مهرواژ

چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

 
حتی فکرشو هم نمی کردم که ناراحت بشه.اصلا حرف من اهميتی نداشت.ازقيافه ی در هم رفته اش وحسادتی که نمی تونستم درک کنم خنده ام گرفته بود.وقتی داشتم با عسل بر می گشتم و تو راه براش تعريف می کردم هم نمی تو نستم جلوی خنده ام رو بگيرم.شايد خنده معنی نداشت همون طور که ناراحتی؛سردرد وحسادت اون هم به نظر من بی معنی بود.
امروز از صبح تا حدود ۴ بعد از ظهر پای کامپيوتر بودم(البته بجز موقع نهار)وقتی کامپيوتر رو خاموش کردم احساس خستگی شديدی داشتم اصلا حال نداشتم برم کلاس.ولی بعد از ۱۰ دقيقه دراز کشيدن منصرف شدم و آماده شدم و رفتم.ولی جالب اينجا بود که ۲ ساعتی که کلاس بودم اصلا از خستگی و خواب آلودگی خبری نبود تازه ساعت ۷ که عسل اومد دنبالم انگار پر انرژی بودم و تازه دلم می خواست پياده روی کنم.که البته ۱ساعتی پياده روی کرديم و از هر دری حرف زديم تا رسيديم به خونه ی عسل اينا(انگار قرار بود عسل منو تا خونه همراهی کنه!)بعد هم باتاکسی بر گشتم خونه.البته اگه يکی باهام بود دوست داشتم پياده روی کنم.
امروز روز خوبی بود با اينکه اتفاق فوق العاده ای نيفتاد ولی احساس خوبی داشتم ومهم اين بود که چيزی اين احساس رو از بين نبرد.
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ