مهرواژ

یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢

من اومدم
12 روز از آخرين نوشته ام مي گذره.يه مشكل جزئي وجود داشت يعني امروز فهميدم كه توي چند دقيقه قابل حل بوده و اشتباه از من بود البته ISP هم بي تقصير نبود و نابغه هم يه ذره اي مقصر بود ولي اين باعث شد كه بفهمم كه نبايد اين همه به اين نابغه فراموشكار متكي باشم و اگه از همان روز اول تماس گرفته بودم همه چيز درست مي شد.حالا من برگشتم.به چند تا وبلاگ سر زدم كلي متن نخونده دارم كه سر فرصت همه را مي خونم.البته در اين چند روز از نوشتن باز نموندم كه كم كم به وبلاگ منتقل مي كنم.
نوشي جون عزيزم تولدت مبارك.ببخشيد كه دير شد من نبودم و نمي دونستم.اميدوارم سال خوبي را در كنار جوجه هاي خوشگل و نازت شروع كرده باشي.
آقاي دامون من از شما دلخور نيستم.درسته كه با بعضي از نوشته ها و نظراتتون مخالفم ولي شما اين حق را داريد كه حرفاتون را بزنيد و من هم فقط مي تونم مخالف باشم.خيلي وقته ياد گرفتم كه زودرنج و حساس بودن فقط به خودم لطمه مي زنه.درضمن ضبط درسته؛ظبط غلطه!
*** ***
در زير هم متني كه يك هفته اي از نوشتنش مي گذره را مي آرم.موفق و شاد باشيد.
چه قدر انتظار براي ديدار و حالا 1 روز هم گذشت.بعضي وقتها عقربه ها ي ساعت با هم مسابقه مي زارن.هميشه لحظه هايي كه خاطره انگيز و شيرينه به سرعت تمام مي شه. چهارشنبه حدود ساعت 8 شب رسيديم.اول براي هدي زنگ زدم چون كلي سفارش كرده بود هر زمان كه رسيدم باهاش تماس بگيرم اما موفق نشدم.چند لحظه بعد دايي حسين زنگ زد مي خواست ببينه رسيديم يا نه!گفت يكي اينجاست كه مي خواد باهات حرف بزنه.هدي و مونا با باباشون پيش دايي بودند.قرار شد دايي باباي هدي را راضي كنه كه همون شب بيان. اصلا فكرشو نمي كردم كه حالا حالاها بتونم سد(سيد)هادي را ببينم،مامان اينا سِد هادي را از بعد از ازدواجش تا حالا نديده بودن.شب خوبي بود.دايي،ياسي را هم با خودش آورده بود ايران و تا جمعه پيشمون موند.هنوز هم كم حرف و ساكت بود تا جايي كه امكان داشت با حركت سر جواب مي دادو در استفاده از كلمات صرفه جويي مي كرد.
5 شنبه دايي؛مونا و هدي را آورد و بعد هم جواد و خانمش با ني ني شون اومدن.اين هم يك سورپيريز جديد براي من بود. وقتي كه اومديم فقط فكر مي كردم كه موفق به ديدن هدي بشم اما شب قبل هم هدي و مونا وهم سد هادي را ديدم و اين يك ديداره غافلگيرانه هم براي من و هم بقيه بود.5 شنبه هم كه جواد اومد.
جمعه هم همه اومدن خونه خاله. آژانسي كه با هاش اومديم قرار بود حدود 3 بياد دنبالمون كه نزديكه 4 رسيد. با اومدن آقاهه اصرار و خواهش جواد و هدي كه از موقعي كه اومده بودن شروع شده بود براي اينكه امروز نريم بيشتر شد خاله هم كه از ديشب تلاش مي كرد نظر مامان را عوض كنه.سر اين موضوع هم كلي فيلم داشتيم و بالاخره آقاهه را تا ساعت 5/5 معطل كردن با چايي و ميوه و…؛ شنبه خواهرم كلاس زبان داشت و چون چهارشنبه نرفته بود نمي تونست شنبه را غيبت كنه واگه به خاطر كلاسش نبود بيشتر مي مونديم. مامان بهشون قول داد كه آخر شهريور دوباره مييايم تا بالاخره رضايت دادن كه بريم خونمون.
ديشب كه رسيديم مامان به جواد زنگ زد كه بگه رسيديم،به مامان ميگه حالا كي مياين؟امروز هم هدي تماس گرفت ببينه چند شهريورقراره برگرديم.حالا خوبه ديروز پيش هم بوديم!!
توي اين كمتر از 2 روز ياسي بيشتر حرف مي زد.امسال ميره كلاس دوم.بهش تخته نرد بازي كردن هم ياد داديم.خيلي خوشش اومده بود تازه چند دست هم برد.ناناز هم هر فرصتي گير مي آورد مي خواست عمو زنجيرباف بازي كنه.شب اول بعد از شام رفتم شير آب دستشويي را براي ناناز باز كنم تا دستهاي چربش را بشوره وقتي دستهاي صابونيش را به دور دهنش كشيد ياد يكي دو سال پيش افتادم كه بغلش كردم و بردمش كه دست و دهنش را بعد از غذا بشورم چون دور دهنش چرب بود بهش گفتم يه وقت دهنش را باز نكنه تا من دور دهنش را با صابون بشورم.دست صابونيمو به لبش كشيدم و بهش گفتم دهنت را باز نكن تا من با آب بشورمش.ناناز هم با صورت صابوني گفت چشم!دهنمو باز نمي كنم!!!
حالا نانازِ من امسال مي ره آمادگي.عشقه من،بزرگ شده و مي تونه بيشتر كاراشو خودش انجام بده،براي خودش خانمي شده.
راستي مريخ را ديديد؟از چهارشنبه قابل رؤيت بود.امشب هم مي شد ديد. به سمت جنوب (قبله)نگاه كنيد.مريخ از ستاره ها بزرگتره و به رنگ زرد – نارنجي مي درخشه و كاملا مشخصه.چهارشنبه كه خاله گفت تا 185 سال ديگه اين تكرار نمي شه و مريخ انقدر نزديك به زمين قرار نمي گيره.ايمان (8 سالشه) پرسيد اون موقع من چند سالمه؟
*** *** ***
عسل جونم اين هم گزارش سفر. من نمي دونم دقيقا چه موردي را بايد برات توضيح بدم.بپرس من با كمال ميل جواب مي دم.
آقاي حسين؛ پرشن بلاگ را در آدرس وبلاگتون اشتباه تايپ كرديد.درستش persianblog هست.
شنبه 8/6/82

دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ