خوبي مثل شما داشته باشم.ممنون كه منو مورد لطفتون قرار ميديد و به وبلاگم سر مي زنيد.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ