مهرواژ

پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

چرا فكر مي كني درست فكر مي كني؟؟؟
كي گفته حتماً بايد عاشق شد و طعم عشق را چشيد؟ چرا فكر مي كني چون دوسم داري من هم بايد دوست داشته باشم؟ چرا تصور مي كني هيچ كس نمي تونه بيشتر از تو دوسم داشته باشه و يا بهتر از تو باشه؟ كي گفته چون من بهت جواب رد دادم پس دلم پيش كس ديگه است و عاشق يكي ديگم؟ چرا بايد حتماً به پيشنهادت جدي فكر كنم؟ اصلاً جدي يعني چي؟ اگه بهت جواب مثبت بدم و به ميل تو رفتار كنم يعني جدي به اين موضوع فكر كردم؟ اصرار چه دليلي داره؟ چرا فكر مي كني با گفتن جملات عاشقانه و دوست دارم هاي مكرر نظرم عوض مي شه؟ چرا نمي توني قبول كني من نمي خوام كسي را دوست داشته باشم؟ خيلي فهمش سخته؟ كي گفته تو بيشتر از هر كس ديگه قدرم را مي دوني؟ چرا فكر مي كني بعدها قدرت را مي فهمم؟ موقعي كه شايد دير شده باشه و راه باز گشتي نباشه؟ اين اعتماد به نفس بالا را از كجا آوردي؟ چرا فكر مي كني اگه درست فكر نكنم و تصميم درستي نگيرم حتماً پشيمون مي شم؟ چرا كار درست و عاقلانه بايد در قبول كردن تو باشه؟ اگه دوست داشته باشم موجود عاقلي هستم و درست فكر كردم؟ چطور با اطمينان مي گي عاشقم مي كني؟ چرا بر اين باوري كه حرفهات معجزه گرند و به هر كس ديگه گفته بودي بارها و بارها عاشق شده بود؟
اين تعصبات بي مورد و احمقانه از كجا نشأت مي گيره؟ مي خواي ثابت كني خيلي بهم اهميت مي دي و حساسي؟ من اگه توجه تو را نخوام چكار بايد كنم؟ چرا بايد هربار بپرسي دوست دارم يا نه؟ چرا نمي خواي منو درك كني و حرفهام را بفهمي؟ من به چه زباني حرف مي زنم؟ چرا حرفهام را نمي شنوي و باز هم حرفهاي خودت را مي زني؟ چرا به خودت حق انتخاب مي دي اما من…!!! به نظر خودت بهترين را انتخاب كردي اما يك بار از خودت پرسيدي آيا تو هم براي من بهتريني؟ چرا من؟ به قول خودت خيلي ها آرزوي اين را دارن كه تو دوسشون داشته باشي و يا بهشون توجه نشون بدي پس چرا من؟ چرا مي خواي عاشقم كني و مطمئني كه مي توني؟ چرا مطمئني كه مي توني؟ چرا مي خواي عشقت را به من ثابت كني؟ چرا بر اين باوري كه گذشت زمان باعث مي شه من ارزشت را متوجه بشم؟ چرا در آينده از اينكه به عشقت پشت كردم بايد پشيمون بشم؟ چرا بايد دوست داشته باشم؟ چرا نمي خواي قبول كني كه دوست ندارم؟ مگه نگفتي كه من با همه كسايي كه تا حالا ديدي فرق دارم؟ آره فرق دارم!! من به جملات رمانتيك و عاشقانه آلرژي دارم.دوست ندارم دوسم داشته باشي.از تعصبات و غيرتي بازيهاي تو حالم بهم مي خوره. نمي خوام دنياي تو باشم.نمي خوام زندگي ات را به من تقديم كني. نمي خوام زندگي،هنرت و عشقت با من تكميل و در من خلاصه بشه.
چرا با اطمينان از من حرف مي زني؟ تو منونمي شناسي،نمي خواي بشناسي و حرفهام را باور كني. چي در مورد من فكر مي كني؟ من نمي خوام عروسك كوكي و زيباي تو باشم.نمي خوام عروسك قشنگت باشم و هر بار لب به تحسينم باز كني.من غير از اين چشمها و اين ظاهر كه تحسينش مي كني هستم. چرا نمي خواي فراتر از اين منو ببيني؟ چرا نمي خواي چشمهات را باز كني؟ چرا نمي شه فراموشم كني؟ چرا مي گي اگه من نخوام براي هميشه مي ري و ديگه حرفي نمي زني اما باز مي گي بيشتر فكر كنم؟ چرا باز مي پرسي دوست دارم يا نه؟ چرا؟؟ چرا من؟؟ اگه نظرم عوض بشه يعني بيشتر و جدي تر فكر كردم؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
من نمي خوام عروسك باشم.نمي خوام…
دنیا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين بلاگ
مهرواژ