مهرواژ

پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢

آسمون ابری
کتابها را بهش دادم و خداحافظي كردم. باران تندتر از قبل مي باريد.با اينكه مي دونستم باران مي ياد اما چتر همرام نياورده بودم.تاكسي تلفني روبروي خونشون بود.اما نه! تصميم گرفتم پياده برم.دل من هم مثل آسمون گرفته بود.نمي دونم آسمون براي ابري و باراني بودنش دليل داشت يا نه اما من دليلي نداشتم.شايد هم دليلي بود و من خبر نداشتم.چشمهامو بستم و صورتم را به سمت آسمون گرفتم.قطرات بارون به صورتم برخورد مي كرد.خيلي لذت بخش بود.چشمهامو باز كردم و آروم به راهم ادامه دادم با اين حال كمي زود رسيدم.
ـسلام
ـسلام.تو باز بدون چتر اومدي؟
ـحوصله نداشتم.
ـسرما مي خوري دختر.نگاه كن!تو كه حسابي خيس شدي.
ـمهم نيست!!
باز آسمون قلبم ابري شده.اما ناي باريدن نداره.نمي دونم خورشيد كجا رفته و چرا پشت كوهها قايم شده.اما من ديگه حوصله قايم با شك بازي ندارم.قدمهام كند شده و به سختي حركت مي كنم.مي ترسم خورشيد را دير پيدا كنم و يا …
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ