مهرواژ

جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢

سلامي اي غرابت تنهايي
احساس تشنگي ميكني،دلت يه چايي داغ مي خواد.منتظر ميموني آب جوش بياد و چاي دم مي كني.يك ليوان چايي خوش رنگ براي خودت مي ريزي، دستت را به ديواره ليوان مي چسبوني تا انگشتهاي يخ زده ات گرم بشه.دلت مي خواد مثل هميشه اشعار فروغ را باصداي بلند بخوني.به سمت طبقه بالا حركت مي كني اما حالا دلت مي خواد براي چندمين بار شازده كوچولو بخوني ولي كتاب فروغ را از اتاقت بر ميداري و ميري پائين.چايي هنوز داغه.كتاب را باز مي كني و شروع مي كني به خوندن.
هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آفتاب و آب را
مي مكد كه زندگي كند

صدات كمتر و كمتر مي شه!!

همه شب با دلم كسي مي گفت
“سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود، مي رود، نگهدارش”

ديگه صدايي شنيده نمي شه و لبات آرام آرام حركت مي كنه!!

گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟

بلند مي شي ليوانت را بدون هيچ دليلي مي شوري و يك ليوان ديگه بر ميداري و دوباره چايي مي ريزي.هنوز تشنته و دوست داري باز چايي بخوري.

باد ما را با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد

لبات هم از حركت باز مي مونه و در سكوت شعر مي خوني.

“در اضطراب دستها پر،
آرامش دستان خالي نيست
خاموشي ويرانه ها زيباست”

صداي مامانت را مي شنوي كه مي گه چرا باز چايي ريختي؟ چند تا چايي مي خوري و شكر، تو چايي مي ريزي و شروع مي كني به هم زدن چون هنوز هم دلت چايي مي خواد.

درخت كوچك من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
كجاست خانه باد؟
كجاست خانه باد؟

باز عطسه مي كني و مامان براي چندمين بار مي پرسه قرص خوردي و تو باز جواب منفي ميدي و مامان مي گه پاشو قرص سرما خوردگي بخور.

اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشائيد
بر او ببخشائيد

-دلم مي خواد شير بخورم. و مامان پيشنهاد مي ده كه اين ليوان سوم را نخوري و بجاش يك ليوان شير بخوري ولي مخالفت مي كني.دلت مي خواد “ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد…” را براي بار چندم توي اين چند روز بخوني.

و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني

با دقت كلمات را از جلوي چشمهات مي گذروني.مي خواي تك تكشون را به خاطر بسپاري و در وجودت حل كني و هيچ كدوم را به دست فراموشي نسپاري و در ذهنت ثبت كني.

در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دستهاي تو ويران شدند باد مي آمد

نسيم سردي از پنجره بهت مي خوره اما نمي گي چقدر يَخه!! چون مامان يادش ميفته كه تو هنوز قرص سرماخوردگي را نخوردي.

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود،آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

يك ليوان شير داغ مي كني و روي ميز كنار روزنامه هاي امروز قرار مي دي و براي بار دوم شعر را از اول مي خوني.

واين منم
زني تنها

داري چي مي خوني؟ سرت را از رو كتاب بالا مياري و بابا را مي بيني. و در جوابش مي گي:كتاب، شعر فروغ و نگاهت به ليوان شير ميفته با اينكه هنوز ديواره ليوان كمي گرما داره اما شير سرد شده.

خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

چقدر اشعار فروغ و خصوصاً اين شعر را دوست داري و از خوندنش سير نمي شي و دلت مي خواد بارها و بارها بخوني.

من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

نگاهي به ساعت مي اندازي،امشب آخرين قسمت برداشت دو را مي ده.تلويزيون را روشن مي كني تا آخرين قسمت از گفتگو با كمال تبريزي را ببيني.چقدر دلت مي خواد كه مهرمادري راببيني چون چند شب پيش نتونستي ببيني،اما مي دوني اين اتفاق نمي افته و به خواسته ات نمي رسي.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني.

نگاه كن چه برفي مي بارد…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ