مهرواژ

سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

تيك..تاك…

خوب مي شه.. خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه.. هيچ اتفاقي نميفته.. هيچ اتفاق بدي..هيچ…
چرا زنگ نمي زنه؟مگه عمل چقدر طول مي كشه؟…شايد هنوز عملش نكرده باشن.. من حتي نمي دونم عمل چه ساعتيه.. تمام بشه خود مامان زنگ مي زنه…
صبح بعد از رفتن مامان مي خواستم هر طور شده خودم را مشغول كنم.نمي خواستم بهش فكر كنم.خدايا خداوندا خودت كمك كن…
اول ميز صبحانه را جمع كردم.شايد ديگه مشكلشون رفع شده باشه و بتونم كانكت بشم! اومدم بالا كامپيوتر را روشن كردم. اَه…امان از اين كارت
چند تا آهنگ انتخاب كردم و كامپيوتر را روي Screen saver گذاشتم.
خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه…
رفتم پايين، امروز چهارشنبه است،تربچه داره.اَه!! اين كارتون چيه داره مي ده.صداي تلويزيون را قطع كردم.ضبط را روشن كردم.
بيل كوچولو تمام شد.اين ديگه كيه؟يه روز خواستم برنامه تربچه را ببينم،حالا هم كه نمي ده.تلويزيون را خاموش كردم.طول اتاق را راه مي رفتم،منتظر تلفن بودم.چرا زنگ نمي زنه؟
-چه خبره؟بالا كامپيوتر را روشن گذاشتي.پايين هم كه ضبط. خواهرم بود كه كتاب به دست اومده بود پايين. ميوه برداشت و نشست روي مبل و مشغول خوندن كتاب شد.نمي خواستم بيكار بمونم.حوصله هيچ كاري هم نداشتم.رفتم جاروبرقي را آوردم تا هال را جارو بكشم.
-دنيا!! حالت خوبه؟.. كاركن شدي.چي شده داري جارو مي كشي؟
-مگه بده؟ناراحتي ؟
-نه فقط تعجب كردم.از تو اين كارا بعيده!!
-تو بشين فقط بخور و كتاب بخون.كار ديگه اي انجام نده.خسته مي شي
-باشه عزيز،نگران من نباش
تلفن زنگ زد.رفتم كه گوشي را بردارم،قبل از من برداشت.
-كي بود؟
-زن عمو بود.مي خواست بدونه مامان بيمارستانه؟
افكار مختلف به ذهنم هجوم مي آورد.مي خواستم خودم را مشغول كنم تا از شرشون راحت بشم.زنگ زدم به عسل.خونه نبود.خرسم را تو دستم گرفته بودم و توي هال راه مي رفتم.فردا سالگرد مامان بزرگ ياسمن ِ.چقدر زود يك سال گذشت.چه اتفاقي و يكباره مامان بزرگش فوت كرد. يك ماشين با سرعت بهش خورده بود.
نه..نه..نه… خوب مي شه.. حتماً خوب مي شه…
شبنم زنگ زد.گفت مي خوام امروز ببرمت بيرون. –كجا؟ –كنسرت گيتار. –كادوي تولد شادي و ميهن را هم بيار بهشون بديم.مثل اينكه تصميم ندارن نه كادوشون را بگيرن نه مارو مهمون كنن. –تقصير شكوفه است.رفته مسافرت پيداش نيست.قرار بود همه با هم بريم بيرون.خانم نيست بچه ها هم قرار نمي زارن…
-پس وعده ديدار ما ساعت 5/6
تلفن را قطع كردم. با اينكه مطمئن نبودم كه بعدازظهر بتونم باهاشون برم ولي گفتم ميام.
چرا مامان زنگ نزد؟ ساعت نزديك 5/11 بود كه مامان زنگ زد. – چي شد؟عملش كردن؟تمام شد؟عمل موفقيت آميز بود؟
-هنوز تو اتاق عمله.از 5/8 بردنش اتاق عمل هنوز بيرون نيومده…
همه چي به خوبي تمام مي شه.. خوب مي شه..خوب مي شه.. خوب مي شه.. خوب مي شه...
تلفن زنگ زد.ساعت نزديك 1 بود. نمي دونم!! شايد هم از 1 گذشته بود.بابا بود.عمل موفقيت آميز بود.مامان بزرگ بهوش آمده بود و بابا و مامان داشتن ميومدن خونه.
خدايا شكرت…
چهارشنبه 12/6/۸2
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ