مهرواژ

شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢

 
ديشب مامان گفت شنبه مامان بزرگ عمل داره.مي خواستم امروز برم بهش سر بزنم.جمعه قرار بود بيمارستان بستريش كنن.صبح مامان اومد بيدارم كرد.مي خواست بره بيمارستان.ديشب حال مامان بزرگ بد شده بود و برده بودنش بيمارستان.مامان و بابا هم تا 5/3 صبح بيمارستان بودن.نزديك ظهر مامان اومد.فردا قراره عملش كنن.صبح مي خواستم با مامان برم اما نرفتم.نميدونم چرا !!ولي نرفتم.
ظهر بهش زنگ زدم.گفت بعد از ظهر مي ياد. 1هفته است نوشته جديدي در وبلاگ نزاشتم.
ذهنم پر حرفهاي نگفته است.حرفهايي كه هيچ گاه بازگو نشده وهرگز برروي كاغذ نيومده.ديروز خواستم بنويسم اما كلامم بين حركت انگشتانم روي صفحه كليد گم شد و آنچه كه مي خواستم به رشته تحرير در نيومد.هيچ كدوم از نوشته هام راضي كننده نيست چون مي دونم آنچه در ذهنم جاري بوده دقيقاً اين نيست.
پرسيد مشكلت اينه كه نمي توني بنويسي؟ گفتم آره . گفت بگو.حرف بزن. گفتم هيچ صدايي نيست.لبانم حركتي نمي كنه.نمي تونم حرف بزنم.
گفت شايد اين مقدمه اي براي پرورش ذهنت باشه. گفتم زياد اميدوار نباش.
راه ميرم و راه ميرم و آنچه هست در درونم بازگو مي شه. خستگي خبر از گذر زمان ميده. مدت زياديه كه دارم طول اتاق را راه مي رم.متوجه گذشت زمان نشدم.مي شينم تا بنويسم اما مكتوب نمي شه.اين حرفها فقط در درونمه و بيرون نمي ياد.خودكار روي صفحه سفيد كاغذ جلو نميره.كلماتم در بين كليدهاي كيبرد گم مي شه و ثبت نمي شه.
سه شنبه 11/6/82
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ