مهرواژ

یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

من گم شده ام
مثل اينكه نوشتنم خيلي ايراد داره و بيشتر باعث سردرگمي شما مي شه و متوجه موضوع نمي شيد.شايد به خاطر اينه كه توضيح احساسم خيلي سخته.چيزي كه اگه مي تونستم تفسير و ريشه يابيش كنم خيلي از مشكلاتم حل مي شد.يه مدته ديگه آن دنياي سابق نيستم.تقريباً مي دونم دليل اصلي چيه و از كجا شروع شده ولي فكر نمي كردم اينهمه روم تأثير بزاره خصوصاً كه مي دونم نبايد اهميتي بدم و بايد از نو شروع كنم.براي شرح نوشته هام بايد از خيلي قبل شروع كنم شايد بتونم نوشته يك روز را با چند جمله توضيح بدم ولي ترجيح مي دم از اول بگم البته براي طولاني شدن نوشته ام عذر مي خوام.
9 ماه خونه موندن و تلاش براي دستيابي به يك هدف.تنها چيزي كه مي تونست منو از حال و هواي كنكور در بياره نقاشي بود البته تا قبل از عيد در يكي دوتا كلاسي كه ميرفتم در كنار دوستام بودم.من همان دنياي شيطون و بازيگوش بودم.بيچاره استاد ترسيم فني چي از دستم كشيد.نمي دونم چه طوري تحملمون كرد.دلم براش سوزيد.شايد اگه آن موقع تصميم به نوشتن وبلاگ مي كردم حال و هواش خيلي با الان فرق مي كرد.از بعد از عيد تمام كلاسها تعطيل شد.بيرون رفتنم به حداقل رسيد،البته خودم اين طور خواستم و هنوز هم تا مجبور نشم بيرون نمي رم.نمي خواستم پشت كنكور بمونم.مي دونستم برعكس خيليها كه كارشون را راحت مي كنن من بر مشكلاتم افزوده بودم.من ديپلم تجربي داشتم و بايد در 9 ماه، درس بيشتر از 3 سال را مي خوندم و منابع وسعت بيشتري داشت.بعضي از اطرافيانم از اينكه با وجود رتبه خوبي كه در رشته تجربي آورده بودم.انتخاب رشته نكردنم را كاري اشتباه مي دونستن.وامسال هم كه كنكور تجربي شركت نكردم و هنر را ترجيح دادم به نظرشون باز هم اشتباه كردم چون مطمئن بودن مي تونستم قبول بشم.
از چند هفته قبل از كنكور ديگه نتونستم درست درس بخونم.بيشتر طول اتاق را راه مي رفتم.خستگي،كمر درد حاكي از اين بود كه خيلي وقته دارم بي هدف راه مي رم.من متوجه گذشت زمان نشده بودم.كاش اين امتحان لعنتي تمام بشه.جمعه آمد و من كنكور دادم اما اصلا خوب نبود.حالم خوب نبود.يه دوست نازنين خيلي باهام حرف زد و كمكم كرد تا بهتر بشم.تمام اميدم به دانشگاه آزاد بود كه متأسفانه نتونستم سر جلسه حاضر بشم.
سعي كردم فراموش كنم.آخرش كه چي؟فوقش يك سال ديگه مي مونم.من كه قرار نيست برم سربازي.من تلاش كردم كه همون دنياي سابق باشم.كسالت و بي حالي را دوست نداشتم.من عاشق شيطنت و شلوغي بودم.ساكت بودن براي من معني نداشت.كنكور ارزش اينو نداشت كه من به خاطرش به يك دختر افسرده تبديل بشم.
باز هم قصه تكراري اكثر هم سن و سالاي من.الان مي گيد دانشگاه خبري نيست و اين پايان راه نيست و از اين حرفا.خودم خوب مي دونم.من نخواستم كه غم توي دلم خونه كنه اما كم كم اومد و در قلب و روحم جاي گرفت.البته كنكور به تنهايي باعث نشد.با اين شروع شد و يكسري اتفاقات ديگه بهش دامن زد.اتفاقاتي كه پشت سر هم مي ياد و اجازه نمي ده من يك نفس راحت بكشم.بعضي وقتها واقعاً نمي دونم چرا ناراحتم.چرا گريه مي كنم.اگه نوشته هاي اولم را خونده باشيد نوشته بودم حتي نقاشي هم ديگه باعث آرامشم نمي شه.ميرم كلاس تا با اين احساس مقابله كنم.نمي خوام نقاشي را كنار بزارم…
من سعي كردم از طريق كارهايي كه دوست دارم از اين حال و هوا در بيام.اما زياد موفق نبودم.من هنوز مشكل اولم را داشتم آمدن كارنامه و بعد هم اعلام نتايج آنقدر آزارم نداد.من توان تحملم كم شده بود.هر موقع كه داشتم اميدوار مي شدم كه دارم بهتر مي شم يه اتفاقي افتاد و بهم يادآوري كرد كه نبايد زياد خوشباور باشم.من طاقت مشكلات ديگه را نداشتم.از درون دارم له مي شم.خسته ام!خيلي خسته.شايد هيچ كدوم ارزش نداشت اينهمه داغون بشم اما من دارم از داخل خرد مي شم.
از 6 نفري كه با هم بوديم غير از من همشون دارن مي رن دانشگاه.قبولي دوستام خيلي خوشحالم كرد مخصوصا كه شبنم در رشته موردعلاقه اش قبول شده.اما آن شب كه همه با هم بوديم.موقع خداحافظي دلم خيلي گرفت.پارسال كه عسل رفت اردبيل تنها شدم اما شبنم،ميهن،شادي و شكوفه بودن.همه براي كنكور هنر مي خونديم و من لحظات خوبي را در كنارشون داشتم.دلم براشون خيلي تنگ مي شه اما ما كه هميشه نمي تونيم در كنار هم باشيم.دعا مي كنم ميهن در مصاحبه قبول بشه تا از ترم دوم بتونه در رشته موردعلاقه اش درس بخونه.
الهام جون،من نوشته هامو خطاب به كسي و يا براي كسي نمي نويسم.فقط براي خودم مي نويسم.شايد براي كمك به خودم.فكر اينكه درصد اشتباهاتم بالا رفته آزارم مي ده.5 شنبه قبل از ظهر احساس كردم كه حالم بهتر شده اما يك تلفن آرامشم را برهم زد.ديروز خوب بودم اما الان شك دارم! مسأله اي هست كه داره اذيتم مي كنه.مي خواستم اين نوشته را در 2 قسمت در وبلاگ بزارم كه باعث خستگي نشه.اما به مدت 1 هفته اينترنت تعطيل و تا هفته ديگه متن جديدي در وبلاگم نمي تونم بزارم.از همه شما دوستان خوبم كه بهم سر مي زنيد ممنونم.خيلي دوستون دارم.اين 1 هفته دلم براتون خيلي تنگ ميشه،متأسفانه 1 هفته نمي تونم وبلاگ بخونم و اين خيلي بده.دوست دارم يك تغييرو تحول بزرگ تو زندگيم بدم تا از اين حال و هوا در بيام اما خودم هم نمي دونم چكار مي تونم انجام بدم.آن 2 روزي هم كه رفتم سفر ظاهراً خيلي خوب بود ولي باز هم نتونستم از دست اين احساسات آزار دهنده خلاصي پيدا كنم.ذهنم مغشوش و در همه نمي دونم كجا را اشتباه كردم.
خسته ام،خسته از كاراي تكراري،خسته از زندگي.خسته از خودم… حوصله غذا خوردن هم ندارم،درست نمي خوابم.هيچ كس از دنيا انتظار خستگي و بي حوصله بودن را نداره.دنيا براشون يادآور شيطنت و تحرك و شلوغي و يه دختر پر انرژي بوده اما حالا …
دنيا چرا انقدر بي حالي؟ از تو بعيده ساكت باشي. دنيا حالت خوب نيست؟مريضي؟ دنيا خودتي؟ دنيا ناراحتي؟ دنيا هيچ وقت انقدر آرام وساكت نبودي. دنيا چرا بي حال حرف مي زني؟ دنيا چرا لاغر شدي؟رژيم مي گيري؟ دنيا… دنيا… دنيا…
دنيا گم شده.ايني كه مي بينيد يك دنياي آشفته است كه با دنيا خيلي فرق داره.دنيا گم شده…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ