مهرواژ

چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

سرگردان
يه جوری شدم.ديگه شوروشوق سابق رو ندارم.انگار طبق يک وظيفه و يا هر چی که می شه اسمشو گذاشت ميرم.نمی خوام بزارمش کنار.شايد اين يه احساس زودگذر باشه.پس نمی خوام کاری کنم که پشيمون بشم.می دونم بيشترش به خاطر ۴ماهي هست که نرفتم کلاس وقلم به دست نگرفتم.هيچ چيزی هم به دست نياوردم جز چيزهايی که از دست دادم.ديگه کلاس نقاشی باعث آرامش وشاديم نمی شه.ديگه حوصله ندارم.می رم کلاس که با اين احساس مقابله کنم حتی با اينکه ديگه مثل سابق کار نمی کنم.قبلا از هر فرصتی برای نقاشی استفاده می کردم اما حالا ...
نمی دونم چکار بايد کنم.بيشتر وقتمو الکی می گذرونم.روزهامیان و میرن و من هیچ کار مثبتی انجام نمی دم.دچار وجدان درد شدم از این همه بیکاری.فقط برای ۴ ساعت در هفته برنامه دارم که اون هم همیشه درست پیش نمیره.الان که ۲ جلسه است کلاس نرفتم.
کم کم خودمم باورم شده که عوض شدم.هر دفه بعد از کنکور باهاش حرف زدم گفت آدم سابق نیستی.خسته شدم از بس گفت عوض شدی.شاید حق با اون باشه.انگار دیگه چیزی از ته دل خوشحالم نمی کنه.شادی و خوشحالی برام زود گذره و به سرعت از بین می ره.یه جورایی سردرگم هستم. اینکه باید از نو شروع کنم آزارم می ده بااینکه انتخاب خودم بوده ولی شاید چاره ی دیگه ای نبوده.
یعنی واقعا تغییر کردم؟شاید این جور باشه ولی با گفتنش که چیزی عوض نمی شه.
می خوام از اول شروع کنم ولی نمی دونم توانشو دارم یا نه.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ