مهرواژ

پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

يک روز
امروز مي تونست روز خوبي باشه با يه شب به ياد ماندني. ولي من خوشحال نبودم،مي خواستم از ته دل شاد باشم ولي يه احساس ناخوشايند آزارم مي داد.يك بغض راه گلوم را بسته بود و منتظر بود تا هر لحظه به هق هق گريه تبديل بشه. شايد تا مدتها ديگه اين فرصت دست نده كه همه با هم باشيم.ساكت تر از هميشه يه چيزي روي دلم سنگيني مي كرد. موقع شام وقتي پرسيد ناراحتي؟لبخندي زدم و گفتم نه!ناراحت نيستم.گفت ناراحتي! و رو كرد به بقيه و گفت بچه ها دنيا ناراحته.سريع گفتم نه!اصلاً ناراحت نيستم. موقع خداحافظي وقتي چند قطره اشك لغزيد و آرام از روي صورتم پائين آمد دعوام كردن.دنيا گريه نكن منم گريه مي كنما.دنيا چرا گريه مي كني؟دنيا اگه گريه كني من همين جا مي مونم نمي تونم برم.دنيا… دنيا… دنيا…
هر كدوم يه چيزي مي گفتن، مي تونستم اشك را توي چشماشون ببينم و من شرمنده از اينكه چرا نتونستم اشكهام را حبس كنم. دستمال كاغذي را از دستش گرفتم، اشكهام را پاك كردم.خداحافظي كردم و به طرف خونه راه افتادم.دنيا يه وقت گريه نكني ها.دنيا چِت شده؟دنيا گريه نكن.دنيا يه وقت اشكهات سرازير نشه.دنيا…
الان يه سردرد وحشتناك با يه بغض محبوس شده برام مونده…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ