مهرواژ

دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢

دو دو چي چي…
غروب رفتم يه سري به مامان بزرگ بزنم.حالش خيلي بهتر شده.پسر عمه كوچولوم حالش خوب نبود.عمه ازم خواست كه پيش مامان بزرگ و امير بمونم تا با شوهرش ايمان را ببرن دكتر.امير پيشنهاد داد نون ببر كباب بيار بازي كنيم.ياد كيوان افتادم.چند سال پيش كه اينجا دانشجو بود و من 9-8 سالم بود.هر وقت نون ببر كباب بيار باهاش بازي مي كردم دستهام تغيير رنگ مي دادو به قرمز تبديل مي شد. بدجنس.من ديگه باهات بازي نمي كنم.برو!! دستهام داغون شد.
روزهاي خوبي بود.اكثر شبها مي اومد.يك صندلي كنار در اتاق انتظارش را مي كشيد.هر شب يك خاطره.بچه شيطون و بازيگوشي بود و خاطرات شيرين و خنده داري داشت.خاطرات اون حكم قصه قبل از خواب را برامون داشت.با بلند شدن خنده و سر و صداها.مامان، كيوان را صدا مي زد كه از اتاق بياد بيرون و بزاره بخوابيم. كيوان!! بچه ها فردا مدرسه دارن.بايد صبح زود پاشن.
وقتي بود بجاي مامان تكاليفم را كنترل مي كرد،موقع امتحانا ازم درس مي پرسيد،برام املا مي گفت،كلاس پنجم كه بودم غير از انشاي اول و آخر همه را برام نوشته بود.اولي را خودم نوشتم آخري را هم مامان چون رفته بود امتحان فوق بده.يك پسر عمه كه در 4 سال دانشجوييش كه خونه مامان بزرگ زندگي مي كرد نقش يك برادر بزرگتر را برام ايفا كرد.شايد از برادر هم بهتر بود.فكر مي كنم خواهر برادرا زياد باهم دعوا مي كنن.تازه من هيچ وقت امكان نداشت كه يك برادر با 11ـ10 سال اختلاف سني داشته باشم.
از روي مبل بلند شدم.امير دنبالم راه افتاد.حوصله نداشتم باز هم نون ببر كباب بيار بازي كنم.گفت ماشين بازي كنيم؟ گفتم پشت لباسم را بگير قطار بازي كنيم.قبول كرد و با هم طول هال را طي كرديم از بين مبلها گذشتيم و با قطار خياليمون به راه افتاديم…
دودو چي چي… دودو چي چي…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ